جملات زیبای کتاب مراسم قطع دست در اسپوکن | طاقچه
تصویر جلد کتاب مراسم قطع دست در اسپوکن

بریده‌هایی از کتاب مراسم قطع دست در اسپوکن

انتشارات:نشر بیدگل
امتیاز
۴.۰از ۸۴ رأی
۴٫۰
(۸۴)
کارمایکل: تو ماجرات چیه که این‌قدر دلت می‌خواد بمیری؟ مِروین: من اون‌قدرها هم دلم نمی‌خواد بمیرم. [ مکث. به خودش ]می‌خوام؟ [ مکث ]نه، اون‌قدرها هم دلم نمی‌خواد بمیرم. فکر کنم فقط خیلی علاقه‌ی خاصی هم به زندگی ندارم.
MARY
همیشه فکر می‌کنم یه چیزِ بامزه‌ای در موردِ کفش هست. من خیلی کفش ندارم. راستش یه جفت کفش دارم. شب‌ها بعضی‌وقت‌ها دراز می‌کِشم رو تختم، کفش‌هامو نگاه می‌کنم، اون‌جا تو تاریکی دراز می‌کِشم و از خودم می‌پرسم «این‌ها همون کفش‌هایی‌اَن که من قراره باهاشون بمیرم؟ » چون هیشکی نمی‌دونه دیگه، مگه نه، نمی‌دونه وقتی صبح پا می‌کندشون، این‌ها همون کفش‌هایی‌اَن که قراره وقتی می‌میره پاش باشن یا نه. معمولاً هیشکی نمی‌دونه. ولی می‌دونین چیه؟ شما دوتا می‌دونین.
Shiva Asghari
شب‌ها بعضی‌وقت‌ها دراز می‌کِشم رو تختم، کفش‌هامو نگاه می‌کنم، اون‌جا تو تاریکی دراز می‌کِشم و از خودم می‌پرسم «این‌ها همون کفش‌هایی‌اَن که من قراره باهاشون بمیرم؟ »
Chia.V
می‌دونین چه حسی داره؟ که از دور با دستِ خودت باهات بای‌بای کنن. می‌دونین چه حسی داره؟
Mitir
بارها اشاره کرده که اعتقاد به ور رفتنِ دوباره با متن ندارد و همان چیزی را که اول نوشته، خوب و درست می‌داند. نابغه‌ای است که هروقت اراده‌ کند، شاهکاری می‌نویسد، اما خیلی دیربه‌دیر اراده می‌کند. نبوغش در نوشتن است اما علاقه‌اش به سفر و خوش‌گذرانی است.
علی
یه زن‌های سیاه‌پوستی واقعاً به‌نظرِ من جذاب می‌آن. معنیش این نیست که من نژادپرست نیستم.
صاد
شب‌ها بعضی‌وقت‌ها دراز می‌کِشم رو تختم، کفش‌هامو نگاه می‌کنم، اون‌جا تو تاریکی دراز می‌کِشم و از خودم می‌پرسم «این‌ها همون کفش‌هایی‌اَن که من قراره باهاشون بمیرم؟ » چ
ت ت
، یا راستش ممکن هم هست داشته‌ین، من مطمئن نیستم کدومش بوده، داشته‌ین اسیده رو یا نه، ولی کاری که قطعاً کرده‌ین این بوده که قطعاً دررفته‌ین و اونو اون‌جا وسطِ برف قال گذاشته‌ین کله‌پا بمونه، باز هم جوری که انگار ابلهه.
ماراتن
می‌خوای ببینی صورت‌ چه‌جوری می‌شه وقتی گولّه کُل‌شو سوراخ‌سوراخ می‌کنه؟ [ هفت‌تیرش را درمی‌آورد. ] مَریلین: ما اصلاً در موردِ صورت حرف نمی‌زدیم!
صاد
توبی: نمی‌خواستیم پَست‌فطرتی کنیم. فقط داشتیم سعی می‌کردیم یه چندصد دلاری سرتون کلاه بذاریم.
سیدطه
آدم باید حواسش به باقی باشه، متوجهین، حتا اگه با تو فرق می‌کنن.
nia
]هیشکیو نداری که اگه دیگه نباشی براش مهم باشه
nia
نابغه‌ای است که هروقت اراده‌ کند، شاهکاری می‌نویسد، اما خیلی دیربه‌دیر اراده می‌کند. نبوغش در نوشتن است اما علاقه‌اش به سفر و خوش‌گذرانی است.
ت ت
دلم نمی‌خواد از اون آدم‌هایی باشم که همون اول یه گولّه تِپ می‌خوره تو سرشون و اصلاً نمی‌فهمن چی به چیه. این دیگه خیلی نکبته.
کاربر ۷۷۰۶۳۴۱
شب‌ها بعضی‌وقت‌ها دراز می‌کِشم رو تختم، کفش‌هامو نگاه می‌کنم، اون‌جا تو تاریکی دراز می‌کِشم و از خودم می‌پرسم «این‌ها همون کفش‌هایی‌اَن که من قراره باهاشون بمیرم؟ » چون هیشکی نمی‌دونه دیگه، مگه نه، نمی‌دونه وقتی صبح پا می‌کندشون، این‌ها همون کفش‌هایی‌اَن که قراره وقتی می‌میره پاش باشن یا نه. معمولاً هیشکی نمی‌دونه.
M.M. SAFI
کارمایکل: خیلی توهین‌آمیزه که من هِی همین‌طور از کلمه‌ی «کاکاسیاه» استفاده می‌کنم؟ مَریلین: نیست توبی؟ کارمایکل: من هیچ‌وقت ازکلمه‌ی «کاکاسیاه» استفاده نمی‌کردم اگه شماها برام دستِ کَنده‌ی یه کاکاسیاهو نمی‌آوردین! مَریلین: «دستِ کَنده‌ی یه فردِ رنگین‌پوست». تازه دستِ کَنده‌ی یه رنگین‌پوست هم نیست! دستِ خودته که رنگش تیره شده! دست‌ها وقتی مدتِ زیاد از یه کسی جدا باشن، این‌جوری می‌شن. تیره می‌شن. فکر کنم.
صاد
دست‌ها وقتی مدتِ زیاد از یه کسی جدا باشن، این‌جوری می‌شن. تیره می‌شن. فکر کنم.
bilijacks
من اون‌قدرها هم دلم نمی‌خواد بمیرم. [ مکث. به خودش ]می‌خوام؟ [ مکث ]نه، اون‌قدرها هم دلم نمی‌خواد بمیرم. فکر کنم فقط خیلی علاقه‌ی خاصی هم به زندگی ندارم.
bilijacks
مَریلین: حرومزاده‌ی یه‌دستی لعنتی، گفتم کو! [ کارمایکل خیلی سرِ صبر می‌گردد تا مَریلین را نگاهی کند... ] منظورم حرومزاده‌ی لعنتی بود.
کاربر ۳۵۱۸۳۷۳
مِروین: می‌گم شاید هم پا شده رفته دستشویی آقای کارمایکل، شاید از اون‌جا صدای تلفنو نمی‌شنوه؟ مَریلین: آره، یا شاید یه‌مُشت موسیقی‌ای چیزی گذاشته با صدای بلند، یه‌مُشت موسیقی با صدای بلند؟ مِروین: یا شاید نمی‌تونه بیاد تلفنو برداره چون مُرده.
کاربر ۳۵۱۸۳۷۳
توبی: مَریلین، می‌شه لطفاً یه جاییت چیزیتو به این یارو نشون بدی، یه کاری کنی برامون زنگ بزنه به پلیس؟ مِروین: چه دوست‌پسرِ قشنگی داری. مَریلین: تو چرا همچین عوضی‌ای شده‌ی توبی؟ توبی: [ گریان ]قراره الان بمیرم و این خیلی بی‌انصافیه.
Anel
نمی‌خواستیم پَست‌فطرتی کنیم. فقط داشتیم سعی می‌کردیم یه چندصد دلاری سرتون کلاه بذاریم.
Anel
هیلتِن اَلس، منتقدِ تئاترِ هفته‌نامه‌ی «نیویورکر»، تقریباً از فرصتِ اجرای هیچ کدام از نمایش‌نامه‌های او برای حمله کردن به آن‌چه به نظرش «تحقیرِ اقلیت‌ها برای خنداندنِ تماشاگر» می‌آید، نگذشته (در نقدش روی اجرای «مراسمِ قطع‌دست در اسپوکِن» می‌گوید بازیگرِ نقشِ جوانِ سیاه‌پوست باید خجالت بکِشد از بودنش در نمایشی که اقلیتِ رنگین‌پوست را با الفاظی رکیک دست می‌اندازد)
کاربر ۹۴۸۱۶۰۹
انگار ولادیمیر و استراگونِ بِکِت گانگستر شده‌اند و نقش‌های اصلی یکی از فیلم‌های هوارد هاکس را دارند که ویلیام فاکنر فیلم‌نامه‌اش را نوشته.
کاربر ۹۴۸۱۶۰۹
پوچی و تکرار و بازیگوشی ترکیب شده با بی‌رحمی و سبعیتی آن‌قدر خونسردانه و عادی که تماشاگر را مبهوت می‌کند.
کاربر ۹۴۸۱۶۰۹
توبی: نمی‌خواستیم پَست‌فطرتی کنیم. فقط داشتیم سعی می‌کردیم یه چندصد دلاری سرتون کلاه بذاریم. مَریلین: حتا رقممون هم گرون نبود. حقمون نیست بابتش بمیریم، هست؟ کارمایکل: خب اگه من دارم بنزین می‌ریزم روتون، یعنی معلومه که هست.
ᖇOᔕE ᗷᗩᖇᗪOT
تو که تو این بیست‌وهفت سال هیچ‌وقت یه انگشتتو هم برا کمک کردن به من تکون ندادی، الان برا چی باید منو نصیحت کنی
ت ت
اون‌قدرها هم دلم نمی‌خواد بمیرم. فکر کنم فقط خیلی علاقه‌ی خاصی هم به زندگی ندارم.
ت ت
بس کن گریه کردنو! [ توبی دارد گریه می‌کند. ] پس اون‌همه فعالیت‌های زیرزمینی برا دفاع از سیاه‌ها چی شد بچه‌ننه؟ اون‌همه «بجنگ با قدرت‌های موجود» کو حالا، هان؟ [ توبی دارد گریه می‌کند. ] بس کن گریه کردنو! [ توبی دارد گریه می‌کند. ]
Mobina Marandi
یه چیزِ بامزه‌ای در موردِ کفش هست. من خیلی کفش ندارم. راستش یه جفت کفش دارم. شب‌ها بعضی‌وقت‌ها دراز می‌کِشم رو تختم، کفش‌هامو نگاه می‌کنم، اون‌جا تو تاریکی دراز می‌کِشم و از خودم می‌پرسم «این‌ها همون کفش‌هایی‌اَن که من قراره باهاشون بمیرم؟ » چون هیشکی نمی‌دونه دیگه، مگه نه، نمی‌دونه وقتی صبح پا می‌کندشون، این‌ها همون کفش‌هایی‌اَن که قراره وقتی می‌میره پاش باشن یا نه.
Mobina Marandi

حجم

۶۲٫۲ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۳

تعداد صفحه‌ها

۱۱۲ صفحه

حجم

۶۲٫۲ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۳

تعداد صفحه‌ها

۱۱۲ صفحه

قیمت:
۸۲,۰۰۰
تومان