
بریدههایی از کتاب دانوب خاکستری
نویسنده:غاده السّمان
مترجم:نرگس قندیلزاده
ویراستار:مهدی نوری
انتشارات:نشر ماهی
دستهبندی:
امتیاز
۳.۴از ۱۹ رأی
۳٫۴
(۱۹)
«شما پلیدی فحشا را فقط در تن زن میبینید، اما از کنار فحشای خودتان در سیاست و اخلاق و رفتارهای گوناگون میگذرید و پلک چشمتان هم هیچ نمیپرد... آقای محترم!»
«مواظب حرفهایت باش...»
sedy
«آقای محترم!... حنجرهام را روسپی کردی و در تبدیل مؤسسات تبلیغاتی کشورم به خانههای فساد سهیم شدی... آقای بسیار محترم!»
«مواظبحرفهایت باش...»
«شما پلیدی فحشا را فقط در تن زن میبینید، اما از کنار فحشای خودتان در سیاست و اخلاق و رفتارهای گوناگون میگذرید و پلک چشمتان هم هیچ نمیپرد... آقای محترم!»
«مواظب حرفهایت باش...»
«شما با دیدن زنی که تن و روان خود را به پلیدی سپرده تا مثل شما شود و به میانتان راه یابد، خونتان به جوش میآید و در برابر تن بیحرمتش دیوانه میشوید، ولی در برابر تن بیحرمت وطن هیچ حسی ندارید. وطن من روسپی تاریخ است.»
احسان رضاپور
چسبیده به هم بر یکی از نیمکتها نشستیم. مانند دانشآموزان کلاس اول دبستان در روز اول مدرسه بودیم که نمیدانند باید منتظر چه چیزی باشند... نه کسی میآید و نه معلمی از راه میرسد... آن روزن مثل چشمی دریده و بیمُژه به ما زل زده بود و خورشید سرد و کبودش میگزیدمان.
Parinaz Abbasi
ولی تو، با آنهمه حرف که زدم و آنهمه حرف که دوست داشتم بزنم، نفهمیدی و نمیفهمی... زیرا تا وقتی کلمات در دنیای تو معنایی دارند و در دنیای من معنایی دیگر، گفتوگو مرده است...
sedy
با خشم گفتم: «چرا فکرکردن به کشور به معنای مزدوری است؟ من فکر میکنم، پس مزدورم؟!... چرا؟...»
hana
(اما آیا واقعآ میتوان چیزی را اصلاح کرد؟ آیا هرگز میتوان آثار ویرانی بناها و انسانها را ترمیم کرد تا هرچیزی به همان وضعی که بوده بازگردد؟... درست همانطور که بوده؟...)
sedy
چهکسی باور میکند که عمر خاطره بیشتر از عمر زخم است؟
فلانی
آیا حتمآ باید چیزی را از دست بدهیم تا عمق وابستگیمان به آن را دریابیم؟
فلانی
مشتاق شنیدن صدای یک دوست بودم، ولی از دوستانم میگریختم و خود را بارازها و غمهایم گرد میآوردم.
فلانی
وقتی انبوه کتابها را آنجا دیدم، به این مرد نازکدلِ فولادین احساس آتشینی پیدا کردم. او فرهیخته و داناست و این یعنی رنج میکشد.
فلانی
و حس تلخی تو را میفرساید
کتابها مرا صدا میزنند...
نمیدانستم کشندهترین طول موجها همان است که کارمندان مزدور رادیو مینویسند، من و امثال من با نادانی تمام میخوانیم و سپس به گوشها میرسد و به کلمات بدل میشود و مردم، بیخبر از سمّ نهفته در دروغهای حسابشده و اکاذیب ابلهانهاش، آن را دریافت میکنند... وای بر من!
احسان رضاپور
چشمان او مرا از دانستن بازمیداشت.
فلانی
از تو خوشم میآمد و از خوشآمدنم بدم میآمد!
فلانی
چرا همیشه روبهروشدن با حقیقت خیانت است؟ ما که با پوشاندن حقایق به خود خیانت میکنیم، چگونه میتوانیم پیروز شویم؟
N.green
گویی وطنْ گورستان یکپارچهٔ بزرگی شده است از اقیانوس تا خلیج.
کتابها مرا صدا میزنند...
اما آیا واقعآ میتوان چیزی را اصلاح کرد؟ آیا هرگز میتوان آثار ویرانی بناها و انسانها را ترمیم کرد تا هرچیزی به همان وضعی که بوده بازگردد؟... درست همانطور که بوده؟...
مرضیه
«سعی کن صدای ازدسترفتهات را به دست بیاوری.»
«ولی من دیگر هرگز گویندگی نخواهم کرد. دیگر صدا برایم مهم نیست.»
«برای بازیافتن صدای ازدسترفتهات تلاش کن. من از صدایت حرف میزنم، نه از تارهای صوتیات. بنویس. از سقوط در چاه سکوت بپرهیز. و به یاد داشته باش که تارهای دستت هنوز قطع نشده. بنویس.»
شبنم
در طول دوران کاریام در رادیوی آن کشور عربی، بخشی از آن دستگاه بودم... و چون بخشی از حنجرهٔ آن دستگاه بودم، برادرم را به کشتن دادم و هزاران تن دیگر را که نامشان را هم نمیدانم. من این را نمیدانستم تا روزی که دریافتم چگونه برادرم را کشتهام... چه ماجراهای هولناکی! بلندپروازی من، عقدههای تاریخی زنانهام و خباثت سیاسی رؤسایم دست به دست هم دادند و از من ابزار جنایت ساختند... صدای من ــ که میگفتند زیباترین صدای رادیویی است ــ ابزار جنایت بود... صدای افعی بود... میدانستم صداهایی با طول موج بسیار کم، که گوش قادر به شنیدنش نیست، میتواند باعث مرگ موجودات زنده شود. ولی نمیدانستم کشندهترین طول موجها همان است که کارمندان مزدور رادیو مینویسند
شبنم
نابغهٔ دیگری برخاست و سخنان خود را اندر فضایل شکست آغاز کرد. گفت این نه شکست بلکه عقبنشینی بوده و هرکس جرئت کند و کلمهٔ شکست را بر زبان آورد خائن است...
(چرا همیشه روبهروشدن با حقیقت خیانت است؟ ما که با پوشاندن حقایق به خود خیانت میکنیم، چگونه میتوانیم پیروز شویم؟)
sedy
وقتی کودکان پابرهنه را با آن تنهای نحیفِ مثل گنجشکان گرسنهٔ زمستان دیدیم، با خشم و کینه سگهای چاق و نازپروردهای را به یاد آوردم که صاحبانشان آنها را در برابر مغازههای قصابی میبستند و خود بهترین قطعات گوشت را برایشان جدا میکردند. دانستم که دیگر هرگز نخواهم توانست به ژنو بازگردم و چنان آسوده زندگی کنم که گویی این واقعیتها را ندیدهام.
فلانی
سرسختانه گفتم: «دستکم آزادی زن و برداشتن حجاب و برابری حقوق زن و مرد لازم است.»
«ما زنان آزاد بسیاری داریم. شاید اصلا بخشی از مصیبت ما این است که بعضی از زنانمان، بیآنکه بدانند، مرد شدهاند...»
فلانی
دوستداران گنجشکها، که وقتی لندن تصمیم گرفت کبوتران خود را نابود کند راهپیمایی کردند، برضد من تظاهرات میکنند و هیچ به فکرشان نمیرسد به خاطر ملتهایی راهپیمایی کنند که ثروتهایشان به تاراج رفته تا در بانکهای آنان باشد یا به خاطر ویتنامیهایی که با بمب نابود میشوند... ژنو بیطرف است؟...
نه، بیطرفی در این دنیای وحشی ممکن نیست. هر که با من نیست دشمن من است.
فلانی
تا از دستت نداده بودم، نمیدانستم چقدر دوستت دارم!
فلانی
به گمانم، ما موسیقی و عطر را اصلا برای این دوست داریم که فضاهای قبلی زندگیمان را تداعی میکنند. این هم راهی است برای اینکه با مرگِ لحظه بجنگیم و آن را به زندگی بازگردانیم و سایهها و بازتابهایش را زنده کنیم، هرچند موقت...
فلانی
نمیدانم چرا با یقین اندوهباری میدانم که شهر تا حالا زخمهایش خوب شده و خونِ تازه در رگ دارد و فقط خونهای ریخته به هدر رفته است. شهر هم مثل بدن ناسپاس است!
N.green
وقتی خانم غاده السمان، نویسندهٔ سوری، در بیست سالگی (۱۹۶۲) نخستین مجموعهٔ داستانش را منتشر کرد، شاعر هموطنش، نزار قبانی، او را «شاعر عرصهٔ داستان» نامید.
مرضیه
«برای بازیافتن صدای ازدسترفتهات تلاش کن. من از صدایت حرف میزنم، نه از تارهای صوتیات. بنویس. از سقوط در چاه سکوت بپرهیز. و به یاد داشته باش که تارهای دستت هنوز قطع نشده. بنویس.»
کتابها مرا صدا میزنند...
نوشته بود دوست دارد برای آن نقاشی بکشد تا باز هم هنرمان اتحاد دانههای گندم در یک خوشه باشد، ولی اینک مجبور است با نقاشی وداع کند، زیرا به این نتیجه رسیده که ما در این مرحله نیاز به کسی داریم که به جای قلممو تفنگ و به جای رنگ وروغن مواد منفجره به دست گیرد...
کتابها مرا صدا میزنند...
برای مردان کشور من شکست خفتبار و عقبنشینی آرام و بیصدا از میدان جنگ آسانتر است از شکست و عقبنشینی از بستر یک زن
کتابها مرا صدا میزنند...
حجم
۱۸۲٫۰ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۵
تعداد صفحهها
۱۸۰ صفحه
حجم
۱۸۲٫۰ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۵
تعداد صفحهها
۱۸۰ صفحه
قیمت:
۹۰,۰۰۰
تومان