
بریدههایی از کتاب من، شماره سه
۳٫۲
(۴۳)
گفت آدمها بذرند. کافی است پا رویشان نگذاری تا بزرگ شوند.
فارا
حالا ما خودمانایم. خود خودمان. تکهپارهایم. دیوانه. دراز. کوتاه. زیادی کش آمدهایم. بیپدر. مادران سوختهای داریم. بیکسایم. بیکار. گوشهایمان سوت میکشند. سگ میشویم. گوسفند سلاخی میکنیم. اسبها رویمان چهارنعل میدوند. چیزهایی میبینیم که نیستند. زنهایی با صورتهایی نورانی. بچههایی دونده دنبال باد. حالا ما خودمانایم. روحهایمان برگشتهاند و توی صورتهایمان فوت میکنند. چشمهایمان گشاد شدهاند. ایستاده خواب میبینیم. دنیا را همانجوری میبینیم که هست. سیاه.
Kevin
نشانهٔ آدم عاقل این است که افسار فکرش دست خودش باشد.
نیتا
من لال نیستم. دهانم بسته شد چون آدمها چیزهایی پرسیدند که بهشان مربوط نبود.
فارا
خاطرات بچگی از یاد میروند ولی از بین نمیروند.
فارا
یه روز یه نقاشی میخواست اژدها بکشه. بلد نبود. فکر میکرد باید اژدها ببینه تا بتونه اژدها بکشه. تمام عمر صبر کرد تا اژدها ببینه. بالاخره یه روز اژدها از دست نقاش خسته شد. رفت پشت پنجرهٔ اتاقش. گفت ایناهاشم. اینجام. حالا من رو بکش. نقاشه از ترس مُرد.
فارا
دستهای سمسار همیشه زخماند. برای همین دوستشان دارم. این دستها عادت دارند به زخم شدن.
کاربر ۶۶۶۰۳۹۸
دکترها گفتهاند افسردهای. اما تو فقط اسبی هستی که پاش شکسته و دویدن از یادش نمیرود.
Vepital
«مگذار باد پریشان کند
مگذار باد به یغما برد
از شانههای تو
خاکستری که از عصارهٔ خون است»
Judy
آدمها بذرند. کافی است پا رویشان نگذاری تا بزرگ شوند.
Narges
هیچکس قبل رسیدن به جایی که باید بهاش برسد توی هیچ راهی گم نمیشود.
فارا
«خودت باید از روی حصارها بپری. خودت.»
کاربر ۶۶۶۰۳۹۸
هوا تنها چیزی است که اینهمه سال عوض نشده.
ilya_morozowa
دکترها گفتهاند افسردهای. اما تو فقط اسبی هستی که پاش شکسته و دویدن از یادش نمیرود.
Ailin_y
ماها فقط روحمون رو گم کردهیم بچه. نترس! پیداش میکنیم
فارا
زمین پُر از جنینهای مُرده است.
کاربر ۶۶۶۰۳۹۸
شاه رفته. مملکت نیست.
Hasti
نور هست. همهجا هست. فقط ماییم که نمیبینیم. میبینی؟ هر جا تاریکی باشد نور هست.
kosar🍓
بسوز. از سرما بسوز. رفتن اینطوری است.
i dont know.
گفت «از جنون خودت مراقبت کن.»
ilya_morozowa
دیدی گفتم عاقبت سفر خواهی کرد؟
با دو چشم مطمئنتر از نور.
a.baran
دیوونهها میتونند کارهایی بکنند که بقیه نمیتونند.
آنه شرلی
من بهترین دیوانهٔ این دیوانهخانهام
آنه شرلی
چه فایده داره یکی بال داشته باشه ولی پرواز نکنه؟
آنه شرلی
آدمیزاد که درخت نیست سرجاش بایستد. بلند میشود و از خودش میرود آنورتر. بعد یک جای خالی بزرگ پشتش میماند. شکل یک دشت بزرگ که توش تمام اسبهای جهان یورتمه رفته باشند.
Zizara
هیچکس قبل رسیدن به جایی که باید بهاش برسد توی هیچ راهی گم نمیشود.
Miko
نترس. تو توی این راه گم نمیشوی. هیچکس قبل رسیدن به جایی که باید بهاش برسد توی هیچ راهی گم نمیشود.
مانیا
یه روز یه نقاشی میخواست اژدها بکشه. بلد نبود. فکر میکرد باید اژدها ببینه تا بتونه اژدها بکشه. تمام عمر صبر کرد تا اژدها ببینه. بالاخره یه روز اژدها از دست نقاش خسته شد. رفت پشت پنجرهٔ اتاقش. گفت ایناهاشم. اینجام. حالا من رو بکش. نقاشه از ترس مُرد.
Miko
چشمهات را دوست دارم چون به مادرت رفتهاند. دنیا هم که سیاه باشد باز سبزند. دستهات را دوست دارم چون چیزهایی کشیدهاند که هیچوقت ندیدهای. دهانت را اما از همهٔ اینها بیشتر دوست میدارم.
چون هیچوقت باز نمیشود.
ilya_morozowa
«مگذار باد پریشان کند
مگذار باد به یغما برد
از شانههای تو
خاکستری که از عصارهٔ خون است»
ilya_morozowa
حجم
۱۶۰٫۴ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۸
تعداد صفحهها
۱۹۲ صفحه
حجم
۱۶۰٫۴ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۸
تعداد صفحهها
۱۹۲ صفحه
قیمت:
۱۳۱,۰۰۰
۶۵,۵۰۰۵۰%
تومان