جملات زیبای کتاب مرگ آرتیمو کروز | طاقچه
تصویر جلد کتاب مرگ آرتیمو کروزsubscriptionAvailable

کتاب مرگ آرتیمو کروز

نوع کتاب
۳.۷(از ۱۲ امتیاز)
پدیدآورندگان: 
کارلوس فوئنتس، مهدی سحابی
انتشارات: 
انتشارات نگاه

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
Houshyaran
۵
می‌گفت از آنجا که برای مرگ، فقر و جهل نمی‌توان چاره‌ای یافت بهتر آن است که فکرش را نکنیم تا خوشبخت باشیم
مهران کاسب‌وطن
۳
آنان دیگر نمی‌توانند چون تو از جنگ‌ها و رهبران آنها دم بزنند، و با استفاده از نام آنها غارتی را که به نام انقلاب کرده‌ای توجیه کنند، و نیز ثروتی را که به نام دستاورد انقلاب گردآورده‌ای: به این می‌اندیشی و تعجب می‌کنی: آنان چه توجیهی می‌توانند برای خود برافرازند؟ در این فکر نیستند، تا آنجا که می‌توانند از آنچه برایشان باقی می‌گذاری بهره می‌گیرند؛ شاد و خوشبخت زندگی می‌کنند، وانمود می‌کنند که قدرت را می‌دانند و برایت غصه می‌خورند ــ البته فقط در حضور دیگران، بیش از این نباید توقع داشته باشی ــ در حالی که تو، با چند وجب خاک روی جسدت منتظری؛ منتظری دوباره پاها را روی چهره مرده‌ات حس کنی و آنگاه می‌گویی: ــ برگشتند. شکست را قبول نکردند.
Houshyaran
۲
فهمیدن آدمی را ضعیف می‌کند، و هنگامی که می‌فهمیم که تنها کسانی هستیم که به نیروهایی پی می‌بریم که ما را به چیزی نمی‌گیرند، قربانی این فهم می‌شویم.
کاربر حسن ملائی شاعر
۲
تنها خود من می‌دانم که چه می‌توانستم کرد. برای دیگران، در نهایت، «شاید» ی بیش نیستم استاندال. سرخ و سیاه
Houshyaran
۱
می‌گفت که اندیشه مرگ اندیشه آزادی است.
کاربر حسن ملائی شاعر
۰
پیش خودت خواهی گفت که آنقدر نامردی‌ها ازت سر زده است که ابراز شهامت برایت کار ساده‌ایست.
کاربر حسن ملائی شاعر
۰
پیش خودت خواهی گفت که آنقدر نامردی‌ها ازت سر زده است که ابراز شهامت برایت کار ساده‌ایست.
کاربر ۴۰۰۴۰۵۶
۰
نوعروس خردسالی که به حجله‌ای برده شد که بستر آن هنوز از واپسین نفس‌های زن اول گرم بود
کاربر ۱۰۲۷۹۹۲۳
۰
چه باک اگر قدرت و ثروت دیروز کم‌کم به باد می‌رفت؛ این‌همه شاید خراجی بود که باید به زمان و زمانه پرداخته می‌شد.
کاربر ۱۰۲۷۹۹۲۳
۰
روزگار فرصت آن را به تو نمی‌دهد، چرا که جهان فقط نظم خودش را دارد، نظم آشفته‌ای که تو به آن نمی‌اندیشی، در خواب نمی‌بینی، دیگر با آن زندگی نمی‌کنی:
کاربر ۱۰۲۷۹۹۲۳
۰
خط زندگی میان فلج کامل و رشد بی‌اندازه امتداد دارد:
کاربر ۱۰۲۷۹۹۲۳
۰
ماجرا: ایمنی کامل. یعنی بی‌حرکتی را، مجسم می‌کنی، خودت را ساکن مجسم می‌کنی، مصون از هر خطر، سانحه، پیشامد، آرامشت نمی‌تواند زمان را که بی‌تو در حرکت است بایستاند، هرچند که اندازه‌ها را تو اختراع کرده باشی. زمان بی‌حرکتی تو را نفی می‌کند و خطر نابودی را بر تو چیره می‌کند: ماجراجویی، شتاب خودت را با شتاب زمان می‌سنجی:
کاربر ۱۰۲۷۹۹۲۳
۰
زمانی که اختراع می‌کنی تا زنده بمانی، تا خیال کنی که مدت درازتری روی زمین می‌مانی: زمانی که فکر تو به وجود می‌آورد: با مشاهده تناوب روشنی و تاریکی بر صفحه ساعت خواب، با ضبط تصویرهای آرامشی که تراکم سیاهی و ابر، فرارسیدن رعد، گذر آذرخش، رگبار باران و سرزدن رنگین‌کمان آن را تهدید می‌کند؛ با شنیدن ندای دورانی جانوران در کوهسار؛ با خواندن نشانه‌های گذشت زمان: نعره زمان جنگ، نعره زمان عزا، نعره زمان شادمانی؛ و سرانجام، با سخن گفتن از زمان، با به زبان آوردن زمان، با فکر کردن درباره زمان ناموجود کائناتی که زمان را نمی‌شناسد زیرا هرگز آغاز نشده است و هرگز پایان نخواهد یافت: آغازی نداشته است، پایانی نخواهد داشت و نمی‌داند که تو زمانی برای سنجش بی‌نهایت اختراع خواهی کرد، ذخیره‌ای برای عقل: زمانی را اختراع و اندازه‌گیری می‌کنی که وجود ندارد.
کاربر ۱۰۲۷۹۹۲۳
۰
چیزی را می‌دانی و تشخیص می‌دهد و بررسی می‌کنی و محاسبه می‌کنی و مجسم می‌کنی و پیش‌بینی می‌کنی و درباره‌اش فکر می‌کنی که هیچ واقعیتی ندارد جز همانی که فکر تو برایش به وجود آورده است. می‌آموزی که خشونت خودت را مهار کنی تا خشونت دشمنانت را مهار کرده باشی: می‌آموزی که دو تکه چوب را به هم بسایی تا شعله
کاربر ۱۰۲۷۹۹۲۳
۰
ا ده میلیون یاخته مغزی، با باطری الکتریکی که در جمجمه پلاستیکی‌ات داری پایین می‌آیی تا بگردی و کنجکاوی کنی، برای خود هدف‌هایی در نظر بگیری، بی‌هیچ دشواری به آنها برسی، مشکلات را کنار بزنی، پیش‌بینی کنی، بیاموزی، فراموش کنی، به یاد بیاوری، تجربه‌ها را کنار هم بگذاری، شکل‌ها را بشناسی، به چیزی بیشتر از نیازهای خود بپردازی، اراده خود را از محدوده نیروهای جاذبه و دافعه محیط فراتر ببری، شرایط بهتری را جستجو کنی، واقعیت را با ضابطه «حداقل» بسنجی، در نهان «حداکثر» را آرزو کنی، دچار ملال سرخوردگی و یأس نشوی:
کاربر ۱۰۲۷۹۹۲۳
۰
عادت کنی، با ضرورت‌های زندگی همگانی کنار بیایی: بخواهی: بخواهی که خواستن تو و آنچه می‌خواهی در نهایت یک چیز باشد؛ آرزو می‌کنی که آرزویت بی‌درنگ برآورده شود: یعنی هرآنچه می‌خواهی، به صرف خواستن از آن تو شود: خودت را بشناسی: دیگران را بشناسی و بگذاری که بشناسندت: و بدانی که با هر فردی مقابله می‌کنی، زیرا هرفرد بر سر راه خواست توست:
کاربر ۱۰۲۷۹۹۲۳
۰
انتخاب می‌کنی، برای زنده ماندن انتخاب می‌کنی: از بی‌نهایت آینه آنی را انتخاب می‌کنی که تصویر تو را بی‌هیچ خلل باز می‌تاباند، که دیگر آینه‌ها را پر از تاریکی می‌کند، همه‌شان را نابود می‌کنی تا بار دیگر مجبور به انتخاب از میان بی‌نهایت راه نباشی: تصمیم می‌گیری، یکی از راه‌ها را برمی‌گزینی، بقیه را فدا می‌کنی: همراه با انتخابی که می‌کنی خودت را نیز فدا می‌کنی، دیگر نمی‌توانی همه انسان‌هایی باشی که می‌توانستی باشی، دلت می‌خواهد که انسان‌های دیگری ــ انسان دیگری ــ زندگی‌ای را بکند که تو با انتخاب خود آن را فدا کردی: با انتخاب آری، با انتخاب نه، با پذیرفتن این که راهنمای تو در راه هزارپیچی که انتخاب کرده‌ای نه خواست خودت ــ که همان آزادی توست ــ بلکه منافع، ترس و غرورت باشد:
کاربر ۱۰۲۷۹۹۲۳
۰
روزی از عشق می‌ترسی: اما بعدها می‌توانی بر آن دست یابی: با چشمان بسته استراحت می‌کنی، اما چشمانت همچنان می‌بیند. دلت همچنان می‌خواهد، زیرا بدین‌گونه می‌توانی آنچه را که می‌خواهی از آن خودت کنی: خاطره خواستی است که برآورده شده باشد. امروز که زندگی و سرنوشت تو هردو یکی است