
کتاب اگر به خودم برگردم
ده جستار درباره پرسه در شهر
انتشارات:
نشر اطراف٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
باران
۴۵
شاید هر آدمی فقط دو سکونتگاه حقیقی داشته باشد: خانهٔ کودکی و قبر.
کیمیا سماواتی
۲۲
«تنها تسلای ما در مقابل بدبختیهایمان حواسپرتی است، و بااینحال بزرگترین بدبختی ما هم همان است.»
علیرضا
۱۸
فرق پرواز با هواپیما، پیاده راه رفتن و دوچرخهسواری کردن مثل فرق نگاه کردن با تلسکوپ، میکروسکوپ و دوربین فیلمبرداری است: هر کدام امکان شکل خاصی از دیدن میدهد. از داخل هواپیما جهان بازنمایی دوری از خودش است و روی دو پا ما محکومیم به دیدن حجمی از جزئیات میکروسکوپی. ولی کسی که یک متر بالاتر از زمین روی دو چرخ معلق است انگار میتواند همه چیز را از پشت لنز دوربین فیلمبرداری ببیند: هر جا خواست میتواند روی جزئیات بماند و هر جا خواست، از چیزهای بیاهمیت بگذرد.
Fatemeh yousofi
۱۵
بعضی موضوعات را هر کاری کنیم نمیتوانیم در نقطهٔ مشخصی ثابت نگه داریم. آخرش تکان میخورند و فرار میکنند و ما هم آخرش به دنبالشان گم میشویم.
کیمیا سماواتی
۸
ولی شاید هر آدمی فقط دو سکونتگاه حقیقی داشته باشد: خانهٔ کودکی و قبر. تمام فضاهای دیگری که ساکنشان میشویم طیفی خاکستریاند
فائزه جهاندار
۷
ادبیات میتواند خانهای بزرگ باشد، منطقهای بدون مرز برای پناه دادن به آنهایی که نمیدانند چطور باید در جایی مشخص ساکن شوند؛ مایی که ترجیح میدهیم، به قول بودلر، «هر جایی بیرون این جهان»(۲۱) زندگی کنیم.
چڪاوڪ
۵
جهان از بالا عظیم ولی دستیافتنی است؛ انگار نقشهای از خودش باشد: تشبیهی سادهتر و فهمیدنیتر.
کیمیا سماواتی
۲
بعضی موضوعات را هر کاری کنیم نمیتوانیم در نقطهٔ مشخصی ثابت نگه داریم. آخرش تکان میخورند و فرار میکنند و ما هم آخرش به دنبالشان گم میشویم
seymosa
۲
جستار یا essay مانند مقاله یا article متنی غیرداستانی است اما به جای آن که مثل مقاله اطلاعاتی دربارهٔ یک موضوع خاص به خواننده منتقل کند، دیدگاه شخصی نویسنده را دربارهٔ یک یا چند موضوع و با لحنی که اعتماد مخاطب را برانگیزد برایش توضیح میدهد.
Emil
۲
ما در حال از دست دادن چیزی هستیم. حرکت میکنیم و تکههای مردهٔ پوست را میاندازیم توی پیادهرو، کلمات مرده را میاندازیم توی گفتوگو. شهرها، مثل بدنهایمان، مثل زبان، ویرانیهایی در دست ساختاند.
Emil
۲
حدس میزنم نوشتن بهنوعی جا باز کردن برای خواندن باشد
چڪاوڪ
۱
نقشه نوعی انتزاع فضایی است؛ تحمیل بُعد زمان به آن، چه به شکل کرنومتر و چه به شکل هواپیمایی مینیاتوری که روی خطی صاف در فضا جلو میرود، با هدف اصلیاش در تضاد است. نقشهها، این سطوح ذاتاً ساکن و منجمد در زمان، هیچ محدودیتی برای تخیل خوانندهشان قائل نمیشوند. ذهن فقط روی سطحی ساکن و بیزمان است که میتواند آزادانه پرسه بزند.
چڪاوڪ
۱
تقریباً همه قبول دارند که توانایی ما در انتزاع بیش از تواناییمان در تصور جهان مادی با جزئیات کاملش است. آدم عادی نمیتواند در ذهنش شیئی با بینهایت جزئیات یا شیئی همیشه در حال تغییر تصور کند. ولی اکثر مردم خیلی راحت میتوانند نموداری خطی یا پلان دوبعدی خانهای را از حفظ بکشند. ما برای اینکه بهراحتی به اطراف حرکت کنیم، برای چیدن سفرهای احتمالی، برای برنامهریزی مسافرت و برای طراحی مسیر به بُعد انتزاع احتیاج داریم. نقشه، مثل اسباببازی، تشبیهی است از یک گوشهٔ جهان که به مقیاس چشم و دست ما درآمده؛ تصویر ثابتی است که روی جهانی همواره در حال حرکت افتاده و به مقیاس تصور ما درآمده: یک سانتیمتر مساوی یک کیلومتر.
smoothybook
۱
وقتی آدمهایی با حداقل بهرهٔ هوشی مدام به مسائل مربوط به هویت، زندگی یا مرگ فکر میکنند احتمالاً دیر یا زود به نتیجهای منطقی یا حتی جدید میرسند. من هیچ وقت نتوانستهام وقت زیادی روی این موضوعات بگذارم: بعد از یکی دو دقیقه حواسم پرت میشود و جاهای عجیبی از بدنم به خارش میافتد.
Sana.the Reader
۱
برگشتن به کتاب مثل برگشتن به شهرهایی است که فکر میکنیم شهر ما هستند ولی در واقع فراموششان کردهایم و فراموشمان کردهاند. در شهر ــ در کتاب ــ بیهوده به گذرگاهها سر میزنیم و دنبال نوستالژیهایی میگردیم که دیگر مال ما نیست. محال است برگردیم به جایی و همان طوری بیابیمش که آخرین بار ترکش کرده بودیم. محال است در کتابی دقیقاً همان چیزی را کشف کنیم که اولین بار بین خطوطش خوانده بودیم.
فائزه جهاندار
۱
محال است برگردیم به جایی و همان طوری بیابیمش که آخرین بار ترکش کرده بودیم.
parsa bahrami
۱
ما در حال از دست دادن چیزی هستیم. حرکت میکنیم و تکههای مردهٔ پوست را میاندازیم توی پیادهرو، کلمات مرده را میاندازیم توی گفتوگو. شهرها، مثل بدنهایمان، مثل زبان، ویرانیهایی در دست ساختاند.
کاربر ۴۴۸۲۴۵۶
۱
نقطهٔ شروع همیشه خودش است. از خودش بیرون میآید و در جهان اطراف پرسه میزند. زمان میگذراند و وقتی به خودش برمیگردد میبیند با کسی که شروع کرده فرق دارد. پس دوباره از اول شروع میکند.
Emil
۱
ویتگنشتاین جایی نوشته: «شاید آن چیزی که بیاننشدنی است (آن چیزی که برایم اسرارآمیز است و نمیتوانم بیانش کنم) پسزمینهای است که جلویش چیزهایی که میتوانم بیانشان کنم معنی پیدا میکنند.»
Emil
۱
دوبارهخوانی از یادداشتهایی شروع میشود که در حاشیهها نوشتهایم، از جملههایی که زیرشان خطکشیدهایم و از پانویسهای بدخطی که اضافه کردهایم؛ ولی بیشتر از همه از چیزهایی که بین صفحهها جا گذاشتهایم.
Emil
۱
دوبارهخوانی از یادداشتهایی شروع میشود که در حاشیهها نوشتهایم، از جملههایی که زیرشان خطکشیدهایم و از پانویسهای بدخطی که اضافه کردهایم؛ ولی بیشتر از همه از چیزهایی که بین صفحهها جا گذاشتهایم.
forouzan
۱
ولی نوستالژی همیشه نوستالژی گذشته نیست. بعضی چیزها از قبل نوستالژی ایجاد میکنند: فضاهایی که به محض یافتنشان میدانیم از دست خواهند رفت، جاهایی که میدانیم در آنها خوشحالتر از هر زمانی در آینده خواهیم بود. در این مواقع روح به دور خودش میچرخد، انگار بخواهد تماشای زمان حالِ خودش از آینده را بازنمایی کند. شبیه چشمی که از جایی در آینده به خودش نگاه میکند، حالِ دوردستش را میبیند و مشتاقش است.
کاربر ۴۴۸۲۴۵۶
۱
کامپیوتر شخصی بهوضوح بزرگترین حملهٔ جهان مدرن به سنت کهن چشمچرانی است.
Negin
۱
ویتگنشتاین جایی نوشته: «شاید آن چیزی که بیاننشدنی است (آن چیزی که برایم اسرارآمیز است و نمیتوانم بیانش کنم) پسزمینهای است که جلویش چیزهایی که میتوانم بیانشان کنم معنی پیدا میکنند.» شاید کلماتی که نمیگذارند بفهمیمشان هم همین باشند.
ZinBook
۰
صدای برخورد آهن به سنگ قطع نمیشود و همینطور که خطر آن سوراخ گشاد در حیاط بزرگ و بزرگتر میشود، در جای دیگری از شهر عدهای دارند پیادهرویی را میکَنند؛ در جایی دیگر کسی دارد دیواری را خراب میکند؛ و در کلهٔ کوچک و گرد بچهای که آرام تکیه داده به پنجرهٔ مترو ایدهای تازه شکاف باز میکند؛ ترک خوردن کلمهای جدید.
علیرضا
۰
ویتگنشتاین زبان را شهری بزرگ میدید همیشه در حال ساختوساز. برایش زبان هم، مثل شهر، محلههایی مدرن، فضاهایی در حال بازسازی و مناطقی تاریخی داشت. پل داشت، زیرگذر داشت، پیادهراه داشت، آسمانخراش داشت، خیابان و کوچههای باریک و ساکت داشت.
استعارهٔ ویتگنشتاین وسوسهبرانگیز است: ولی از اینجایی که من نشستهام همه چیز خیلی فرق دارد. اینجا زبان و شهر آستانهای هستند که من در آن انتظار زلزلهٔ بعدی را میکشم.
علیرضا
۰
شهرها را زیاد با زبان مقایسه کردهاند: میگویند شهر را میشود خواند؛ درست همانطور که کتاب را میخوانیم. ولی این استعاره را میتوان برعکس کرد. سفرهایی که موقع خواندن کتاب به آنها میرویم بهنوعی نقشهٔ فضاهای شخصیمان را ترسیم میکنند. متنهایی هستند که همیشه برایمان خیابانهای بنبست خواهند بود؛ پارههایی که پل خواهند بود؛ کلمههایی که مثل داربستهای محافظ سازههای ناپایدار خواهند بود.
چڪاوڪ
۰
برای آدمهای کمطاقت هیچ شکنجهای بدتر از اینی نیست که تازگیها در پروازهای بر فراز اقیانوس اطلس مُد شده: اینکه نقشهٔ تکهای از جهان را میاندازند روی صفحه و هواپیمایی ریز و سفید هر شصت ثانیه یک میلیمتر جلو میرود.
سی دقیقه، یک ساعت، هفت ساعت میگذرد و شمایل هواپیما هنوز دور از ساحل هر دو قاره دارد روی همان سطح آبی میخزد. بهترین کار این است که یا بخوابی یا خودت را سرگرم خواندن چیزی کنی و فقط وقتی دوباره به صفحه نگاه کنی که دو سانتیمتر دیگر از نقشهٔ جهان تسخیر شده. ولی ماهایی که صبر نداریم محکومیم به چشم دوختن به آن هواپیمای ریز؛ انگار اگر خیرهتر نگاهش کنیم میتوانیم کمی جلوتر ببریمش.
چڪاوڪ
۰
تشبیه همیشه با کمی شعبدهبازی همراه است: هم ایدهای را که از آن حرف میزند در دل خودش دارد و هم سعی میکند برای رسیدن به هدفش از آن ایده فاصله بگیرد. ولی بعضی چیزها ــ قلمروها، نقشهها ــ از زیر مشاهدهٔ مستقیم در میروند. بعضی وقتها برای لحظهای ثابت نگه داشتن چیزی که مدام از چنگمان فرار میکند باید نوری غیرمستقیم به آن بتابانیم تا اُبژهٔ فرّار روشن شود؛ باید برایش تشبیه بسازیم.
چڪاوڪ
۰
شاید بشود موقع پرواز شبانه روی شهر چند دقیقهای آن را از نو دید. از آن بالا چراغها در دره سوسو میزنند و شهر گذشتهٔ آبگونش را دوباره به دست میآورد: دریاچهای پر از قایقهای ماهیگیری. در هوای صاف روز هم از پنجرهٔ هواپیما میشود کموبیش شهر را فهمید؛ بازنمایی سادهتری از خودش است، به مقیاس تصور انسانی. ولی هواپیما که به زمین نزدیک میشود میبینی آن شبکهٔ شهری روی چیزی شبیه پهنهای بیشکل از آبهای خاکستری شناور بوده. شکنهای دره از خطر موجی جیوهای خبر میدهد که هیچ وقت به کوهپایه نمیزند؛ کوچه و خیابانهای شهر چینهایی منکوباند در دریاچهای سرریز و بیرنگ.