«اگر تیغ عالم بجنبد ز جای
نبرد رگی تا نخواهد خدای
حنانه
به مجرّد نگاه کردن هزار تیر از کمانخانه ابروان آن شوخچشم جستن کرد و تا پر و سرخی بر جگرش قرار گرفت؛
حنانه
دردی است بر دلم که گر از پیش آب چشم
بردارم آستین بدود تا به دامنم
حنانه
دارم از دست تو شب تا صبح ای عالیجناب
ناله همدم باده خون مطرب فغان راحت عذاب
روز بر من چار چیز از عشق میآورد هجوم
صبح محنت ظهر ماتم عصر غم شام اضطراب
چار چیز از چار عضوم بردهای از یک نگاه
صبرم از دل هوشم از سر جان ز تن از دیده خواب
عشق در بحری مرا افکند ای یاران که هست
ناخدا دل آب خون لنگر نفس کشتی حباب
حنانه
غرض نقشی است کز ما باز ماند. »
حنانه