جملات زیبای کتاب دلتنگی ها و پرسه ها | طاقچه
تصویر جلد کتاب دلتنگی ها و پرسه هاsubscriptionAvailable

کتاب دلتنگی ها و پرسه ها

نوع کتاب
۳.۴(از ۱۶ امتیاز)
پدیدآورندگان: 
هرمان هسه، مسیحا برزگر
انتشارات: 
نشر کتاب کوچه

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
Mohammad
۷۵
من به آن دلدادگانی تعلق دارم که عاشق زنان نیستند، بلکه فقط عاشق عشقند.
Mohammad
۴۵
من تنهایم، اما از تنهایی خود رنج نمی‌برم. دیگر نمی‌خواهم زندگیم چیزی جز آنچه که هم‌اکنون هست باشد. آماده‌ام زیر نور خورشید پخته شوم، بسوزم. همچون میوه، مشتاق رسیدن‌ام.
Mohammad
۳۵
فردا دوباره باید بیدار شد. فردا دوباره باید خورد. دوباره باید زیست. چه وحشتناک! آخر، ادامۀ این زندگی چه لزومی دارد؟ این فداکاری احمقانه چه معنایی دارد؟ چرا در زمانهای دور همگی به درون دریاچه نپریدیم و غائلۀ زندگی را ختم نکردیم؟
Samane Ashrafi
۱۱
اگر آدمهای بیشتری مثل من از مرزهای میان کشورها بیزاری می‌جستند، دیگر نه جنگی بود و نه محاصره‌ای. هیچ‌چیز بر روی زمین نفرت‌انگیزتر و نکوهیدنی‌تر از مرزها وجود ندارد.
Samane Ashrafi
۸
من به آن دلدادگانی تعلق دارم که عاشق زنان نیستند، بلکه فقط عاشق عشقند.
مریم
۸
برای درمان افسردگی، داروهای مؤثری وجود دارد: آواز، پارسایی، شراب، نواختن ساز، گفتنِ شعر، پرسه زدن و ولگردی. من با این داروهاست که زنده مانده‌ام، همان‌طور که یک راهب با نیایشهایش زنده می‌ماند.
Samane Ashrafi
۶
من تنهایم، اما از تنهایی خود رنج نمی‌برم. دیگر نمی‌خواهم زندگیم چیزی جز آنچه که هم‌اکنون هست باشد. آماده‌ام زیر نور خورشید پخته شوم، بسوزم. همچون میوه، مشتاق رسیدن‌ام.
Nausica96
۵
من ستاینده‌یِ بی‌وفایی، دگرگونی و خیالپردازی‌ام.
Nausica96
۵
این دنیا آن‌قدر نیرو داشت که می‌توانست زمین را مسموم کند و نیز شیپورهایی داشت که می‌توانست با دمیدنِ در آن، وجودِ حقیرِ مرا احضار کند.
saeedeh
۵
دلِ من، دلِ من، دلِ من! تو چه زخمهایی بر خود داری! چه خوب است که چشمانت را می‌بندی و می‌روی، بی‌آنکه به توشه بیندیشی، بی‌آنکه مقصد را بدانی، فقط نفس می‌کشی و سرخوشی، فقط احساس می‌کنی و خرسندی.
جهانبخش
۴
اکنون باز ما داریم قدم می‌زنیم، هرکدام از ما در کنار جویبارِ خودش و در امتداد جاده‌یِ خودش، و ما باز داریم همان دنیای کهنه را می‌بینیم، با همان بوته‌ها و مراتعِ شیب‌دارش. ما این دنیا را با چشمانی آرام‌تر و خسته‌تر می‌بینیم. ما به دوستانی می‌اندیشیم که اکنون زیر خروارها خاک خفته‌اند. تمامی آنچه می‌دانیم این است که باید چنین می‌شد، و به دوش می‌کشیم دلتنگی‌هایمان را.
Mary gholami
۳
ما تنها یک سعادت را می‌شناسیم: عشق؛ و تنها یک فضیلت را قبول داریم: اعتماد.
Nausica96
۳
ما به دوستانی می‌اندیشیم که اکنون زیر خروارها خاک خفته‌اند. تمامی آنچه می‌دانیم این است که باید چنین می‌شد، و به دوش می‌کشیم دلتنگی‌هایمان را.
مریم
۲
من باز دلشورۀ خوابهای کودکیم را دارم. من باز دلتنگِ قصه‌های پریان‌ام. من باز اشتیاق بوی خوش روزهای مدرسه را دارم. من باز درحسرت گرمای اَمنِ آغوش مادرم هستم. دلم برای کودکیم تنگ می‌شود. می‌ترسم دچار مالیخولیا و وضعی درمان‌ناپذیر شده باشم. دنیا برایم مزه‌اش را از دست داده است. فردا دوباره باید بیدار شد. فردا دوباره باید خورد. دوباره باید زیست. چه وحشتناک! آخر، ادامۀ این زندگی چه لزومی دارد؟
میم. خ
۲
راهی که به رستگاری می‌انجامد، نه به چپ می‌پیچد و نه به راست: بلکه مستقیماً به‌سوی قلب آدمها می‌رود، خدا فقط در آن‌جا ساکن است، و چشمه‌یِ آرامش فقط در آن‌جا می‌جوشد.
کاربر ۱۶۳۱۵۱۴
۲
زندگی من کانون و مرکزی ندارد؛ زندگیم بین قطبهای متضاد سرگردان است. من بین اشتیاقِ داشتن خانه در این‌جا و شور و شوق پرسه زدن و خانه‌به‌دوشی در آن‌جا، به دو نیمه تقسیم شده‌ام. نیمی از دلم خلوت و تنهایی این‌جا را می‌خواهد، نیمی دیگر در آرزوی عشق‌ورزی و درآمیختن با آدمها می‌سوزد.
Mahdi.fo
۲
همچون آفتاب نیمروزی که بین صبح و شام مردد است، زندگی من نیز بین شوق پرسه زدن و ولگردی از یک طرف، و غم غربت، از طرف دیگر، سرگردان است.
Mahdi.fo
۲
تمام سرگذشتِ عاشقی‌ام این دو حرف است: تو و این غروبِ غریبِ نیزار.
Stranger10ap1991
۲
اگر روزی مجبور باشم این رؤیاها را رها کنم و در آنچه مردم واقعیت‌اش می‌نامند گرفتار شوم، ترجیح می‌دهم بمیرم.
ساغر
۲
بدترین چیز برای من داشتنِ حالتی بینابین است؛ چیزی در میانۀ خوب و بد؛ چیزی ولرم و نچسب.
Nausica96
۱
من مشتاقِ بستری گرم، نیمکتی در باغ، و بوییدنِ عطرِ غذاهای خوشمزه‌یِ آشپزخانه‌ام. دوست دارم اتاق مطالعه‌یِ کوچکی داشته باشم با مقداری توتون و تعدادی کتابهای قدیمی.
کاربر حسن ملائی شاعر
۱
برای درمان افسردگی، داروهای مؤثری وجود دارد: آواز، پارسایی، شراب، نواختن ساز، گفتنِ شعر، پرسه زدن و ولگردی. من با این داروهاست که زنده مانده‌ام، همان‌طور که یک راهب با نیایشهایش زنده می‌ماند.
bec san
۱
زندگی سهل و ممتنع نیست، زندگی دشوار هم نیست. اینها همه گمانهای کودکانه است. بگذار خداوند در تو به سخن درآید، آنگاه دغدغه‌هایت فروکش می‌کند. دلیلِ بی‌قراری تو آن است که دستانت را از دست مادر درآورده‌ای و راه خانه را گم کرده‌ای. اما غمین مباش. با هر گامی که برمی‌داری و با هر روزی که سپری می‌کنی، بتدریج به مادر خویش و زهدان هستی بازمی‌گردی.
setareh.sf
۱
در نگاهِ شاعرانۀ هرمان هسه، معجزۀ باز شدنِ یک گُل قاصدک، کوچک‌تر از معجزۀ زنده شدن مرده و معجزۀ شکافته شدن دریا نیست. او شاعر است، از این رو چشمانی بینا دارد. زیرا تنها شاعرانگی‌ست که بینایی می‌بخشد. روزمرگی، کوری محض است.
Mary gholami
۰
اگر آدمهای بیشتری مثل من از مرزهای میان کشورها بیزاری می‌جستند، دیگر نه جنگی بود و نه محاصره‌ای
Mary gholami
۰
کسی که به خوشتن «نه» می‌گوید، نمی‌تواند به خداوند «آری» بگوید.
Mary gholami
۰
من به آن دلدادگانی تعلق دارم که عاشق زنان نیستند، بلکه فقط عاشق عشقند.
کاربر حسن ملائی شاعر
۰
مرنجان مرا، الیزابتِ زیبا! شعری می‌سرایم از مهجوری و مشتاقی، آن‌گونه که تو دوست می‌داری؛ تمام سرگذشتِ عاشقی‌ام این دو حرف است: تو و این غروبِ غریبِ نیزار.
Mahdi.fo
۰
مجبور نیستم این هوای ساکن و تنبل را تحمل کنم. سیگارهای برگ نازنینم را می‌گیرانم، جام شرابم را در مقابل آتش می‌گیرم و تماشایش می‌کنم. همه‌چیز را به‌کام خواهم کرد. این غروبِ غم‌انگیز خواهد گذشت، به خواب می‌روم، فردا دگرگونه روزی خواهد بود.
Mahdi.fo
۰
زندگی واقعی یک خانه‌به‌دوش از این‌جا آغاز می‌شود، همان زندگی که دوستش دارم، پَرسه زدن بدون آنکه مقصدی در پیش رو باشد، لمیدن زیر نور خورشید، زندگی آزادِ آزادِ یک آدم بی‌خانمان. دلم می‌خواهد زندگیم را در کوله‌پشتی‌ام داشته باشم، و بگذارم شلوارم به‌مرور پوسیده شود.