جملات زیبای کتاب دانوب خاکستری | طاقچه
تصویر جلد کتاب دانوب خاکستری

بریده‌هایی از کتاب دانوب خاکستری

ویراستار:مهدی نوری
انتشارات:نشر ماهی
دسته‌بندی:
امتیاز
۳.۴از ۱۵ رأی
۳٫۴
(۱۵)
«شما پلیدی فحشا را فقط در تن زن می‌بینید، اما از کنار فحشای خودتان در سیاست و اخلاق و رفتارهای گوناگون می‌گذرید و پلک چشمتان هم هیچ نمی‌پرد... آقای محترم!» «مواظب حرف‌هایت باش...»
sedy
«آقای محترم!... حنجره‌ام را روسپی کردی و در تبدیل مؤسسات تبلیغاتی کشورم به خانه‌های فساد سهیم شدی... آقای بسیار محترم!» «مواظبحرف‌هایت باش...» «شما پلیدی فحشا را فقط در تن زن می‌بینید، اما از کنار فحشای خودتان در سیاست و اخلاق و رفتارهای گوناگون می‌گذرید و پلک چشمتان هم هیچ نمی‌پرد... آقای محترم!» «مواظب حرف‌هایت باش...» «شما با دیدن زنی که تن و روان خود را به پلیدی سپرده تا مثل شما شود و به میانتان راه یابد، خونتان به جوش می‌آید و در برابر تن بی‌حرمتش دیوانه می‌شوید، ولی در برابر تن بی‌حرمت وطن هیچ حسی ندارید. وطن من روسپی تاریخ است.»
احسان رضاپور
چسبیده به هم بر یکی از نیمکت‌ها نشستیم. مانند دانش‌آموزان کلاس اول دبستان در روز اول مدرسه بودیم که نمی‌دانند باید منتظر چه چیزی باشند... نه کسی می‌آید و نه معلمی از راه می‌رسد... آن روزن مثل چشمی دریده و بی‌مُژه به ما زل زده بود و خورشید سرد و کبودش می‌گزیدمان.
Parinaz Abbasi
آیا حتمآ باید چیزی را از دست بدهیم تا عمق وابستگی‌مان به آن را دریابیم؟
فلانی
ولی تو، با آن‌همه حرف که زدم و آن‌همه حرف که دوست داشتم بزنم، نفهمیدی و نمی‌فهمی... زیرا تا وقتی کلمات در دنیای تو معنایی دارند و در دنیای من معنایی دیگر، گفت‌وگو مرده است...
sedy
چه‌کسی باور می‌کند که عمر خاطره بیش‌تر از عمر زخم است؟
فلانی
مشتاق شنیدن صدای یک دوست بودم، ولی از دوستانم می‌گریختم و خود را بارازها و غم‌هایم گرد می‌آوردم.
فلانی
با خشم گفتم: «چرا فکرکردن به کشور به معنای مزدوری است؟ من فکر می‌کنم، پس مزدورم؟!... چرا؟...»
hana
چشمان او مرا از دانستن بازمی‌داشت.
فلانی
وقتی انبوه کتاب‌ها را آن‌جا دیدم، به این مرد نازکدلِ فولادین احساس آتشینی پیدا کردم. او فرهیخته و داناست و این یعنی رنج می‌کشد.
فلانی
از تو خوشم می‌آمد و از خوش‌آمدنم بدم می‌آمد!
فلانی
نمی‌دانستم کشنده‌ترین طول موج‌ها همان است که کارمندان مزدور رادیو می‌نویسند، من و امثال من با نادانی تمام می‌خوانیم و سپس به گوش‌ها می‌رسد و به کلمات بدل می‌شود و مردم، بی‌خبر از سمّ نهفته در دروغ‌های حساب‌شده و اکاذیب ابلهانه‌اش، آن را دریافت می‌کنند... وای بر من!
احسان رضاپور
«سعی کن صدای ازدست‌رفته‌ات را به دست بیاوری.» «ولی من دیگر هرگز گویندگی نخواهم کرد. دیگر صدا برایم مهم نیست.» «برای بازیافتن صدای ازدست‌رفته‌ات تلاش کن. من از صدایت حرف می‌زنم، نه از تارهای صوتی‌ات. بنویس. از سقوط در چاه سکوت بپرهیز. و به یاد داشته باش که تارهای دستت هنوز قطع نشده. بنویس.»
شبنم
در طول دوران کاری‌ام در رادیوی آن کشور عربی، بخشی از آن دستگاه بودم... و چون بخشی از حنجرهٔ آن دستگاه بودم، برادرم را به کشتن دادم و هزاران تن دیگر را که نامشان را هم نمی‌دانم. من این را نمی‌دانستم تا روزی که دریافتم چگونه برادرم را کشته‌ام... چه ماجراهای هولناکی! بلندپروازی من، عقده‌های تاریخی زنانه‌ام و خباثت سیاسی رؤسایم دست به دست هم دادند و از من ابزار جنایت ساختند... صدای من ــ که می‌گفتند زیباترین صدای رادیویی است ــ ابزار جنایت بود... صدای افعی بود... می‌دانستم صداهایی با طول موج بسیار کم، که گوش قادر به شنیدنش نیست، می‌تواند باعث مرگ موجودات زنده شود. ولی نمی‌دانستم کشنده‌ترین طول موج‌ها همان است که کارمندان مزدور رادیو می‌نویسند
شبنم
(اما آیا واقعآ می‌توان چیزی را اصلاح کرد؟ آیا هرگز می‌توان آثار ویرانی بناها و انسان‌ها را ترمیم کرد تا هرچیزی به همان وضعی که بوده بازگردد؟... درست همان‌طور که بوده؟...)
sedy
نابغهٔ دیگری برخاست و سخنان خود را اندر فضایل شکست آغاز کرد. گفت این نه شکست بلکه عقب‌نشینی بوده و هرکس جرئت کند و کلمهٔ شکست را بر زبان آورد خائن است... (چرا همیشه روبه‌روشدن با حقیقت خیانت است؟ ما که با پوشاندن حقایق به خود خیانت می‌کنیم، چگونه می‌توانیم پیروز شویم؟)
sedy
وقتی کودکان پابرهنه را با آن تن‌های نحیفِ مثل گنجشکان گرسنهٔ زمستان دیدیم، با خشم و کینه سگ‌های چاق و نازپرورده‌ای را به یاد آوردم که صاحبانشان آن‌ها را در برابر مغازه‌های قصابی می‌بستند و خود بهترین قطعات گوشت را برایشان جدا می‌کردند. دانستم که دیگر هرگز نخواهم توانست به ژنو بازگردم و چنان آسوده زندگی کنم که گویی این واقعیت‌ها را ندیده‌ام.
فلانی
سرسختانه گفتم: «دست‌کم آزادی زن و برداشتن حجاب و برابری حقوق زن و مرد لازم است.» «ما زنان آزاد بسیاری داریم. شاید اصلا بخشی از مصیبت ما این است که بعضی از زنانمان، بی‌آن‌که بدانند، مرد شده‌اند...»
فلانی
تا از دستت نداده بودم، نمی‌دانستم چقدر دوستت دارم!
فلانی
نمی‌داند که من نمی‌توانم با هوشیاری کامل جایی تنها بمانم، زیرا تارهای گنگی در عمق جانم شروع می‌کند به لرزیدن و از پی آن خاطراتم، مثل دستی که در کار نواختنی وحشیانه است، می‌تازد و این تارها را می‌نوازد و آن‌گاه صدای شیون پنهانی می‌شنوم که از عمق جانم می‌وزد... اوایل به دنبال صاحب صدا می‌گشتم و می‌گفتم لابد زیر تخت، پشت در، پس پردهٔ حمام یا در کمد پنهان شده است. می‌گشتم و می‌گشتم و وقتی سکوت طولانی می‌شد، یقین می‌کردم که این صدا، مانند بادی از گور قربانیانِ بی‌خونخواه، با یک دنیا اندوه و زاری از درون خودم می‌وزد...
شبنم
حالا سخنران دیگری برخاسته بود. ابورعد را، وقتی گفت «حس می‌کنم به فاحشه‌خانه آمده‌ام»، چنان ترش‌رو دیدم که تا آن زمان هرگز ندیده بودم. ادامه داد: «دیگر نمی‌شود این فحشای فکری را تحمل کرد. بهتر است بساط شب‌نشینی‌مان را به محلهٔ زیتونه ببریم. روسپیان آن‌جا دربارهٔ آبرو و شرف کم‌تر داد سخن می‌دهند تا روشنفکران دربارهٔ وطن‌پرستی.»
sedy
چرا حازم تماس نگرفت تا دست‌کم بگوید چه اتفاقی افتاده؟ عصبانی است؟ سخن‌چینی‌ای در کار بوده؟ یعنی، با آن‌که روزی مبارزه می‌کردیم تا هیچ انسانی بدون محاکمه محکوم نشود، او هم مثل آنان شده و بدون محاکمه محکوم می‌کند؟ چرا؟
sedy
می‌خواستم به‌دقت دریابم این ملت شریف، با سرزمینی گسیخته به شمال و جنوب و با میراثی از استعمار بر گُرده، چگونه تلاش می‌کند باشد و بماند، بی‌آن‌که کفش کشورهایی را بلیسد که بر اصولی غیرانسانی (با نام رسمی امپریالیسم) بنا شده‌اند.
فلانی
تو از کشوری می‌آیی که مصیبتش سوءهاضمهٔ تکنولوژیک و عقب‌ماندگی انسانی است. این‌جا اوضاع ما درست برعکس است. ما گرفتار عقب‌ماندگی تکنولوژیکیم، ولی انسانمان همچنان به معنای اصیل کلمه، و نه با مفهوم بشر در جوامع مصرفی، انسان است.
فلانی
وقتی در تاریکی گل می‌چید، به انگشتانش دقیق شدم. باورش سخت بود: این انگشتان که مدت‌هاست ماشهٔ تفنگ و مسلسل را می‌فشارد و آتش پرتاب می‌کند، این انگشتان که دیرزمانی است دستهٔ خنجر را در تاریکی می‌گیرد و صاحب خود را تشویق می‌کند که مثل پلنگ برجهد... اینک هموست در برابر من که با همین انگشتان گل‌های شب و عشق می‌چیند
فلانی
گفت: «اگر تا این حد غرق فعالیت سیاسی نشده بودم، از آن مردها بودم که در تنهایی هولناکم می‌مردم... ولی لحظاتی هست که قلبِ تنها بیدار می‌شود و نیاز به زنی واقعی را حس می‌کند. لاکردار! دوستت دارم...»
فلانی
دوستداران گنجشک‌ها، که وقتی لندن تصمیم گرفت کبوتران خود را نابود کند راهپیمایی کردند، برضد من تظاهرات می‌کنند و هیچ به فکرشان نمی‌رسد به خاطر ملت‌هایی راهپیمایی کنند که ثروت‌هایشان به تاراج رفته تا در بانک‌های آنان باشد یا به خاطر ویتنامی‌هایی که با بمب نابود می‌شوند... ژنو بی‌طرف است؟... نه، بی‌طرفی در این دنیای وحشی ممکن نیست. هر که با من نیست دشمن من است.
فلانی
فِراس! فِراس! نبض رگ‌های تو کجاست؟... می‌خواهم بر رگ‌هایت دست بکشم تا با لمس حیات و تپش آن شادی کنم.
فلانی
به گمانم، ما موسیقی و عطر را اصلا برای این دوست داریم که فضاهای قبلی زندگی‌مان را تداعی می‌کنند. این هم راهی است برای این‌که با مرگِ لحظه بجنگیم و آن را به زندگی بازگردانیم و سایه‌ها و بازتاب‌هایش را زنده کنیم، هرچند موقت...
فلانی

حجم

۱۸۲٫۰ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۵

تعداد صفحه‌ها

۱۸۰ صفحه

حجم

۱۸۲٫۰ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۵

تعداد صفحه‌ها

۱۸۰ صفحه

قیمت:
۴۵,۰۰۰
تومان