
بریدههایی از کتاب رازهای سرزمین من؛ جلد اول
۳٫۳
(۳۰)
مترجم به طنز گفت: «نترس، ما ایرانیها غیرت کرهایها را نداریم.»
دیویس گفت: «اشتباه نکن. دست هر کسی در آسیا یک تفنگ بگذاری، اول کلَک آمریکاییها را میکند.»
r
فریاد میزد: «ای شاه پرستلر، الله شاهوزی الوزدن آلسین!» و هیچ معلوم نبود
که چرا این شعار ترکی است! و شاید حالا که خداوند شاه را از دست شاهپرستها گرفته بود، میشد با شاهپرستها مزاح کرد، و باید این کار را به ترکی میکردند.
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
مجسمه از بالای پل آویزان بود، عینهو آدمی که دارش زده باشند. مردم در تاریکی، میایستادند، نگاه میکردند و بعد راهشان را میکشیدند و میرفتند. سرانجام، مجسمه سرنوشت محتومش را پیدا کرده بود.
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
همه مست فرار شاه بودند. میگفتند، میخندیدند، و یک نفرشان داشت ادای حرفزدن بختیار را درمیآورد، به فارسی و فرانسه. و بعد هم ادا درنمیآورد. یک پپسی خوردم، بیرون آمدم. به این زودی، سر چهارراهها، جوانها کشیک میدادند. شهر بیصاحب، صاحب پیدا میکرد. جوانها، به تدریج، احساس مالکیت میکردند.
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
مترجم به طنز گفت: «نترس، ما ایرانیها غیرت کرهایها را نداریم.»
دیویس گفت: «اشتباه نکن. دست هر کسی در آسیا یک تفنگ بگذاری، اول کلَک آمریکاییها را میکند.»
r
دیویس گفت: «هر جا که یک آمریکایی پایش را بگذارد، آنجا آمریکاست.»
r
ساعت دوی بعدازظهر، در چهارراه پهلوی غوغا شد. پنج شش نفر، روزنامه را بالا سر مردم بلند کردند. نوشته بود: «شاه رفت!» لحظهای تاریخی بود. نه، از آن بالاتر بود. برای فرد فرد مردم، لحظهای خصوصی بود که از یک زمان مرموز عمومی سرچشمه میگرفت. یک عده میخندیدند. و عدهای گریه میکردند. یک عده، به حال خنده گریه میکردند. من گریهام گرفت. کنار جوی آب نشستم. و جمعیت رد میشد. سیل عظیمی که هدفی از درون آن را به سوی بیرون منفجر میکرد. هایهای گریه میکردم، بی آنکه خجالت بکشم، گریه میکردم، و بعد، بلند شدم.
Fatemeh Yavari
همه ایستاده بودند، تماشا میکردند؛ یکدیگر را، مجسمه را، آسمان را. ولی صورتها سرشار از یک شادی عمیق و درونی بودند. انگار سلطنت را از بالا سرشان برنداشته بودند، بلکه از اعماق روحشان، به هزار زحمت بیرون کشیده بودند، و حالا که جن دوهزار و پانصد ساله رانده شده بود، همه سبک شده بودند، و به آسانی، میتوانستند در این خلاءِ ایجاد شده، پرواز کنند، و به جای راه رفتن، مثل آدمهایی که در کرهٔ ماه پیاده شده باشند، جستهای چندین متری، حتی چند کیلومتری بزنند و به جای آنکه روی پاهاشان بر زمین بیایند، روی هر قسمت بدنشان، هر طور که دلشان خواست، پایین بیایند.
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
اوایل اصلاً صحبت مجسمه نبود. مجسمه در چنین روزی، حضور دستپاچه و مزاحمی داشت. ولی کسی حرفش را نمیزد. فقط تماشایش میکردند. انگار قرار است خود مجسمه کاری بکند، عذر کارهای خلاف مدل اصلیاش را بخواهد، و مردم را قانع کند که مادهٔ اولیهاش در جایی به درد میخورد، و حساب او را از حساب مدل اصلی جدا کنند. و به او به دیدهٔ یک اثر هنری نگاه کنند، و در صورت امکان از نابود کردنش چشمپوشی کنند. مجسمه، در چنین وضعی، مضحک، درمانده، و حتی تا حدی معصوم مینمود.
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
انگار همه این معادلهٔ دوهزار و پانصد مجهولی را پیش خود حل کرده بودند، و سرانجام از سلطنت فارغالتحصیل شده بودند، و انگار هر کسی دکترای تاریخ، دکترای انقلاب، دکترای سربلند راه رفتن، گرفته بود. بیسوادترین آنها، درست در این لحظهٔ تاریخی، با باسوادترین آدمها همسواد شده بودند، و فقیرترین آنها به اندازهٔ زنها و دخترهای شیک شمال شهر، که دور و بر میدان محسنی ایستاده بودند، ثروتمند شده بودند.
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
وقتی طناب کشیده شد، مجسمه افتاد، خیلی سریع، و با صدای سقوطی رعدآسا. حالت خلسه و حیرت مردم را ترک کرد. مردم دور مجسمه جمع شدند. هم شادی میکردند، و هم لعنت میفرستادند. یک نفر خواست روی مجسمه بشاشد. پیرمردی گفت: «پسر جان، نکن! چه فایده دارد که روی مجسمه بشاشی؟» مرد میانسالی گفت: «آب روی آتش نریز!»
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
مردم مجسمه را به پشت وانتبار بستند. وانت بار گاز داد، تکان خورد، راه افتاد. مجسمه روی زمین کشیده میشد. وانتبار سریع نمیرفت. مجسمه دنبالش میرفت و مردم میرفتند، شعار میدادند، خوشحالی میکردند. یک نفر گفت: «با کمپرسی نمیخواست بیفتد. حالا ببین با کامیون چه جوری میرود!» یک نفر دیگر گفت: «آن موقع وایستاده بود، حالا افتاده. فرقش این است.» یک نفر دیگر گفت: «دارد یکراست میرود تو زبالهدانی!»
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
وانتبار دیده نمیشد. نکند مجسمه را دزدیدهاند! تا شاید در قرنی دیگر، در شهری یا کشوری دیگر، روی ستونی دیگر نصب کنند؟ در این تاریکی، هیچ چیز بعید نبود.
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
حجم
۵۸۱٫۵ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۸۷
تعداد صفحهها
۶۵۸ صفحه
حجم
۵۸۱٫۵ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۸۷
تعداد صفحهها
۶۵۸ صفحه
قیمت:
۱۴۴,۰۰۰
تومان