مترجم به طنز گفت: «نترس، ما ایرانیها غیرت کرهایها را نداریم.»
دیویس گفت: «اشتباه نکن. دست هر کسی در آسیا یک تفنگ بگذاری، اول کلَک آمریکاییها را میکند.»
r
مترجم به طنز گفت: «نترس، ما ایرانیها غیرت کرهایها را نداریم.»
دیویس گفت: «اشتباه نکن. دست هر کسی در آسیا یک تفنگ بگذاری، اول کلَک آمریکاییها را میکند.»
r
دیویس گفت: «هر جا که یک آمریکایی پایش را بگذارد، آنجا آمریکاست.»
r
ساعت دوی بعدازظهر، در چهارراه پهلوی غوغا شد. پنج شش نفر، روزنامه را بالا سر مردم بلند کردند. نوشته بود: «شاه رفت!» لحظهای تاریخی بود. نه، از آن بالاتر بود. برای فرد فرد مردم، لحظهای خصوصی بود که از یک زمان مرموز عمومی سرچشمه میگرفت. یک عده میخندیدند. و عدهای گریه میکردند. یک عده، به حال خنده گریه میکردند. من گریهام گرفت. کنار جوی آب نشستم. و جمعیت رد میشد. سیل عظیمی که هدفی از درون آن را به سوی بیرون منفجر میکرد. هایهای گریه میکردم، بی آنکه خجالت بکشم، گریه میکردم، و بعد، بلند شدم.
Fatemeh Yavari