
کتاب میرزا روبات
پدیدآورندگان:
مهرداد صدقیانتشارات:
انتشارات سپیده باوران٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
بانو ریحانه
۲۲
روزی یک دفعه دستشویی را با مسواک حاج نصرت میشست؛
پروین اعتصامی
۲۰
بوقلمون گفت آدمِ بوقلمون صفت زیاد دیده اما آدمآهنی نه
乙_みG
۱۶
یک بار برای حاج نصرت با آفتابه چای دم کرد
پروین اعتصامی
۱۴
گوسفند گفت بین آدمها گوسفند زیاد دیده، اما بین گوسفندها آدمآهنی نه
بانو ریحانه
۱۴
روزی سه دفعه خانه را جارو میزد و آشغالها را زیر فرش یا نزدیکترین مبل مخفی میکرد؛
روزی چهار دفعه ظرفها را به صورت گربهشور میشست؛
乙_みG
۱۲
قلمبه بانو روی صندلیِ اوراقی لم داده بود و با شنیدن این جملهها از همان راه دور با پلک زدن ابراز احساسات کرد.
بانو ریحانه
۱۲
یک بار اشتباهی زیر ابروی حاج نصرت را برداشت و به موهایش بیگودی زد؛
یک بار کف پای حاج نصرت را شامپو زد و سرش را با سنگ پا سابید؛
乙_みG
۱۰
میرزا که جز سنگ پای یادگاری همدمی نداشت، نگاهی به آن انداخت و وقتی یاد بوی پای حاجی افتاد، چند قطره روغن از گوشه چشمش سرازیر شد...
پروین اعتصامی
۱۰
. به نظر من
محمدرضا
۹
میرزا روبات به طرف رباب رفت و روی زانوی خود نشست تا از او خواستگاری کند. با اعلام جواب مثبت رباب، میرزا یک حلقه واشر در انگشت او فرو کرد. واشر کوچک بود، اما چون پلاستیکی بود جا باز کرد. حاج نصرت گفت: «به میمنت این پیوند خجسته، طویله منزلم را به این زوج جوان خواهم داد تا زندگی مشترک خود را با افتخار آغاز کنند.»
Farhan
۶
به بهانه تعارف کردن نسکافه، نصف شبِ آخر هفته به طور سرزده به اتاق خواب حاج نصرت برود؛
موقع شنیدن دستورها به جای «چشم» بگوید «پشم» ؛
عینک ته استکانی مادر قلیله خاتون را به جای دستمال عینک، با پوشک بچه تمیز کند؛
موقع شستن حاج نصرت در حمام، چشمهای ریز خود را گشاد کند و لبخند مرموز بزند؛
البته میرزا پس از کمی فکر کردن به این نتیجه رسید این کارها فایدهای ندارد. درست نیست آدمآهنی برای رسیدن به نتیجه، به بازی ناجوانمردانه و تغییر برنامه رقیب دست بزند و هیچ چیز بهتر از راستی و درستی نیست. البته میرزا وقتی به این نتیجه رسید، که دید از برنامهریزی چینگ چونگ سر در نمیآورد و نمیتواند تنظیمات او را تغییر دهد.
محمدرضا
۶
گاو ماده به بقیه گفت تا به حال گاوآهن زیاد دیده، اما آدمآهنی نه. گوسفند گفت بین آدمها گوسفند زیاد دیده، اما بین گوسفندها آدمآهنی نه. بوقلمون گفت آدمِ بوقلمون صفت زیاد دیده اما آدمآهنی نه. خروس گفت آدمی که برود قاطی مرغها شود را زیاد دیده اما آدمآهنی نه.
المپیان؟:)
۶
گوسفند گفت بین آدمها گوسفند زیاد دیده، اما بین گوسفندها آدمآهنی نه
سينا
۵
میرزا گفت: «منظورم همین است دیگر. نمیتوانم با انداختن کنیز به زندگی یک نفر دیگر، به خانواده صاحب جدیدش صدمه بزنم. این کارها را شاید همان روبات فرنگی که ناموس سرش نمیشود بتواند انجام دهد.»
بلاتریکس لسترنج
۴
بگذار کنیز بیاید. اگر شوهرت دست از پا خطا کرد مهریهاش را به اجرا میگذاری و او را از پلکهایش از سقف آویزان میکنی.
کتابخوان🤓
۴
وقتی رباب داشت این چیزها را میگفت، میرزا روبات حواسش به گفتههای او نبود/ چون بدون اینکه خودش بفهمد اسیر طراحی و رشته سیمهای گیسوانِ رباب شده بود.
乙_みG
۴
معلوم بود که قلمبه بانو در پوست خود نمیگنجد، البته از چاقی!
Afsoungar💜
۴
درست است که چینگ چونگ نسبت به میرزا محاسنی دارد اما میرزا هم نسبت به چینگ چونگ معایبی دارد.
Afsoungar💜
۴
موقع شنیدن دستورها به جای «چشم» بگوید «پشم» ؛
سينا
۴
از نظر مهارتهای بدنی چینگ چونگ با انجام حرکات رزمی همه را به وجد میآورد اما میرزا فقط میتواند حرکات ورزش باستانی را انجام دهد که گاهی به خاطر تمام شدن شارژش شبیه رقص بابا کرم از آب در میآید. میرزا فقط بلد است چای دم کند اما چینگ چونگ نسکافه درست میکند. چینگ چونگ از همان صبح زود برای کار کردن آماده است اما میرزا حتماً باید اول چند استکان چایی بخورد تا ویندوزش بالا بیاید...
FAYA
۴
چینگ چونگ با گریه میرزا را در آغوش گرفت و گفت: «برای اولین بار در عمرم است که دارم فداکاری یک همنوع را میبینم. از این جور کارها در سرزمین ما دیده نمیشود. ممنونم که نجاتم دادی...»
همه برای میرزا دست زدند. قلمبه بانو روی صندلیِ اوراقی لم داده بود و با شنیدن این جملهها از همان راه دور با پلک زدن ابراز احساسات کرد.
میرزا روبات به طرف رباب رفت و روی زانوی خود نشست تا از او خواستگاری کند. با اعلام جواب مثبت رباب، میرزا یک حلقه واشر در انگشت او فرو کرد. واشر کوچک بود، اما چون پلاستیکی بود جا باز کرد. حاج نصرت گفت: «به میمنت این پیوند خجسته، طویله منزلم را به این زوج جوان خواهم داد تا زندگی مشترک خود را با افتخار آغاز کنند.»
حاج عسرت گفت: «فراهم کردن بساط شب عروسی هم با من. بهتر است از همین الان من و کنیز برویم دنبال رتق و فتق امور.»
Farhan
۳
یک بار وقتی داشت دروغ میگفت به جان مادر حاج نصرت قسم خورد؛
یک بار برای حاج نصرت با آفتابه چای دم کرد؛
یک بار اشتباهی زیر ابروی حاج نصرت را برداشت و به موهایش بیگودی زد؛
یک بار کف پای حاج نصرت را شامپو زد و سرش را با سنگ پا سابید؛
یک بار بعد از پنچرگیری بچه، پوشک او را با لاستیک زاپاس عوض کرد؛
یک بار تمام حرفهایی را که قلیله خاتون پشت سر مادر حاجی گفته بود روی بلندگو گذاشت و برای همه پخش کرد؛
یک بار در مجلس ختم عمه حاج نصرت وقتی مردم را ناراحت دید، برای همه با صدای بلند جک تعریف کرد؛
یک بار در مراسم روز هفتم عمه حاج نصرت سعی کرد به زور هم که شده حاج نصرت را با قلقلک دادن بخنداند.
یک بار در مراسم چهلم عمه حاج نصرت، سعی کرد جَو را عوض کند. برای همین در حالی که دور خودش میچرخید، دستهگلها را به هوا پرتاب میکرد تا دوباره آنها را بگیرد. وقتی حاج نصرت با او دعوا کرد، با زدن یک ضربه ایستگاهی حاجی را راهی بیمارستان کرد
کتابخوان🤓
۲
از آن روز به بعد، میرزا روباتِ تنهای بی صاحب، شبها را کنار خیابان میخوابید و مردمی که فکر میکردند فقیر است، به عنوان اعانه برایش پیچ، میخ و فنر میانداختند. گاهی اوقات هم برایش روغن نذری میآوردند تا پیچ و مهرهها و مفاصلش را روغنکاری کند.
کتابخوان🤓
۲
کاشکی رباب قبول کند که به هم جوش بخوریم. کاشکی مدلم به مدلش بخورد. کاشکی روزی برسد که هر دو در خانه مشترکمان همدیگر را شارژ کنیم، آنهم نه با برقِ دزدی...
Afsoungar💜
۲
وقتی حاج نصرت با او دعوا کرد، با زدن یک ضربه ایستگاهی حاجی را راهی بیمارستان کرد. حاج نصرت تا مراسم سالگرد عمهاش، طاقت تماشای لحظه ایستادن بازیکنان فوتبال در دیوار دفاعی، هنگام زدن ضربه ایستگاهی تیم حریف را نداشت.
سينا
۲
سگ با گفتن این جمله رفت و میرزا که در دل خود داشت به او میگفت «پدرسگ بیظرفیت» ، آهی کشید و به فکر فرو رفت
f.v97
۲
گاو ماده به بقیه گفت تا به حال گاوآهن زیاد دیده، اما آدمآهنی نه. گوسفند گفت بین آدمها گوسفند زیاد دیده، اما بین گوسفندها آدمآهنی نه. بوقلمون گفت آدمِ بوقلمون صفت زیاد دیده اما آدمآهنی نه. خروس گفت آدمی که برود قاطی مرغها شود را زیاد دیده اما آدمآهنی نه.
mary
۲
با رفتن رباب، میرزا روبات که احساس میکرد زندگی دارد دوباره روی خوشش را به او نشان میدهد، اسم رباب را روی دستش لحیمکاری کرد و غرق در فکر و خیال شد:
کاشکی رباب قبول کند که به هم جوش بخوریم. کاشکی مدلم به مدلش بخورد. کاشکی روزی برسد که هر دو در خانه مشترکمان همدیگر را شارژ کنیم، آنهم نه با برقِ دزدی...
امیر
۲
به میمنت این پیوند خجسته، طویله منزلم را به این زوج جوان خواهم داد تا زندگی مشترک خود را با افتخار آغاز کنند.
المپیان؟:)
۲
میرزا روبات یک آدمآهنی وظیفهشناس بود، اما شباهت چندانی به بقیه آدمآهنیها نداشت. بعضی وقتها چیزهایی سرش میشد که بقیه آدمآهنیها سرشان نمیشد و بعضی وقتها هم مثل بقیه آدمآهنیها هیچ چیزی سرش نمیشد. درست است که بلد نبود بعضی کارها را انجام دهد، اما بعضی وقتها بلد بود کارهایی انجام بدهد که بقیه آدمآهنیها بلد نبودند.