جملات زیبای کتاب من، شماره سه | طاقچه
تصویر جلد کتاب من، شماره سه

بریده‌هایی از کتاب من، شماره سه

انتشارات:نشر چشمه
دسته‌بندی:
امتیاز
۳.۳از ۴۶ رأی
۳٫۳
(۴۶)
گفت آدم‌ها بذرند. کافی است پا روی‌شان نگذاری تا بزرگ شوند.
فارا
حالا ما خودمان‌ایم. خود خودمان. تکه‌پاره‌ایم. دیوانه. دراز. کوتاه. زیادی کش آمده‌ایم. بی‌پدر. مادران سوخته‌ای داریم. بی‌کس‌ایم. بی‌کار. گوش‌های‌مان سوت می‌کشند. سگ می‌شویم. گوسفند سلاخی می‌کنیم. اسب‌ها روی‌مان چهارنعل می‌دوند. چیزهایی می‌بینیم که نیستند. زن‌هایی با صورت‌هایی نورانی. بچه‌هایی دونده دنبال باد. حالا ما خودمان‌ایم. روح‌های‌مان برگشته‌اند و توی صورت‌های‌مان فوت می‌کنند. چشم‌های‌مان گشاد شده‌اند. ایستاده خواب می‌بینیم. دنیا را همان‌جوری می‌بینیم که هست. سیاه.
Kevin
نشانهٔ آدم عاقل این است که افسار فکرش دست خودش باشد.
نیتا
من لال نیستم. دهانم بسته شد چون آدم‌ها چیزهایی پرسیدند که به‌شان مربوط نبود.
فارا
یه روز یه نقاشی می‌خواست اژدها بکشه. بلد نبود. فکر می‌کرد باید اژدها ببینه تا بتونه اژدها بکشه. تمام عمر صبر کرد تا اژدها ببینه. بالاخره یه روز اژدها از دست نقاش خسته شد. رفت پشت پنجرهٔ اتاقش. گفت ایناهاشم. این‌جام. حالا من رو بکش. نقاشه از ترس مُرد.
فارا
خاطرات بچگی از یاد می‌روند ولی از بین نمی‌روند.
فارا
دست‌های سمسار همیشه زخم‌اند. برای همین دوست‌شان دارم. این دست‌ها عادت دارند به زخم شدن.
کاربر ۶۶۶۰۳۹۸
دکترها گفته‌اند افسرده‌ای. اما تو فقط اسبی هستی که پاش شکسته و دویدن از یادش نمی‌رود.
Vepital
«مگذار باد پریشان کند مگذار باد به یغما برد از شانه‌های تو خاکستری که از عصارهٔ خون است»
Judy
آدم‌ها بذرند. کافی است پا روی‌شان نگذاری تا بزرگ شوند.
Narges
هیچ‌کس قبل رسیدن به جایی که باید به‌اش برسد توی هیچ راهی گم نمی‌شود.
فارا
ماها فقط روح‌مون رو گم کرده‌یم بچه. نترس! پیداش می‌کنیم
فارا
«خودت باید از روی حصارها بپری. خودت.»
کاربر ۶۶۶۰۳۹۸
گفت «از جنون خودت مراقبت کن.»
ilya_morozowa
هوا تنها چیزی است که این‌همه سال عوض نشده.
ilya_morozowa
دکترها گفته‌اند افسرده‌ای. اما تو فقط اسبی هستی که پاش شکسته و دویدن از یادش نمی‌رود.
Ailin_y
دیدی گفتم عاقبت سفر خواهی کرد؟ با دو چشم مطمئن‌تر از نور.
a.baran
زمین پُر از جنین‌های مُرده است.
کاربر ۶۶۶۰۳۹۸
هیچ‌کس قبل رسیدن به جایی که باید به‌اش برسد توی هیچ راهی گم نمی‌شود.
Miko
نترس. تو توی این راه گم نمی‌شوی. هیچ‌کس قبل رسیدن به جایی که باید به‌اش برسد توی هیچ راهی گم نمی‌شود.
مانیا
شاه رفته. مملکت نیست.
Hasti
نور هست. همه‌جا هست. فقط ماییم که نمی‌بینیم. می‌بینی؟ هر جا تاریکی باشد نور هست.
kosar🍓
بسوز. از سرما بسوز. رفتن این‌طوری است.
i dont know.
دیوونه‌ها می‌تونند کارهایی بکنند که بقیه نمی‌تونند.
آنه شرلی
من بهترین دیوانهٔ این دیوانه‌خانه‌ام
آنه شرلی
حالا چه‌جور به زنی که صورت ندارد بفهمانم ما آدم‌ها همه با هم توی گِل فرومی‌رویم؟
آنه شرلی
چه فایده داره یکی بال داشته باشه ولی پرواز نکنه؟
آنه شرلی
همه یک روز می‌فهمند. همه‌چیز را. می‌فهمند دندان کسی بیخود نمی‌شکند. می‌فهمند تو نمُرده‌ای قاسم. هیچ‌کس نمی‌میرد. سمسار گفته درخت می‌شویم. کود تازه می‌شویم.
آنه شرلی
آدمیزاد که درخت نیست سرجاش بایستد. بلند می‌شود و از خودش می‌رود آن‌ورتر. بعد یک جای خالی بزرگ پشتش می‌ماند. شکل یک دشت بزرگ که توش تمام اسب‌های جهان یورتمه رفته باشند.
Zizara
یه روز یه نقاشی می‌خواست اژدها بکشه. بلد نبود. فکر می‌کرد باید اژدها ببینه تا بتونه اژدها بکشه. تمام عمر صبر کرد تا اژدها ببینه. بالاخره یه روز اژدها از دست نقاش خسته شد. رفت پشت پنجرهٔ اتاقش. گفت ایناهاشم. این‌جام. حالا من رو بکش. نقاشه از ترس مُرد.
Miko