جملات زیبای کتاب گرینگوی پیر | طاقچه
تصویر جلد کتاب گرینگوی پیرsubscriptionAvailable

کتاب گرینگوی پیر

نوع کتاب
۳.۳ امتیاز(از ۱۰ رأی)
انتشارات: 
نشر ماهی

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
Azade_sh
۶
پیرمرد گفت: «شاید همهٔ ما سعی می‌کنیم شریف باشیم. این سرگرمی ملی‌مان است.»
Azade_sh
۶
گرینگوی پیر می‌گفت: «مرزی هست که ما فقط شبانه دلِ گذشتن از آن را داریم؛ مرز تفاوت‌های خودمان با دیگران، مرز نبردهامان با خودمان.»
Azade_sh
۵
هریک از ما مرزی پنهانی درون خودمان داریم، و گذشتن از این مرز دشوارترین کار است، چون هریک امیدواریم که آن‌جا خودمان را تنها ببینیم، اما درمی‌یابیم که آن‌جا بیش از هروقت دیگر با دیگران همراهیم.
AS4438
۵
«وقتی بمیرم، می‌خواهم رها باشم از تحقیر، نفرت، گناه، یا سوءظن. می‌خواهم اختیاردار خود باشم، عقاید خود را داشته باشم، بی‌آن‌که زهدفروشی کنم
AS4438
۲
«از یک سن بخصوصی که گذشتی، جامعه تو را همان‌طور که هستی می‌پذیرد، البته تا وقتی که هیچ‌چیز عوض نشده و هیچ اتفاق عجیبی نیفتاده.»
Rahele Kia
۲
هریک از ما مرزی پنهانی درون خودمان داریم، و گذشتن از این مرز دشوارترین کار است، چون هریک امیدواریم که آن‌جا خودمان را تنها ببینیم، اما درمی‌یابیم که آن‌جا بیش از هروقت دیگر با دیگران همراهیم.
AS4438
۱
«مرزی هست که ما فقط شبانه دلِ گذشتن از آن را داریم؛ مرز تفاوت‌های خودمان با دیگران، مرز نبردهامان با خودمان.»
AS4438
۱
این‌ها تمام سال صرفه‌جویی می‌کنند، سینیوریتا، با شکم گرسنه سر می‌کنند تا جشنشان را به‌موقع برگزار کنند.
Rahele Kia
۱
از خود سخن نگفتند. زن به او نگفت چه ماجرایی او را به مکزیک کشانده. او به زن نگفت که به آن‌جا آمده تا بمیرد، چون هرچیز که دوست می‌داشته پیش از او مرده.
Rahele Kia
۱
«روح تو تفاوتی با رؤیاهایت ندارد. هردو آفریدهٔ دم‌اند.» «روح به دم تعلق ندارد. روح رؤیا نیست. جاودانی است.»
Rahele Kia
۱
پیرمرد شتاب‌زده در گوش هریت زمزمه کرد: «هیچ‌وقت خودم را نمی‌کشم، چون پسرم این‌جوری مرد و من قصد ندارم درد او را تکرار کنم.»
شیما.بیات
۱
گفت که ده فرمانِ جدیدی ابداع کرده است: «هیچ صورت را مپرست، مگر آن را که بر سکهٔ دیارت نقش زده‌اند؛ مکش، که مرگ دشمن را وامی‌رهاند از هراس همارهٔ کین‌جویی تو؛ دزدی از ابلهی است، چراکه کاری است آشکاره، در خدعه و نیرنگ سود بس بیش‌تر است؛ والدینت را حرمت دار، باشد که وصیتنامهٔ ایشان بر مکنت تو بیفزاید.»
Azade_sh
۰
آنچه مرگش می‌خوانند همانا درد واپسین است. امبروز بی‌یرس
Rahele Kia
۰
«گرینگوی پیر به مکزیک آمده بود تا بمیرد.»
Rahele Kia
۰
«اما این را هم می‌گفت که یک راه قشنگ برای مردن این است که آدم را جلو یکی از این دیوارهای سنگی مکزیکی بگذارند و آبکشش کنند. پوزخندبه لب می‌گفت، راه خلاصی از پیری و مرض و افتادن از پله‌های زیرزمین همین است.»
Rahele Kia
۰
پیرمرد، همین‌که چهره‌های متعجب آن‌ها را دید، فهمید چه اتفاقی دارد می‌افتد. او همانند آنان نبود، شیطان سپید منتقمی بود، چشمانی داشت که فقط خدایان توی کلیسا داشتند؛ کلاه از سرش افتاد و آنان آشکارا تصویر خداوند را دیدند.
Rahele Kia
۰
همچنان‌که اشک شادی را با گوشهٔ رومیزی شُرابه‌دار پاک می‌کرد، گفت واقعیت این است، می‌دانید، یک خبرنگار افشاگر به یک کله‌گندهٔ دزد احتیاج دارد، همان‌طور که خدا به شیطان احتیاج دارد و گل به کود؛ اگر دَنی نباشد، عالی را با چه چیزی مقایسه می‌کنیم؟
Rahele Kia
۰
چرا ما از یک سرباز شجاع یا یک مأمور آتش‌نشانی قدردانی می‌کنیم و از آدمی که به‌جا و به‌موقع خودکشی کرده نه؟
Rahele Kia
۰
تنها راه فرار از فساد جوانمرگی است.
Rahele Kia
۰
سال‌ها پیش او چیزی دربارهٔ جنگ داخلی نوشته بود: «دستورالعملی ساده برای آن‌که سرباز خوبی باشید: همیشه سعی کنید خود را به کشتن بدهید.»
Rahele Kia
۰
موسیقی چندان پرشور بود که خاک هماره خاموش را هم به نوا درآورده بود و به آن دو ــ ببین، این ماییم ــ فرصت می‌داد تا خود را به عشق بسپارند، بی‌آن‌که از شنیده‌شدن بهراسند.
شیما.بیات
۰
تا خشونت جدید نباشد، خشونت قدیم برای همیشه دوام می‌آرد، درست همان‌طور که بوده