
imaanbaashtimonfared
۸
«آرایش چیزی به جذابیت زنی زیبا نمیافزاید»
imaanbaashtimonfared
۵
به یک نفر که گفته بود پساز مرگ همهچیز برای روح هم خاتمه میپذیرد پاسخ داده بود: «برای روح شما، امکان دارد، اما روح من، میدانم که ابدی است.
imaanbaashtimonfared
۴
آدم باید «اندوه را از خود بزداید» و هرگونه «گرفتگی خاطر را پیشاز حضوریافتن به درگاه حق» از وجودش دور کند
imaanbaashtimonfared
۳
افسوس سرور من، انسان سریع و ناگهانی میمیرد.
کافی است اسبی رم کند، سنگی در کلیه، دری باز مانده در زمستان، تنگ شدن مجرای کلیوی، تا انسان ببیند، بهجای دختری زیبا، کشیشی از در به درون میآید.
imaanbaashtimonfared
۱
نخستین تحریکهای غریزی اثر عمیقی در زندگی باقی میگذارند، به نحوی که آدم در تمام عمر، به دنبال بازیافتن و احساس کردن آنها است
imaanbaashtimonfared
۱
هیچچیز برای ادارهٔ سانسور سادهتر از این نیست که فردای یک شورش، تعداد تلفات را مخفی نگه دارد
imaanbaashtimonfared
۱
زیرا مردم بیشتر بهفکر کسب و تجارت بودند تا آزادی
imaanbaashtimonfared
۱
بخور، راه برو، دعا کن
imaanbaashtimonfared
۱
خواستهام نشان بدهم که آرامناپذیرترین ورطهها قلب انسان است، و آنچه از دریا مصون میماند، از زن مصون نیست.
imaanbaashtimonfared
۱
دلم میخواست فرانسوی نبودم، تا بتوانم بگویم که تو را برمیگزینم ای فرانسه، و در شهادتت تو را به همه خواهم شناساند، ای آنکه لاشخورها برسرت ریختهاند، تو ای وطنم، افتخارم، و تنها عشقم.
ویکتور هوگو
imaanbaashtimonfared
۰
زبان و لهجهٔ خشن و جدی اسپانیایی را هم هرگز از یاد نبرد که کلمات آن «بهطورِ غریزی و حتا غیرارادی چهرههای متشخص، احساسهای تند، رنگها و عشقهای آتشین را بهخاطر میآوردند...»
imaanbaashtimonfared
۰
اسپانیا همیشه فرانسویها را بهسوی خود جلب کرده است، زیرا شور و هیجانهایی را که بر اثر زندگی اجتماعی در ملت ما رو به خاموشی گذاشته، آنها هنوز در همان وضع بدوی در خود حفظ کردهاند.
imaanbaashtimonfared
۰
وقتی تمناها شعلهورند و قلب پاک و منزه است، موقعی که نبوغ میخواهد فوران کند، و آدم نمیداند چگونه به این گسترهٔ سیال و شفاف دست یابد، هنگامی که آدم خود را نیرومندتر از دنیا احساس میکند، اما قدرت نشان دادن آن را ندارد، زمانی که زندگیمان تازه آغاز شده و پوشیده از خاطرههای فاجعهآمیز است، اما قلبمان شاد و سبکبار و بالاخره هنگامی که آدم نومید و ناشکیباست و در عینحال لبریز از امید، چه نامی به این پدیدهٔ شگرف میتوان داد؟ این پدیده نام بسیار زیبایی دارد، نامش جوانی است.
imaanbaashtimonfared
۰
کافی است آدم زندگی کند، تا هم همهچیز را ببیند و هم خلاف همهچیز را.
imaanbaashtimonfared
۰
نودیه که خانهنشینی و کار یکنواخت و ساکن را دوست داشت
imaanbaashtimonfared
۰
ویکتور هوگو، قالبی بود که یک روز به جستوجوی محتوایش برخاست و سرانجام هم بر آن دست یافت
imaanbaashtimonfared
۰
آدم بدون ناراحتی و گرفتاری نمیتواند در زندگی تغییرمشی و جهت بدهد
imaanbaashtimonfared
۰
«ویکتور هوگو کسی بود که همه برای دریافت دستورالعمل و خط مشی به او رو میآوردند
imaanbaashtimonfared
۰
با معلولیت باطنی که او را کمروتر میکرد، فردی که بهخاطر لطافت روح و ظرافت طبع برای عشقی لطیف ساخته شده بود، اما بهعلت کمرویی مجبور بود به زنهای خیابانی بسنده کند.
imaanbaashtimonfared
۰
بسیاری از روزها و شبهایم را مثل دزدها به پرسه زدن در پارکها و در آرزوی راه یافتن به حریم خانهٔ دیگران گذراندم.
imaanbaashtimonfared
۰
خشمی که نتواند با عقدهگشایی برطرف شود، تا سرحد انفجار متراکم میشود.
imaanbaashtimonfared
۰
اما موفقیتهایش در سالهای اخیر از حد و مرزی که غرور و عزتنفس رقبا میتوانست تحملشان کند گذشته بود
imaanbaashtimonfared
۰
حمله همواره بر دفاع چیره میشود.
imaanbaashtimonfared
۰
باری بدترین ظلمها دربارهٔ یک فرد، ستمی است که بر اثر تولد عارض طفل میشود
imaanbaashtimonfared
۰
از هر سو دل از عارف و عامی میربود!
و تو او را نظاره میکردی بیآنکه جرأت کنی به او نزدیک شوی،
زیرا بشکهٔ باروت از جرقه میهراسد.
imaanbaashtimonfared
۰
در نخستین روز سال خواهم نوشت: دوستت دارم و در آخرین روز آن: میپرستمت...
imaanbaashtimonfared
۰
حسادت، شبهعشقی در آدم برمیانگیزد.
imaanbaashtimonfared
۰
ایمان، این مشعل اطمینانبخشی که ترس را از میان برمیدارد،
این کلمهٔ امیدبخش در واپسین صفحهٔ هستی، نوشته شده،
و این قایق نجاتی که میتواند جان سرنشینان کشتی را نجات دهد...
imaanbaashtimonfared
۰
همهٔ هیجانها و تأثرهای نخستین روز را در وجودم احساس کردم: خوشبختی زوالناپذیر، خلسهٔ آسمانی، بیخوابی، شگفتزدگی... همهٔ اینها را دیشب داشتم و چند ساعتی بیشتر نتوانستم بخوابم، اگر چه تا دیروقت در رختخواب ماندم.
imaanbaashtimonfared
۰
سلیقه و قوهٔ تمیز او قاطعتر بود؛ اما به این خاطر که همهچیز را میفهمید، دربارهٔ همهچیز قضاوت میکرد و به هیچ چیز اعتقاد نداشت، غمگین بود
