وقتی ما میترسیم چیزی اتفاق بیفتد، اغلب اتفاق میفتد. اما وقتی سعی میکنیم اتفاقی بیفتد، هرگز رخ نخواهد داد.
تصور کنید دوستی عصبی دارید که میترسد جلوی دیگران از خجالت سرخ شود. از آنجایی که او مدام به این مساله فکر میکند، هرگاه در جمعی قرار بگیرد فورا شروع میکند به سرخ شدن.
در چنین شرایطی، معنا درمانی از چیزی به نام "قصد متناقض" استفاده میکند که در آن از بیمار خواسته میشود، دقیقا کاری را انجام دهد که از آن میترسد.
برای مثال، دوست عصبی شما میتواند عمدا تلاش کند که هرگاه در مقابل جمعیتی قرار گرفت، شروع کند به سرخ شدن؛ به زودی متوجه خواهد شد که وقتی بخواهد آن را به اجبار انجام دهد، هیچ اتفاقی نخواهد افتاد. در نتیجه او ترس از سرخ شدن را، از دست خواهد داد.
sajjad90