جملات زیبای کتاب رقص با گربه ها | طاقچه
تصویر جلد کتاب رقص با گربه هاsubscriptionAvailable

کتاب رقص با گربه ها

نوع کتاب
۳.۶ امتیاز(از ۸۴ رأی)
پدیدآورندگان: 
مهرداد صدقی

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
م.حکیمی
۲۶
الان مدت‌هاست که جفتمان اسیر یکدیگریم و این اسیری، دارد هم جان او را می‌گیرد و هم نور مرا...
محمد علی
۲۳
دکترها گفتند اگر به موقع مرا نرسانده بود، حتماً کمی دیرتر می‌‌رسیدیم.
Setayesh
۱۸
تنها جرمم عاشقی است.
(:
۱۷
من هم تمام قصه‌ها را با پایانی خوش برایش می‌گفتم، مثل مادر. هرچه قصه شیرین‌‌تر بود، مادربزرگ بیشتر کیف می‌کرد. طفلکی چون مرض قند داشت، هیچ‌وقت کسی برایش قصۀ شیرین نگفته بود.
Setayesh
۱۳
چه کسی گفته آهن احساس ندارد؟
Setayesh
۱۱
بزرگی یعنی روزی که دیگر از گربه‌ها نترسم.
Hanie mahmodoghli
۱۰
هر جور بود چند ماهی مراقب سگ بودیم تا اعتیادش را ترک کند. مادربزرگ برایش سوپ درست می‌کرد و پدر هم برایش قصه‌های جوانمردی و پهلوانی می‌نوشت تا روی روحیۀ ورزشکاری‌اش تأثیر بگذارد... تلاش‌ها بی‌فایده نبود. هر کس که به خانۀ ما می‌‌آمد، می‌توانست بهبودی سریع سگ را در اولین نگاه تشخیص دهد. اما مشکل اینجا بود که اصلاً کسی خانۀ ما نمی‌آمد. به همین خاطر، بهبودی سگ طول کشید. * هر قدر که سگ بهتر می‌‌شد، خودم احساس می‌کردم دارم مریض می‌‌شوم. شاید تأثیر عذاب وجدان بود. سگ که دیگر کاملاً خوب شده بود، مدام دور‌و‌برم می‌‌گشت و از من پرستاری می‌کرد. حتی یک شب که حالم بد شد، زیر بغلم را گرفت و مرا به بیمارستان رساند. دکترها گفتند اگر به موقع مرا نرسانده بود، حتماً کمی دیرتر می‌‌رسیدیم. از سگ تشکر کردم. دکتر نگاهی به من انداخت و گفت: «این علایم بیماری سندروم توهم نفرین سگ است... »
Zahra
۱۰
نمی‌دانم مریضی پدر از تغذیۀ نامناسب بود یا از نداشتن دارو و یا از ننوشتن. به هر حال فکر کنم در هر سه حالت، به بی‌پولی مربوط می‌شد.
Bookworm
۱۰
پرسید: «اینجا دخترکی چشم‌عسلی زندگی می‌کند؟ » پیرمرد گفت: «اینجا دخترکی چشم‌عسلی داریم، ولی «زندگی» نمی‌کند. »
maeede
۶
ماه گفت: «راستش را بخواهید این تک‌درخت تنها کسی بود که هر شب از روی خلوص دل، دست‌هایش را به سمتم دراز می‌کرد و با زوزه‌‌های جانسوزش التماس می‌‌کرد تا مرا در آغوش بگیرد. دلم برای تنهایی‌اش سوخت و در یکی از شب‌ها پایین آمدم تا به آرزویش برسد. از من خواست زیباتر شوم. من هم پذیرفتم و قرص کامل شدم. اما به خاطر بزرگ‌شدنم در همان لحظه بین شاخه‌ها گیر کردم. نه او توانست رهایم کند و نه خودم توانستم بیرون بیایم. گرمایم شاخه‌هایش را خشکاند و آن‌ها را بیشتر در هم فشرد. الان مدت‌هاست که جفتمان اسیر یکدیگریم و این اسیری، دارد هم جان او را می‌گیرد و هم نور مرا... »
Fs
۴
سگ به طور داوطلبانه ترجیح داد بیرون بماند، چون انتخاب دیگری برایش نگذاشته بودیم.
سالار ۲۳۳
۳
در طولِ هفته‌های بعد هم به جستجوهایم ادامه دادم. برای اینکه گربه‌ها به من شک نکنند، هر روز قبل از رفتن به بیرون، روحم را وارونه می‌‌پوشیدم. باید مراقب می‌‌بودم که نفهمند دنبال چه کسی می‌‌گردم و دلیلم برای یافتن او چیست. در سرزمین گربه‌ها نباید به چیزی دلبستگی پیدا کنی. اگر می‌‌فهمیدند به کسی علاقه داری، فوراً قلبت را توقیف می‌‌کردند. شاید برای همین، ورود سگ به این سرزمین سخت‌تر بود چون هرگونه ابراز وفاداری عواقبی سخت به همراه داشت.
brm
۳
مادربزرگ لنزهای رنگی‌‌اش را درآورد تا راحت‌تر بتواند گریه کند
یاس‌‌ِنرگس(Yasna)
۳
«مادربزرگ مادرم نبود، مادربزرگم بود. حتی مادربزرگِ پدرم و پدربزرگم هم بود. گفتم که، او همیشه مادربزرگ بوده است.
ahmad
۳
«من تمام کارهای بد گذشته‌‌ام را به جز بعضی‌‌هایشان ترک کرده‌‌ام. قول می‌دهم بقیه را هم به جز بعضی‌هایشان ترک کنم. »
Fs
۳
ماهی گفت: «اگر این طوری صد سال دیگر هم اشک بریزی، دریا به تو مروارید نمی‌دهد. اگر می‌خواهی اشکت به مروارید بدل شود، باید عاشق باشی. » ـ «عاشق مروارید؟ » ـ «نه! عاشق کسی که بتوانی از ته دل برایش گریه کنی. » ـ «اگر برای کسی گریه کنم، اشکم مروارید می‌شود؟ » ـ «تا وقتی به امید مروارید باشی، ‌باز هم نه! »
Fs
۳
زمان بر من پیروز شده بود.
brm
۲
«خودم هم نمی‌‌دانم. » توی سالن انتظار، مادربزرگ را که سوار یک ویلچر برقی شده بود و داشت با خوشحالی با آن از این طرف به آن طرف می‌رفت، به پدر نشان دادم و گفتم: «این خنده‌های مادربزرگ خودش جزئی از همان مفهوم زندگی نیست؟ »
Ms
۲
ماهی در دام افتاده بود. مرد، قلاب را کشید و به ماهی نگاه کرد. دنیای بیرون از آب را به ماهی نشان داد و دوباره او را در آب انداخت. ماهی رفت تا برای بقیه، ‌آنچه را که دیده‌بود، تعریف کند. این کار هر روز مرد بود.
ahmad
۲
برای مسافر صحرا، رسیدن به مقصد یعنی شروع سفر بعدی و سفر بعدی یعنی گذر دوباره از صحرا.
ahmad
۲
دیگران به سؤال‌ها فقط پاسخ می‌دهند، اما این خودم هستم که باید جواب‌ها را کشف کنم.
Mersana
۲
سگ برایم از عموی مرحومش تعریف می‌کرد که چطور پس از مراجعه به دکتر برای یک دندان‌درد ساده، به خاطر دیدن نرخ حق ویزیت، هاری گرفته و دکتر را گاز گرفته بود.
Mersana
۲
مادربزرگ‌ها از تنهایی به دیگران پناه می‌برند اما پدرها از تنهایی، به تنهایی پناه می‌برند
brm
۱
مادربزرگ بقچه‌‌اش را گره زد و برای سفر اعلام آمادگی کرد. نمی‌دانم فکر می‌کرد برای یافتن مفهوم زندگی کجا قرار است برویم که مایوی دو‌تیکۀ بد‌رنگی که برداشته بود، از زیر بقچه‌اش توی ذوق می‌زد.
starlet
۱
درخت و ماه قول دادند برای اینکه عشقشان همواره جاری بماند، از این به بعد یکدیگر را فقط و فقط در آب چشمه ملاقات کنند. هنوز هم در شبهای مهتابی می‌توان جای انگشتان پدر را بر روی لبخند ماه دید.
Mersana
۱
آنهایی که وضعشان خوب بود و شیر می‌خوردند، پس از خوردن شیر، شیشه‌های خود را که دیگر خالی شده بود، شکستند. آن‌هایی هم که امکاناتی برای اعتراض نداشتند، با خیس‌کردن پوشک خود، به جمع معترضین پیوستند.
Mersana
۱
دکترها گفتند اگر به موقع مرا نرسانده بود، حتماً کمی دیرتر می‌‌رسیدیم.
Bookworm
۱
«مادربزرگ‌ها از تنهایی دنبال کسی می‌گردند تا برایش حرف بزنند و پدرها در تنهایی ترجیح می‌دهند با کسی حرفی نزنند. مادربزرگ‌ها از تنهایی به دیگران پناه می‌برند اما پدرها از تنهایی، به تنهایی پناه می‌برند. »
Bookworm
۱
پدر گفت: «بله، یادم می‌آید که مادربزرگ مرا به دنیا نیاورد. من خودم به دنیا آمدم. تصمیم سرنوشت‌سازی بود که گرفتم و تا آخر عمر هم پایش می‌ایستم. »
Bookworm
۱
اولش می‌‌خواست منصرفم کند، اما نتوانست. هرچه دلیل منطقی آورد، جوابش را دادم و هرچه دلایل غیر‌منطقی برای نرفتن آورد، دلایل من غیر‌منطقی‌‌تر بود. بالاخره پذیرفت،