جملات زیبا از متن کتاب دانوب خاکستری | طاقچه
تصویر جلد کتاب دانوب خاکستریsubscriptionAvailable

کتاب دانوب خاکستری

نوع کتاب
۳.۴ امتیاز(از ۱۹ رأی)

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
sedy
۳۱
«شما پلیدی فحشا را فقط در تن زن می‌بینید، اما از کنار فحشای خودتان در سیاست و اخلاق و رفتارهای گوناگون می‌گذرید و پلک چشمتان هم هیچ نمی‌پرد... آقای محترم!» «مواظب حرف‌هایت باش...»
احسان رضاپور
۱۲
«آقای محترم!... حنجره‌ام را روسپی کردی و در تبدیل مؤسسات تبلیغاتی کشورم به خانه‌های فساد سهیم شدی... آقای بسیار محترم!» «مواظبحرف‌هایت باش...» «شما پلیدی فحشا را فقط در تن زن می‌بینید، اما از کنار فحشای خودتان در سیاست و اخلاق و رفتارهای گوناگون می‌گذرید و پلک چشمتان هم هیچ نمی‌پرد... آقای محترم!» «مواظب حرف‌هایت باش...» «شما با دیدن زنی که تن و روان خود را به پلیدی سپرده تا مثل شما شود و به میانتان راه یابد، خونتان به جوش می‌آید و در برابر تن بی‌حرمتش دیوانه می‌شوید، ولی در برابر تن بی‌حرمت وطن هیچ حسی ندارید. وطن من روسپی تاریخ است.»
Parinaz Abbasi
۷
چسبیده به هم بر یکی از نیمکت‌ها نشستیم. مانند دانش‌آموزان کلاس اول دبستان در روز اول مدرسه بودیم که نمی‌دانند باید منتظر چه چیزی باشند... نه کسی می‌آید و نه معلمی از راه می‌رسد... آن روزن مثل چشمی دریده و بی‌مُژه به ما زل زده بود و خورشید سرد و کبودش می‌گزیدمان.
sedy
۶
ولی تو، با آن‌همه حرف که زدم و آن‌همه حرف که دوست داشتم بزنم، نفهمیدی و نمی‌فهمی... زیرا تا وقتی کلمات در دنیای تو معنایی دارند و در دنیای من معنایی دیگر، گفت‌وگو مرده است...
hana
۶
با خشم گفتم: «چرا فکرکردن به کشور به معنای مزدوری است؟ من فکر می‌کنم، پس مزدورم؟!... چرا؟...»
sedy
۵
(اما آیا واقعآ می‌توان چیزی را اصلاح کرد؟ آیا هرگز می‌توان آثار ویرانی بناها و انسان‌ها را ترمیم کرد تا هرچیزی به همان وضعی که بوده بازگردد؟... درست همان‌طور که بوده؟...)
فلانی
۵
چه‌کسی باور می‌کند که عمر خاطره بیش‌تر از عمر زخم است؟
فلانی
۵
آیا حتمآ باید چیزی را از دست بدهیم تا عمق وابستگی‌مان به آن را دریابیم؟
فلانی
۴
مشتاق شنیدن صدای یک دوست بودم، ولی از دوستانم می‌گریختم و خود را بارازها و غم‌هایم گرد می‌آوردم.
فلانی
۴
وقتی انبوه کتاب‌ها را آن‌جا دیدم، به این مرد نازکدلِ فولادین احساس آتشینی پیدا کردم. او فرهیخته و داناست و این یعنی رنج می‌کشد.
احسان رضاپور
۳
نمی‌دانستم کشنده‌ترین طول موج‌ها همان است که کارمندان مزدور رادیو می‌نویسند، من و امثال من با نادانی تمام می‌خوانیم و سپس به گوش‌ها می‌رسد و به کلمات بدل می‌شود و مردم، بی‌خبر از سمّ نهفته در دروغ‌های حساب‌شده و اکاذیب ابلهانه‌اش، آن را دریافت می‌کنند... وای بر من!
فلانی
۳
چشمان او مرا از دانستن بازمی‌داشت.
فلانی
۳
از تو خوشم می‌آمد و از خوش‌آمدنم بدم می‌آمد!
N.green
۳
چرا همیشه روبه‌روشدن با حقیقت خیانت است؟ ما که با پوشاندن حقایق به خود خیانت می‌کنیم، چگونه می‌توانیم پیروز شویم؟
کتاب‌ها مرا صدا می‌زنند...
۳
و حس تلخی تو را می‌فرساید
مرضیه
۳
اما آیا واقعآ می‌توان چیزی را اصلاح کرد؟ آیا هرگز می‌توان آثار ویرانی بناها و انسان‌ها را ترمیم کرد تا هرچیزی به همان وضعی که بوده بازگردد؟... درست همان‌طور که بوده؟...
مرضیه
۳
نخستین بار که به من گفت «دوستت دارم»، چنان گفت که قبلا احدی نگفته بود.
شبنم
۲
«سعی کن صدای ازدست‌رفته‌ات را به دست بیاوری.» «ولی من دیگر هرگز گویندگی نخواهم کرد. دیگر صدا برایم مهم نیست.» «برای بازیافتن صدای ازدست‌رفته‌ات تلاش کن. من از صدایت حرف می‌زنم، نه از تارهای صوتی‌ات. بنویس. از سقوط در چاه سکوت بپرهیز. و به یاد داشته باش که تارهای دستت هنوز قطع نشده. بنویس.»
شبنم
۲
در طول دوران کاری‌ام در رادیوی آن کشور عربی، بخشی از آن دستگاه بودم... و چون بخشی از حنجرهٔ آن دستگاه بودم، برادرم را به کشتن دادم و هزاران تن دیگر را که نامشان را هم نمی‌دانم. من این را نمی‌دانستم تا روزی که دریافتم چگونه برادرم را کشته‌ام... چه ماجراهای هولناکی! بلندپروازی من، عقده‌های تاریخی زنانه‌ام و خباثت سیاسی رؤسایم دست به دست هم دادند و از من ابزار جنایت ساختند... صدای من ــ که می‌گفتند زیباترین صدای رادیویی است ــ ابزار جنایت بود... صدای افعی بود... می‌دانستم صداهایی با طول موج بسیار کم، که گوش قادر به شنیدنش نیست، می‌تواند باعث مرگ موجودات زنده شود. ولی نمی‌دانستم کشنده‌ترین طول موج‌ها همان است که کارمندان مزدور رادیو می‌نویسند
فلانی
۲
تا از دستت نداده بودم، نمی‌دانستم چقدر دوستت دارم!
فلانی
۲
به گمانم، ما موسیقی و عطر را اصلا برای این دوست داریم که فضاهای قبلی زندگی‌مان را تداعی می‌کنند. این هم راهی است برای این‌که با مرگِ لحظه بجنگیم و آن را به زندگی بازگردانیم و سایه‌ها و بازتاب‌هایش را زنده کنیم، هرچند موقت...
N.green
۲
نمی‌دانم چرا با یقین اندوهباری می‌دانم که شهر تا حالا زخم‌هایش خوب شده و خونِ تازه در رگ دارد و فقط خون‌های ریخته به هدر رفته است. شهر هم مثل بدن ناسپاس است!
مرضیه
۲
وقتی خانم غاده السمان، نویسندهٔ سوری، در بیست سالگی (۱۹۶۲) نخستین مجموعهٔ داستانش را منتشر کرد، شاعر هموطنش، نزار قبانی، او را «شاعر عرصهٔ داستان» نامید.
کتاب‌ها مرا صدا می‌زنند...
۲
نوشته بود دوست دارد برای آن نقاشی بکشد تا باز هم هنرمان اتحاد دانه‌های گندم در یک خوشه باشد، ولی اینک مجبور است با نقاشی وداع کند، زیرا به این نتیجه رسیده که ما در این مرحله نیاز به کسی داریم که به جای قلم‌مو تفنگ و به جای رنگ وروغن مواد منفجره به دست گیرد...
کتاب‌ها مرا صدا می‌زنند...
۲
گویی وطنْ گورستان یکپارچهٔ بزرگی شده است از اقیانوس تا خلیج.
Zeinab Khalvandi
۲
پس بیروت از بی‌آبرویی‌های من سخن می‌گوید! زدم زیر خنده. شرافت زن برایشان مهم‌تر از شرافت زمین است. با اختراع بی‌آبرویی‌های کوچک و صحبت از تن، خود را از یاد بی‌آبرویی بزرگ، یعنی شکست وطن، خلاص می‌کنند. برای مردان کشور من شکست خفت‌بار و عقب‌نشینی آرام و بی‌صدا از میدان جنگ آسان‌تر است از شکست و عقب‌نشینی از بستر یک زن
Zeinab Khalvandi
۲
آن‌ها گفتند امیدبخشی انقلابی بر هرچیز مقدم است و من گفتم حقیقت بر همه‌چیز مقدم است.
Zeinab Khalvandi
۲
(چرا همیشه روبه‌روشدن با حقیقت خیانت است؟ ما که با پوشاندن حقایق به خود خیانت می‌کنیم، چگونه می‌توانیم پیروز شویم؟)
sedy
۱
نابغهٔ دیگری برخاست و سخنان خود را اندر فضایل شکست آغاز کرد. گفت این نه شکست بلکه عقب‌نشینی بوده و هرکس جرئت کند و کلمهٔ شکست را بر زبان آورد خائن است... (چرا همیشه روبه‌روشدن با حقیقت خیانت است؟ ما که با پوشاندن حقایق به خود خیانت می‌کنیم، چگونه می‌توانیم پیروز شویم؟)
sedy
۱
چرا حازم تماس نگرفت تا دست‌کم بگوید چه اتفاقی افتاده؟ عصبانی است؟ سخن‌چینی‌ای در کار بوده؟ یعنی، با آن‌که روزی مبارزه می‌کردیم تا هیچ انسانی بدون محاکمه محکوم نشود، او هم مثل آنان شده و بدون محاکمه محکوم می‌کند؟ چرا؟