جملات زیبای کتاب رازهای سرزمین من؛ جلد اول | طاقچه
تصویر جلد کتاب رازهای سرزمین من؛ جلد اول

بریده‌هایی از کتاب رازهای سرزمین من؛ جلد اول

نویسنده:رضا براهنی
انتشارات:انتشارات نگاه
امتیاز
۳.۳از ۳۰ رأی
۳٫۳
(۳۰)
مترجم به طنز گفت: «نترس، ما ایرانی‌ها غیرت کره‌ای‌ها را نداریم.» دیویس گفت: «اشتباه نکن. دست هر کسی در آسیا یک تفنگ بگذاری، اول کلَک آمریکایی‌ها را می‌کند.»
r
دیویس گفت: «هر جا که یک آمریکایی پایش را بگذارد، آن‌جا آمریکاست.»
r
طوری که این مردم در صفوف منظم و متشکل حرکت می‌کردند، همهٔ اختلاف‌ها یکسر حل شده به نظر می‌آمد. چه اتحادی! چه اتفاقی! پسر و پدر، مادر و دختر، کوچک و بزرگ، زن و مرد، همه با هم می‌رفتند. ساعت‌ها بود که می‌رفتند. مجموع آدم‌ها بودند. کسی به فکر سود و زیان شخصی نبود. کسی نمی‌خواست بر دیگری حکومت کند، و به دیگری راه نشان دهد. راه روشن می‌نمود.
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
و همان طور که جمعیت فریاد می‌زد، در طلوع آزادی، فقط و فقط جای شهدا خالی بود.
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
یک نفر اعلامیهٔ پلی‌کپی شده‌ای به دستم داد. می‌خواستم بیندازمش دور، ولی نگاه که کردم، دیدم نوشته: تو ای کره‌خر شاه ایران زمین که دارای نشان خری بر جبین پدر در پدر کره‌خر بوده‌ای همانا کنون نره‌خر گشته‌ای سرت زیر ساطور برنده باد! مخت با گلوله پراکنده باد!
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
جوانی که به نظر می‌آمد سردستهٔ بقیه است، فریاد زد: «به مادرم بگویید!» و بعد همه متحدآ فریاد زدند: «دیگر پسر ندارد!» و بعد: «به مادرم بگویید، دیگر پسر ندارد!» همه شانزده هفده ساله بودند و چنان محکم فریاد می‌زدند که دلم گرفت، تخت سینه‌ام درد گرفت، چشم‌هایم را بستم و نشستم.
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
دهن مردم را فقط خاک گور می‌بندد. این را از کسی که چهار تا پادشاه دیده، هفتاد هشتاد سال عمر کرده، قبول کنید.
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
مترجم به طنز گفت: «نترس، ما ایرانی‌ها غیرت کره‌ای‌ها را نداریم.» دیویس گفت: «اشتباه نکن. دست هر کسی در آسیا یک تفنگ بگذاری، اول کلَک آمریکایی‌ها را می‌کند.»
r
ساعت دوی بعدازظهر، در چهارراه پهلوی غوغا شد. پنج شش نفر، روزنامه را بالا سر مردم بلند کردند. نوشته بود: «شاه رفت!» لحظه‌ای تاریخی بود. نه، از آن بالاتر بود. برای فرد فرد مردم، لحظه‌ای خصوصی بود که از یک زمان مرموز عمومی سرچشمه می‌گرفت. یک عده می‌خندیدند. و عده‌ای گریه می‌کردند. یک عده، به حال خنده گریه می‌کردند. من گریه‌ام گرفت. کنار جوی آب نشستم. و جمعیت رد می‌شد. سیل عظیمی که هدفی از درون آن را به سوی بیرون منفجر می‌کرد. های‌های گریه می‌کردم، بی آن‌که خجالت بکشم، گریه می‌کردم، و بعد، بلند شدم.
Fatemeh Yavari
همه ایستاده بودند، تماشا می‌کردند؛ یکدیگر را، مجسمه را، آسمان را. ولی صورت‌ها سرشار از یک شادی عمیق و درونی بودند. انگار سلطنت را از بالا سرشان برنداشته بودند، بلکه از اعماق روحشان، به هزار زحمت بیرون کشیده بودند، و حالا که جن دوهزار و پانصد ساله رانده شده بود، همه سبک شده بودند، و به آسانی، می‌توانستند در این خلاءِ ایجاد شده، پرواز کنند، و به جای راه رفتن، مثل آدم‌هایی که در کرهٔ ماه پیاده شده باشند، جست‌های چندین متری، حتی چند کیلومتری بزنند و به جای آن‌که روی پاهاشان بر زمین بیایند، روی هر قسمت بدنشان، هر طور که دلشان خواست، پایین بیایند.
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
انگار همه این معادلهٔ دوهزار و پانصد مجهولی را پیش خود حل کرده بودند، و سرانجام از سلطنت فارغ‌التحصیل شده بودند، و انگار هر کسی دکترای تاریخ، دکترای انقلاب، دکترای سربلند راه رفتن، گرفته بود. بی‌سوادترین آن‌ها، درست در این لحظهٔ تاریخی، با باسوادترین آدم‌ها هم‌سواد شده بودند، و فقیرترین آن‌ها به اندازهٔ زن‌ها و دخترهای شیک شمال شهر، که دور و بر میدان محسنی ایستاده بودند، ثروتمند شده بودند.
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
فریاد می‌زد: «ای شاه پرستلر، الله شاهوزی الوزدن آلسین!» و هیچ معلوم نبود که چرا این شعار ترکی است! و شاید حالا که خداوند شاه را از دست شاه‌پرست‌ها گرفته بود، می‌شد با شاه‌پرست‌ها مزاح کرد، و باید این کار را به ترکی می‌کردند.
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
وقتی طناب کشیده شد، مجسمه افتاد، خیلی سریع، و با صدای سقوطی رعدآسا. حالت خلسه و حیرت مردم را ترک کرد. مردم دور مجسمه جمع شدند. هم شادی می‌کردند، و هم لعنت می‌فرستادند. یک نفر خواست روی مجسمه بشاشد. پیرمردی گفت: «پسر جان، نکن! چه فایده دارد که روی مجسمه بشاشی؟» مرد میان‌سالی گفت: «آب روی آتش نریز!»
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
مردم مجسمه را به پشت وانت‌بار بستند. وانت بار گاز داد، تکان خورد، راه افتاد. مجسمه روی زمین کشیده می‌شد. وانت‌بار سریع نمی‌رفت. مجسمه دنبالش می‌رفت و مردم می‌رفتند، شعار می‌دادند، خوشحالی می‌کردند. یک نفر گفت: «با کمپرسی نمی‌خواست بیفتد. حالا ببین با کامیون چه جوری می‌رود!» یک نفر دیگر گفت: «آن موقع وایستاده بود، حالا افتاده. فرقش این است.» یک نفر دیگر گفت: «دارد یکراست می‌رود تو زباله‌دانی!»
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
وانت‌بار دیده نمی‌شد. نکند مجسمه را دزدیده‌اند! تا شاید در قرنی دیگر، در شهری یا کشوری دیگر، روی ستونی دیگر نصب کنند؟ در این تاریکی، هیچ چیز بعید نبود.
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
مجسمه از بالای پل آویزان بود، عینهو آدمی که دارش زده باشند. مردم در تاریکی، می‌ایستادند، نگاه می‌کردند و بعد راهشان را می‌کشیدند و می‌رفتند. سرانجام، مجسمه سرنوشت محتومش را پیدا کرده بود.
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
همه مست فرار شاه بودند. می‌گفتند، می‌خندیدند، و یک نفرشان داشت ادای حرف‌زدن بختیار را درمی‌آورد، به فارسی و فرانسه. و بعد هم ادا درنمی‌آورد. یک پپسی خوردم، بیرون آمدم. به این زودی، سر چهارراه‌ها، جوان‌ها کشیک می‌دادند. شهر بی‌صاحب، صاحب پیدا می‌کرد. جوان‌ها، به تدریج، احساس مالکیت می‌کردند.
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
آیا چیزی به نام انتقام زمین از یک بیگانه به آن زمین، وجود داشت؟
s.heydari
و ناگهان همه به طرف دانشگاه راه می‌افتادند. اعلامیه‌های کوچک پلی‌کپی شده دست به دست می‌گشت، و همه صحبت از فردا بود، یک فردای محکم‌تر، قرص‌تر، جمع‌وجورتر، متحدتر، شکفته‌تر، با فریادهای قوی‌تر، از یک جمعیت قوی‌تر و بزرگ‌تر و کامل‌تر، با شعارهای داغ‌تر، و حرف، حرف، حرف
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
اعلامیه‌های کوچک پلی‌کپی شده دست به دست می‌گشت، و همه صحبت از فردا بود، یک فردای محکم‌تر، قرص‌تر، جمع‌وجورتر، متحدتر، شکفته‌تر، با فریادهای قوی‌تر، از یک جمعیت قوی‌تر و بزرگ‌تر و کامل‌تر، با شعارهای داغ‌تر، و حرف، حرف، حرف: «عکس شاه را توی روزنامه دیدی؟»
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
چند روز بعد از دستگیریم، آدم‌های ساواک. بارها و بارها، کف اتاق‌ها، قسمتی از دیوارها، کف حیاط و مستراح و آشپزخانه را کنده بودند. مادرم می‌گفت: «پدر سوخته‌ها، حیاط، دیوارها، کف اتاق‌ها، خلاصه همه جا را شخم زدند. رفتند، مقنی آوردند، چاه مستراح را خالی کردند، توی کثافت‌ها را گشتند، بلکه اسناد جاسوسی تو را پیدا کنند. و بعد، همه جا را همان طور گذاشتند و رفتند. بعد رفتیم از ارتش اجازه گرفتیم که بدهیم حیاط، مستراح و دیوارها را تعمیر کنند.»
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
فریاد می‌زدند: «تا دفع هر ستمگر نهضت ادامه دارد ـ حتی اگر شب و روز بر ما گلوله بارد!» و می‌گذشتند.
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
می‌گفتند: «وای به روزی که مسلح شویم ـ در صدد خون برادر شویم!» ولی انگار پیش از آنکه این‌ها در صدد خون برادر باشند، انتقام خون برادر گرفته شده بود. و روزنامه‌نگارها، از این زیبایی موزون عکس می‌گرفتند.
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
و اگر غمی بود، غم خاصی بود؛ غم وحشت خاصی بود که در عیدهای باور نکردنی دل آدم را تنگ می‌فشارد، غم این‌که چنین روزی به پایان برسد، پایانی داشته باشد، و پس از آن روزی بیاید که دیگر از عید خبری نباشد. نه!
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
همان‌طور که وایستاده بودم، دیدم دارم از گرسنگی تلف می‌شوم. چشمم افتاد به دکهٔ کوچکی که روی درش نوشته بود: «به کوری چشم شاه! دوتاش شده ده ریال!» کیک‌هایش را می‌گفت. دوتا خریدم و خوردم. کنارش سطلی گذاشته بود که همه، نایلون های کیک‌ها را می‌انداختند آن تو. روی سطل آشغال نوشته بود: «شاهدونی.»
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
طنز ملت گل کرده بود، و بیشتر به ضد همین یک نفر، و شاید حق داشتند. شاید هم حق نداشتند. طنزشان همیشه یک کیسه بوکس می‌خواست. حالا شاه آن کیسه بوس بود. این هم بود که مردم می‌خواستند بخندند. و دهنشان، فعلاً تا آن‌جا که می‌توانستند به ریش شاه بخندند، باز می‌شد.
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
امروز شاه را از سلطنت خلع کردند. سلطنت را مختومه اعلام کردند. مختومه! دوهزار و پانصد سال گذشته را مختومه اعلام کردند. کورش، داریوش اول، دوم، سوم، اشک اول، اشک دوم، اشک سوم، بهرام گور، شاپور ذوالاکتاف، خسروپرویز، سلطان محمود، ملکشاه، شاه عباس، آقا محمدخان و آقایان پهلوی‌ها، همه‌شان. سیفون را کشیدند و حضرات رفتند پایین. دستور کار امروز بسیار مهم است. اعلام شد مردم جمهوری اسلامی می‌خواهند. گفتند شورای انقلاب تشکیل شده. گفتند امام رهبری بلامنازع انقلاب را به عهده دارد. خواستار بازگشت فوری امام به ایران شدند.
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
وظیفه و مأموریت زندان، مسخ کردن حافظه، واقعیت و تخیل است.
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
قبول نداری که امشب، یکی از بزرگ‌ترین شب‌های تاریخ ماست؟ چند روز پیش پدر پفیوز ملت ایران رفت. امروز سلطنت سقوط کرد. می‌دانی یعنی چی؟ یعنی همهٔ پدرهای پفیوز ملت ایران در تمام نسل‌ها رفتند.
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
دلم برای این جوان‌ها می‌سوخت. تشنهٔ محبت بودند. حسرت یک ذره محبت را می‌کشیدند و آن‌چه دستگیرشان می‌شد، یک مقدار هوا بود. دیوانگی هم از همین جا شروع می‌شود. آدم می‌شود یک بچه، محبت می‌خواهد، می‌سوزد. حتی از مردی می‌افتد.
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹

حجم

۵۸۱٫۵ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۸۷

تعداد صفحه‌ها

۶۵۸ صفحه

حجم

۵۸۱٫۵ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۸۷

تعداد صفحه‌ها

۶۵۸ صفحه

قیمت:
۱۴۴,۰۰۰
تومان