
٪۵۰
کتاب پاییز از پاهایم بالا می رود
پدیدآورندگان:
لیلا صبوحی خامنهانتشارات:
نشر چشمه٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
دردونه
۳۰
آدمی که دستپختت را میخورد و عاشقت میشود، از تو انتظار دارد همیشه برایش غذای خوشمزه بپزی؛ آدمی که بیمحلی کردنهایت را به خودش میبیند و عاشقت میشود، توقعش این است که فردا روز به همهٔ مردهای غریبه بیمحلی کنی؛ آدمی که کتاب خواندنت را میبیند و عاشقت میشود، چیزی که از تو میخواهد این است که حرفهایش را قبل از آنکه با زبان بگوید، بشنوی. آدم میتواند مطمئن باشد به اینکه وقار و متانتش را، مهارتش در آشپزی را، فهم و شعورش را نهتنها برای همیشه میتواند حفظ کند، بلکه بهراحتی میتواند هر روز چیزی به آن اضافه هم بکند. اما کسی که تو را با تاپ و دامن میبیند و عاشقت میشود، چه انتظاری از تو میتواند داشته باشد؟
دردونه
۱۶
زخم کهنه وقتی میخواهد پوست تازه بیاورد، به خارش میافتد. خاریدن یعنی نیاز فوری و بیوقفه به درد. یعنی خودت را بیازار تا از شرّ چیزی که آزارت میدهد خلاص شوی. از شرّ پوستهای کهنه و بافتهای فرسوده که بهخودیخود دردی ندارند اما مزاحماند. مزاحم رشد و زندگی و سرزندگی. این همان چیزی است که از شرّش به درد پناه میبری.
Aysan
۱۴
یادم است بچه که بودم، وقتی میخوردم زمین و گریهام میگرفت، مامانجان فوری میگفت "پاشو، یالّا، یالّا پاشو یه نگاه به قدّت بکنم ببینم خوردی زمین چهقدر قد کشیدی؟"
دردونه
۱۰
هیچچیز توی دنیا لذتبخشتر از این نیست که توی خانهای که خانهٔ خود خودت است، دستهای یخزدهات را روی علاالدین بگیری و باریدن برف را از گوشهٔ پنجره تماشا کنی.
mhdse
۶
هیچچیز توی دنیا لذتبخشتر از این نیست که توی خانهای که خانهٔ خود خودت است، دستهای یخزدهات را روی علاالدین بگیری و باریدن برف را از گوشهٔ پنجره تماشا کنی.
mary
۴
" آدمی که دنبال بهانه باشد هیچوقت بهانه کم نمیآورد!
المیرا
۴
روی دیوار روبهرو، یک آینه دارم و یک رختآویز کوچک و تقویمی دیواری که بهار و تابستان نیما و سهراب را پشتسر گذاشته و حالا روی پاییز اخوان است و منتظر آغاز فصل سرد فروغ.
کتابخون.
۴
هیچچیز توی دنیا لذتبخشتر از این نیست که توی خانهای که خانهٔ خود خودت است، دستهای یخزدهات را روی علاالدین بگیری و باریدن برف را از گوشهٔ پنجره تماشا کنی.
~somy
۳
طارهخالا چاق و پتوپهن است با صورت گوشتالو و کمی آبلهرو. چشمهای قهوهای روشن و ابروهای کشیدهٔ پیوندی دارد و دماغی به پهنای نصف صورتش. از آن زنهایی است که شکمهای بزرگ و نرم دارند و هر کسی با دیدن شکمشان هوس میکند که کاش این زن مادرش بود تا بغلش کند و سرش را توی نرمی شکمش فرو کند. از آن زنهایی که فکر میکنی میتواند مادر همهٔ آدمهای روی زمین باشد و همهٔ آدمها را توی نرمی شکمش جا بدهد.
دردونه
۳
باید اولین نوزاد بهدنیاآمده بعد از چنین آدمی بوده باشی و اسم آن آدم را رویت گذاشته باشند و رنگ چشمهای او را زیر ابروهایت دیده باشند تا تمام سالهای نوجوانی را با این باور سر کنی که برای این به دنیا آمدهای تا کار ناتمامی را تمام کنی و پرده از رازی پنهان برداری.
Zohreh
۲
هیچچیز توی دنیا لذتبخشتر از این نیست که توی خانهای که خانهٔ خود خودت است، دستهای یخزدهات را روی علاالدین بگیری و باریدن برف را از گوشهٔ پنجره تماشا کنی.
Zohreh
۲
هر شب کارم همین است. چند متر خیال میگذارم دمدستم و هی تکهتکه اطلاعات ناقص و جستهگریختهای را که از اینوآن شنیدهام رویش وصلهپینه میکنم.
Zohreh
۲
امشب چه مرگم است؟ دل من امشب چه مرگش است؟ کجا گموگور شده و اینطور دستهایم را تنها گذاشته؟
المیرا
۲
آدمی که دستپختت را میخورد و عاشقت میشود، از تو انتظار دارد همیشه برایش غذای خوشمزه بپزی؛ آدمی که بیمحلی کردنهایت را به خودش میبیند و عاشقت میشود، توقعش این است که فردا روز به همهٔ مردهای غریبه بیمحلی کنی؛ آدمی که کتاب خواندنت را میبیند و عاشقت میشود، چیزی که از تو میخواهد این است که حرفهایش را قبل از آنکه با زبان بگوید، بشنوی. آدم میتواند مطمئن باشد به اینکه وقار و متانتش را، مهارتش در آشپزی را، فهم و شعورش را نهتنها برای همیشه میتواند حفظ کند، بلکه بهراحتی میتواند هر روز چیزی به آن اضافه هم بکند.
Tiana
۲
زخم کهنه وقتی میخواهد پوست تازه بیاورد، به خارش میافتد. خاریدن یعنی نیاز فوری و بیوقفه به درد. یعنی خودت را بیازار تا از شرّ چیزی که آزارت میدهد خلاص شوی. از شرّ پوستهای کهنه و بافتهای فرسوده که بهخودیخود دردی ندارند اما مزاحماند. مزاحم رشد و زندگی و سرزندگی. این همان چیزی است که از شرّش به درد پناه میبری.
Zohreh
۱
نگاهش میکنم. میخندد تا دلخوریاش پشت خندهاش بماند و به چشم نیاید. دلخوریاش را به روی خودم نمیآورم و لبخندش را میچسبم.
Zohreh
۱
هر چه فکر میکنم، میبینم برای خود من هم عجیب است که کیوان از چه چیز من خوشش آمده. اینکه یک نفر با یک نگاه اینطور به قول خودش دیوانهٔ کسی شود برای من اصلاً قابلدرک نیست.
Zohreh
۱
آدمهای سفید، سرخ شدنشان زود معلوم میشود ولی آدمهای سبزه وقتی سرخ میشوند، معلوم است که دیگر دارند آتش میگیرند.
hengameh
۱
آدمی که دستپختت را میخورد و عاشقت میشود، از تو انتظار دارد همیشه برایش غذای خوشمزه بپزی؛ آدمی که بیمحلی کردنهایت را به خودش میبیند و عاشقت میشود، توقعش این است که فردا روز به همهٔ مردهای غریبه بیمحلی کنی؛ آدمی که کتاب خواندنت را میبیند و عاشقت میشود، چیزی که از تو میخواهد این است که حرفهایش را قبل از آنکه با زبان بگوید، بشنوی. آدم میتواند مطمئن باشد به اینکه وقار و متانتش را، مهارتش در آشپزی را، فهم و شعورش را نهتنها برای همیشه میتواند حفظ کند، بلکه بهراحتی میتواند هر روز چیزی به آن اضافه هم بکند. اما کسی که تو را با تاپ و دامن میبیند و عاشقت میشود، چه انتظاری از تو میتواند داشته باشد؟
کتابخون.
۱
آدم وقتی یک عمر ذهنش را برای کاری تربیت میکند، دیگر خودبهخود همان کار را تکرار میکند و هر چهقدر هم که انجام دادن این کار برایش سخت باشد، ترک کردن آن بهنظرش سختتر میآید.
کتابخون.
۱
سایهام نمیداند که در گذر زمان فقط آدمهای دوروبرت نیستند که پیر میشوند، زمان یادها و خاطرهها را هم پیر میکند. هر سالی که میگذرد، اتفاقهای زیادی میافتد. عروسکی پارچهای توی رودخانه میافتد، شالگردنی سوراخ میشود، نگین گلسری میافتد یا زنگ میزند و عکسهای قدیمی رنگپریدهتر میشوند.
کتابخون.
۱
آدمی که دستپختت را میخورد و عاشقت میشود، از تو انتظار دارد همیشه برایش غذای خوشمزه بپزی؛ آدمی که بیمحلی کردنهایت را به خودش میبیند و عاشقت میشود، توقعش این است که فردا روز به همهٔ مردهای غریبه بیمحلی کنی؛ آدمی که کتاب خواندنت را میبیند و عاشقت میشود، چیزی که از تو میخواهد این است که حرفهایش را قبل از آنکه با زبان بگوید، بشنوی. آدم میتواند مطمئن باشد به اینکه وقار و متانتش را، مهارتش در آشپزی را، فهم و شعورش را نهتنها برای همیشه میتواند حفظ کند، بلکه بهراحتی میتواند هر روز چیزی به آن اضافه هم بکند.
کتابخون.
۱
خیال نازک است، خیال بیدوام است، خیال به درد نمیخورد.
محیا
۱
چه نقشهها که برای زندگی معلمی توی روستا نداشتم... دو کارتُن کتاب و مجله، یک بستهٔ پانصدتایی برگهٔ سفید، سه چهار جعبه نوار؛ "امسال دیگر اولین مجموعهام را تکمیل میکنم! از روسیه شروع کنم یا امریکای لاتین؟ یک دوره نظامی و فردوسی و بیهقی هم لازم است. فلسفه! روانشناسی! تاریخ!"
محیا
۱
طارهخالا میگوید آن سه چهار ماه آخر سرهنگ مهربان شده بود. نهتنها با اورقیه، که با همهٔ ایتگینیها. درستش این است که مهربان نشده بود، کرکوپرش ریخته بود. روزگارش برگشته بود و مجبور به مهربانیاش کرده بود.
mary
۰
در گذر زمان فقط آدمهای دوروبرت نیستند که پیر میشوند، زمان یادها و خاطرهها را هم پیر میکند. هر سالی که میگذرد، اتفاقهای زیادی میافتد. عروسکی پارچهای توی رودخانه میافتد، شالگردنی سوراخ میشود، نگین گلسری میافتد یا زنگ میزند و عکسهای قدیمی رنگپریدهتر میشوند.
mary
۰
هیچچیز توی دنیا لذتبخشتر از این نیست که توی خانهای که خانهٔ خود خودت است، دستهای یخزدهات را روی علاالدین بگیری و باریدن برف را از گوشهٔ پنجره تماشا کنی.
چهقدر این خانهٔ کوچکِ دربوداغان را دوست دارم. اینجا اولین خانهٔ خودِ خود من است.
mary
۰
زخم کهنه وقتی میخواهد پوست تازه بیاورد، به خارش میافتد. خاریدن یعنی نیاز فوری و بیوقفه به درد. یعنی خودت را بیازار تا از شرّ چیزی که آزارت میدهد خلاص شوی.
mary
۰
یقین کردم تمام این مدت سایهٔ آشنایی بعد از سالها رفته بوده توی جلدم و داشته به جای من تصمیم میگرفته. سایهای که این چندوقته باز دارم میبینمش که چهطور با پاهای من راه میرود، با دستهای من کار میکند، با سلولهای مغز من فکر میکند و با زبان من حرف میزند.
mary
۰
امروز را بیشتر ترجیح میدادم به ویزویز کتری گوش کنم که دیگر کمکم دارد بلند میشود. چهقدر عاشق این صدا هستم. مخصوصاً وقتی دانههای درشت برف چشماندازِ آنطرف پنجره را نقطهچین کرده است. انگار یک نفر کنارت نشسته، تو سرت به کار خودت است و او سرش به کار خودش و بیآنکه کاری به کارت داشته باشد، دارد آوازی را زمزمه میکند. آوازی که از روزهای خیلی دور بارها و بارها آن را شنیدهای و از بر هستی. آوازی غمانگیز که بیهیچ اندوهی، فقط از روی حافظه تکرارش کنی.
