جملات زیبای کتاب پاییز از پاهایم بالا می رود | طاقچه
تصویر جلد کتاب پاییز از پاهایم بالا می رود

بریده‌هایی از کتاب پاییز از پاهایم بالا می رود

انتشارات:نشر چشمه
امتیاز
۳.۸از ۹۷ رأی
۳٫۸
(۹۷)
آدمی که دست‌پختت را می‌خورد و عاشقت می‌شود، از تو انتظار دارد همیشه برایش غذای خوشمزه بپزی؛ آدمی که بی‌محلی کردن‌هایت را به خودش می‌بیند و عاشقت می‌شود، توقعش این است که فردا روز به همهٔ مردهای غریبه بی‌محلی کنی؛ آدمی که کتاب خواندنت را می‌بیند و عاشقت می‌شود، چیزی که از تو می‌خواهد این است که حرف‌هایش را قبل از آن‌که با زبان بگوید، بشنوی. آدم می‌تواند مطمئن باشد به این‌که وقار و متانتش را، مهارتش در آشپزی را، فهم و شعورش را نه‌تنها برای همیشه می‌تواند حفظ کند، بلکه به‌راحتی می‌تواند هر روز چیزی به آن اضافه هم بکند. اما کسی که تو را با تاپ و دامن می‌بیند و عاشقت می‌شود، چه انتظاری از تو می‌تواند داشته باشد؟
دردونه
زخم کهنه وقتی می‌خواهد پوست تازه بیاورد، به خارش می‌افتد. خاریدن یعنی نیاز فوری و بی‌وقفه به درد. یعنی خودت را بیازار تا از شرّ چیزی که آزارت می‌دهد خلاص شوی. از شرّ پوست‌های کهنه و بافت‌های فرسوده که به‌خودی‌خود دردی ندارند اما مزاحم‌اند. مزاحم رشد و زندگی و سرزندگی. این همان چیزی است که از شرّش به درد پناه می‌بری.
دردونه
یادم است بچه که بودم، وقتی می‌خوردم زمین و گریه‌ام می‌گرفت، مامان‌جان فوری می‌گفت "پاشو، یالّا، یالّا پاشو یه نگاه به قدّت بکنم ببینم خوردی زمین چه‌قدر قد کشیدی؟"
Aysan
هیچ‌چیز توی دنیا لذت‌بخش‌تر از این نیست که توی خانه‌ای که خانهٔ خود خودت است، دست‌های یخ‌زده‌ات را روی علاالدین بگیری و باریدن برف را از گوشهٔ پنجره تماشا کنی.
دردونه
هیچ‌چیز توی دنیا لذت‌بخش‌تر از این نیست که توی خانه‌ای که خانهٔ خود خودت است، دست‌های یخ‌زده‌ات را روی علاالدین بگیری و باریدن برف را از گوشهٔ پنجره تماشا کنی.
mhdse
" آدمی که دنبال بهانه باشد هیچ‌وقت بهانه کم نمی‌آورد!
mary
روی دیوار روبه‌رو، یک آینه دارم و یک رخت‌آویز کوچک و تقویمی دیواری که بهار و تابستان نیما و سهراب را پشت‌سر گذاشته و حالا روی پاییز اخوان است و منتظر آغاز فصل سرد فروغ.
المیرا
طاره‌خالا چاق و پت‌وپهن است با صورت گوشتالو و کمی آبله‌رو. چشم‌های قهوه‌ای روشن و ابروهای کشیدهٔ پیوندی دارد و دماغی به پهنای نصف صورتش. از آن زن‌هایی است که شکم‌های بزرگ و نرم دارند و هر کسی با دیدن شکم‌شان هوس می‌کند که کاش این زن مادرش بود تا بغلش کند و سرش را توی نرمی شکمش فرو کند. از آن زن‌هایی که فکر می‌کنی می‌تواند مادر همهٔ آدم‌های روی زمین باشد و همهٔ آدم‌ها را توی نرمی شکمش جا بدهد.
~somy
باید اولین نوزاد به‌دنیاآمده بعد از چنین آدمی بوده باشی و اسم آن آدم را رویت گذاشته باشند و رنگ چشم‌های او را زیر ابروهایت دیده باشند تا تمام سال‌های نوجوانی را با این باور سر کنی که برای این به دنیا آمده‌ای تا کار ناتمامی را تمام کنی و پرده از رازی پنهان برداری.
دردونه
هیچ‌چیز توی دنیا لذت‌بخش‌تر از این نیست که توی خانه‌ای که خانهٔ خود خودت است، دست‌های یخ‌زده‌ات را روی علاالدین بگیری و باریدن برف را از گوشهٔ پنجره تماشا کنی.
کتابخون.
هیچ‌چیز توی دنیا لذت‌بخش‌تر از این نیست که توی خانه‌ای که خانهٔ خود خودت است، دست‌های یخ‌زده‌ات را روی علاالدین بگیری و باریدن برف را از گوشهٔ پنجره تماشا کنی.
Zohreh
هر شب کارم همین است. چند متر خیال می‌گذارم دم‌دستم و هی تکه‌تکه اطلاعات ناقص و جسته‌گریخته‌ای را که از این‌وآن شنیده‌ام رویش وصله‌پینه می‌کنم.
Zohreh
امشب چه مرگم است؟ دل من امشب چه مرگش است؟ کجا گم‌وگور شده و این‌طور دست‌هایم را تنها گذاشته؟
Zohreh
آدمی که دست‌پختت را می‌خورد و عاشقت می‌شود، از تو انتظار دارد همیشه برایش غذای خوشمزه بپزی؛ آدمی که بی‌محلی کردن‌هایت را به خودش می‌بیند و عاشقت می‌شود، توقعش این است که فردا روز به همهٔ مردهای غریبه بی‌محلی کنی؛ آدمی که کتاب خواندنت را می‌بیند و عاشقت می‌شود، چیزی که از تو می‌خواهد این است که حرف‌هایش را قبل از آن‌که با زبان بگوید، بشنوی. آدم می‌تواند مطمئن باشد به این‌که وقار و متانتش را، مهارتش در آشپزی را، فهم و شعورش را نه‌تنها برای همیشه می‌تواند حفظ کند، بلکه به‌راحتی می‌تواند هر روز چیزی به آن اضافه هم بکند.
المیرا
زخم کهنه وقتی می‌خواهد پوست تازه بیاورد، به خارش می‌افتد. خاریدن یعنی نیاز فوری و بی‌وقفه به درد. یعنی خودت را بیازار تا از شرّ چیزی که آزارت می‌دهد خلاص شوی. از شرّ پوست‌های کهنه و بافت‌های فرسوده که به‌خودی‌خود دردی ندارند اما مزاحم‌اند. مزاحم رشد و زندگی و سرزندگی. این همان چیزی است که از شرّش به درد پناه می‌بری.
Tiana
نگاهش می‌کنم. می‌خندد تا دلخوری‌اش پشت خنده‌اش بماند و به چشم نیاید. دلخوری‌اش را به روی خودم نمی‌آورم و لبخندش را می‌چسبم.
Zohreh
هر چه فکر می‌کنم، می‌بینم برای خود من هم عجیب است که کیوان از چه چیز من خوشش آمده. این‌که یک نفر با یک نگاه این‌طور به قول خودش دیوانهٔ کسی شود برای من اصلاً قابل‌درک نیست.
Zohreh
آدم‌های سفید، سرخ شدن‌شان زود معلوم می‌شود ولی آدم‌های سبزه وقتی سرخ می‌شوند، معلوم است که دیگر دارند آتش می‌گیرند.
Zohreh
آدمی که دست‌پختت را می‌خورد و عاشقت می‌شود، از تو انتظار دارد همیشه برایش غذای خوشمزه بپزی؛ آدمی که بی‌محلی کردن‌هایت را به خودش می‌بیند و عاشقت می‌شود، توقعش این است که فردا روز به همهٔ مردهای غریبه بی‌محلی کنی؛ آدمی که کتاب خواندنت را می‌بیند و عاشقت می‌شود، چیزی که از تو می‌خواهد این است که حرف‌هایش را قبل از آن‌که با زبان بگوید، بشنوی. آدم می‌تواند مطمئن باشد به این‌که وقار و متانتش را، مهارتش در آشپزی را، فهم و شعورش را نه‌تنها برای همیشه می‌تواند حفظ کند، بلکه به‌راحتی می‌تواند هر روز چیزی به آن اضافه هم بکند. اما کسی که تو را با تاپ و دامن می‌بیند و عاشقت می‌شود، چه انتظاری از تو می‌تواند داشته باشد؟
hengameh
آدم وقتی یک عمر ذهنش را برای کاری تربیت می‌کند، دیگر خودبه‌خود همان کار را تکرار می‌کند و هر چه‌قدر هم که انجام دادن این کار برایش سخت باشد، ترک کردن آن به‌نظرش سخت‌تر می‌آید.
کتابخون.
سایه‌ام نمی‌داند که در گذر زمان فقط آدم‌های دوروبرت نیستند که پیر می‌شوند، زمان یادها و خاطره‌ها را هم پیر می‌کند. هر سالی که می‌گذرد، اتفاق‌های زیادی می‌افتد. عروسکی پارچه‌ای توی رودخانه می‌افتد، شال‌گردنی سوراخ می‌شود، نگین گل‌سری می‌افتد یا زنگ می‌زند و عکس‌های قدیمی رنگ‌پریده‌تر می‌شوند.
کتابخون.
آدمی که دست‌پختت را می‌خورد و عاشقت می‌شود، از تو انتظار دارد همیشه برایش غذای خوشمزه بپزی؛ آدمی که بی‌محلی کردن‌هایت را به خودش می‌بیند و عاشقت می‌شود، توقعش این است که فردا روز به همهٔ مردهای غریبه بی‌محلی کنی؛ آدمی که کتاب خواندنت را می‌بیند و عاشقت می‌شود، چیزی که از تو می‌خواهد این است که حرف‌هایش را قبل از آن‌که با زبان بگوید، بشنوی. آدم می‌تواند مطمئن باشد به این‌که وقار و متانتش را، مهارتش در آشپزی را، فهم و شعورش را نه‌تنها برای همیشه می‌تواند حفظ کند، بلکه به‌راحتی می‌تواند هر روز چیزی به آن اضافه هم بکند.
کتابخون.
خیال نازک است، خیال بی‌دوام است، خیال به درد نمی‌خورد.
کتابخون.
چه نقشه‌ها که برای زندگی معلمی توی روستا نداشتم... دو کارتُن کتاب و مجله، یک بستهٔ پانصدتایی برگهٔ سفید، سه چهار جعبه نوار؛ "امسال دیگر اولین مجموعه‌ام را تکمیل می‌کنم! از روسیه شروع کنم یا امریکای لاتین؟ یک دوره نظامی و فردوسی و بیهقی هم لازم است. فلسفه! روان‌شناسی! تاریخ!"
محیا
طاره‌خالا می‌گوید آن سه چهار ماه آخر سرهنگ مهربان شده بود. نه‌تنها با اورقیه، که با همهٔ ایتگینی‌ها. درستش این است که مهربان نشده بود، کرک‌وپرش ریخته بود. روزگارش برگشته بود و مجبور به مهربانی‌اش کرده بود.
محیا
در گذر زمان فقط آدم‌های دوروبرت نیستند که پیر می‌شوند، زمان یادها و خاطره‌ها را هم پیر می‌کند. هر سالی که می‌گذرد، اتفاق‌های زیادی می‌افتد. عروسکی پارچه‌ای توی رودخانه می‌افتد، شال‌گردنی سوراخ می‌شود، نگین گل‌سری می‌افتد یا زنگ می‌زند و عکس‌های قدیمی رنگ‌پریده‌تر می‌شوند.
mary
هیچ‌چیز توی دنیا لذت‌بخش‌تر از این نیست که توی خانه‌ای که خانهٔ خود خودت است، دست‌های یخ‌زده‌ات را روی علاالدین بگیری و باریدن برف را از گوشهٔ پنجره تماشا کنی. چه‌قدر این خانهٔ کوچکِ درب‌وداغان را دوست دارم. این‌جا اولین خانهٔ خودِ خود من است.
mary
زخم کهنه وقتی می‌خواهد پوست تازه بیاورد، به خارش می‌افتد. خاریدن یعنی نیاز فوری و بی‌وقفه به درد. یعنی خودت را بیازار تا از شرّ چیزی که آزارت می‌دهد خلاص شوی.
mary
یقین کردم تمام این مدت سایهٔ آشنایی بعد از سال‌ها رفته بوده توی جلدم و داشته به جای من تصمیم می‌گرفته. سایه‌ای که این چندوقته باز دارم می‌بینمش که چه‌طور با پاهای من راه می‌رود، با دست‌های من کار می‌کند، با سلول‌های مغز من فکر می‌کند و با زبان من حرف می‌زند.
mary
امروز را بیشتر ترجیح می‌دادم به ویزویز کتری گوش کنم که دیگر کم‌کم دارد بلند می‌شود. چه‌قدر عاشق این صدا هستم. مخصوصاً وقتی دانه‌های درشت برف چشم‌اندازِ آن‌طرف پنجره را نقطه‌چین کرده است. انگار یک نفر کنارت نشسته، تو سرت به کار خودت است و او سرش به کار خودش و بی‌آن‌که کاری به کارت داشته باشد، دارد آوازی را زمزمه می‌کند. آوازی که از روزهای خیلی دور بارها و بارها آن را شنیده‌ای و از بر هستی. آوازی غم‌انگیز که بی‌هیچ اندوهی، فقط از روی حافظه تکرارش کنی.
mary

حجم

۱۲۶٫۰ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۴

تعداد صفحه‌ها

۱۳۴ صفحه

حجم

۱۲۶٫۰ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۴

تعداد صفحه‌ها

۱۳۴ صفحه

قیمت:
۹۰,۰۰۰
۴۵,۰۰۰
۵۰%
تومان