مروژک میگوید: «من عملاً همهٔ انواع خندیدن را تجربه کردهام، به قهقهه و به خاموشی، جسمانی و عقلانی. اما خنده هرگز به مرکز وجود من راهی نیافته است. من به نسلی تعلق دارم که خنده برایش همواره متضمن کنایه، تلخی و یا یأس بوده است. خندهٔ معمول، خنده بهخاطر خندیدن، شادمانه و بیدغدغه و به دستآمده از دستکاری بامزهٔ کلمات، برای ما همچون چیزی دوردست و رشکبرانگیز به نظر میرسد».