همیشه فکر میکنم یه چیزِ بامزهای در موردِ کفش هست. من خیلی کفش ندارم. راستش یه جفت کفش دارم. شبها بعضیوقتها دراز میکِشم رو تختم، کفشهامو نگاه میکنم، اونجا تو تاریکی دراز میکِشم و از خودم میپرسم «اینها همون کفشهاییاَن که من قراره باهاشون بمیرم؟ » چون هیشکی نمیدونه دیگه، مگه نه، نمیدونه وقتی صبح پا میکندشون، اینها همون کفشهاییاَن که قراره وقتی میمیره پاش باشن یا نه. معمولاً هیشکی نمیدونه. ولی میدونین چیه؟ شما دوتا میدونین.