جملات زیبای کتاب در انتظار گودو | طاقچه
تصویر جلد کتاب در انتظار گودو

بریده‌هایی از کتاب در انتظار گودو

نویسنده:ساموئل بکت
انتشارات:نشر بیدگل
دسته‌بندی:
امتیاز
۳.۴از ۵۶ رأی
۳٫۴
(۵۶)
استراگون: دست نزن بهم! سؤال نکن ازم! حرف نزن باهام! پیشم بمون! ولادیمیر: هیچ‌وقت ترکت کرده‌م؟ استراگون: تو گذاشتی که من برم.
شلاله
ما خوشحالیم. (سکوت) خب حالا چه‌کار کنیم، حالا که خوشحالیم؟
Ronak
اشک‌های دنیا کمیّت ثابتی داره. چون هر کسی که گریه کنه، جای دیگه یه نفر دست از گریه‌کردن برمی‌داره. درمورد خنده هم همین‌طوره
میم. خ
استراگون: من بدبختم. ولادیمیر: واقعآ! از کی؟ استراگون: یادم رفته. ولادیمیر: این حافظه چه بازی‌هایی که نمی‌کنه!
|ݐ.الف
بکت شبیه هنرمندان و فلاسفه ماقبل خود، این پرسش را پیش می‌کشد که «انسان‌بودن به چه معناست؟». پاسخی که وی می‌دهد هول‌آور است: انسان‌بودن جست‌وجویی بی‌پایان است برای (یافتن) هویت و جهانی که (شخص بتواند) در آن لذت ببرد. این همان مخمصه انواع ماست.
nazanin z
دست نزن بهم! سؤال نکن ازم! حرف نزن باهام! پیشم بمون!
علی
این ناله‌های کمک که هنوز در گوش ما صدا می‌کنه، خطاب به همه بشریته! ولی در این مکان، در این لحظه از زمان، همه بشریت خواه‌ناخواه ما هستیم، چه خوشمون بیاد یا نه. پس بیا قبل از اینکه دیر بشه، نهایت تلاشمان رو بکنیم! بیا برای یک‌بار هم که شده به بهترین وجهی نماینده این نژاد متعفنی باشیم که تقدیری ظالمانه ما رو بهش منتسب کرده
امیررضا عبدی
ولادیمیر: خوشحالم که می‌بینم برگشتی. فکر کردم برای همیشه رفته‌ای. استراگون: منم همین‌طور.
|ݐ.الف
استراگون: حالا دیدی، وقتی من پیشت هستم تو حالت بدتر می‌شه. منم تنهایی حال بهتری دارم. ولادیمیر: (رنجیده) پس چرا همیشه منت‌کشی می‌کنی برمی‌گردی؟ استراگون: نمی‌دونم. ولادیمیر: نه، ولی من می‌دونم. برای اینکه نمی‌دونی چطور از خودت مواظبت کنی.
Mitir
ولادیمیر: آیا خواب بودم، وقتی دیگران رنج می‌کشیدند؟ آیا الان هم خوابم؟ فردا، وقتی بیدار شدم، یا فکر کردم که شدم، در مورد امروز چی بگم؟ اینکه با دوستم استراگون، در این مکان، تا سر شب، منتظر گودو بودیم؟ اینکه پوتزو رد شد، با باربرش، و با ما صحبت کرد؟ احتمالا. ولی توی همه این‌ها چه حقیقتی وجود داره؟(استراگون که بیهوده با پوتین‌هایش ور می‌رفت، دوباره چرت می‌زند. ولادیمیر به او نگاه می‌کند.) اون هیچی نمی‌دونه. با من در مورد کتک‌هایی که خورده حرف می‌زنه و من یه هویج بهش می‌دم. (مکث) حیران میان گور و تولدی سخت. پایینِ سوراخ، به کندی، گورکن دست به کار قابلگی می‌شه. ما به اندازه کافی وقت داریم که پیر بشیم. هوا پر از ناله‌های ماست. (گوش می‌کند.) ولی عادت بی‌حس‌کننده بزرگه. شاید هم یه نفر به من نگاه می‌کنه، یه نفر هم در مورد من حرف می‌زنه، اون خوابه، اون هیچی نمی‌دونه، بذار بخوابه. (مکث) من نمی‌تونم برم! (مکث) چی گفتم؟
Ronak
بعد از انباشت بیش از حد تاریخ، ما معصومیت لازم برای اعتقاد به هر گونه توجیه بیشتر را از دست داده‌ایم. تنها قطعیاتی که بر جای مانده‌اند، جعلی‌بودن همه ساختارهای تفسیری، و غیرقابل‌فهم‌بودن اساسی تجربه انسان بدون حضور این ساختارهاست
Arman ekhlaspour
هیچ‌وقت از امور کوچیک زندگی غافل نشو.
Pendar Ghorbani
استراگون: دست نزن بهم! سؤال نکن ازم! حرف نزن باهام! پیشم بمون! ولادیمیر: هیچ‌وقت ترکت کرده‌م؟ استراگون: تو گذاشتی که من برم. ولادیمیر: بهم نگاه کن. (استراگون سرش را بلند نمی‌کند. با خشونت) نگام می‌کنی!
کیان
ولادیمیر: اون‌ها چی می‌گند؟ استراگون: در مورد زندگی‌شون حرف می‌زنند. ولادیمیر: اینکه زندگی کرده‌ند بس نیست واسشون؟ استراگون: باید در موردش حرف بزنند.
|ݐ.الف
همه ما دیوونه به دنیا می‌آیم. بعضی‌ها همون‌طور باقی می‌مونند.
|ݐ.الف
ولادیمیر: خب؟ حالا چه‌کار کنیم؟ استراگون: بیا هیچ‌کاری نکنیم. این‌طوری مطمئن‌تره.
___fareee___
شاید من آدم فوق‌العاده‌ای نباشم، ولی کی اهمیت می‌ده؟
Pendar Ghorbani
دست نزن بهم! سؤال نکن ازم! حرف نزن باهام! پیشم بمون!
Pendar Ghorbani
اگه من کابوس‌های خصوصیم رو برای تو تعریف نکنم واسه کی تعریف کنم؟
aydaqe
(بی‌تفاوت) ما دوباره اینجاییم... (غمگین) من دوباره اینجام. ‫استراگون: حالا دیدی، وقتی من پیشت هستم تو حالت بدتر می‌شه. منم تنهایی حال بهتری دارم
فرنوش
ولادیمیر: پوتین‌هات. با پوتین‌هات چه‌کار کردی؟ استراگون: (برمی‌گردد و به پوتین‌هایش نگاه می‌کند.) می‌ذارمشون همین‌جا. (مکث) یکی دیگه می‌آد... دقیقآ مثل... مثلِ... مثلِ من، اما با پاهای کوچک‌تر، و این پوتین‌ها خوشحالش می‌کنه. ولادیمیر: ولی پابرهنه که نمی‌تونی بری! استراگون: مسیح رفت. ولادیمیر: مسیح! این چه ربطی به مسیح داره؟ تو نباید خودت رو با مسیح مقایسه کنی! استراگون: همه زندگی‌م خودم رو با اون مقایسه کردم. ولادیمیر: ولی اونجایی که اون زندگی می‌کرد گرم بود، خشک بود. استراگون: آره. و اون‌ها هم زود مصلوبش کردند. (سکوت)
Reza.golshan
استراگون: (اطوار وحشیانه، واژه‌های نامفهوم. و در نهایت) چرا هیچ‌وقت نمی‌ذاری بخوابم؟ ولادیمیر: احساس تنهایی می‌کردم. استراگون: داشتم خواب می‌دیدم خوشبختم.
Reza.golshan
«آیا خواب بودم، وقتی دیگران رنج می‌کشیدند؟ آیا الان هم خوابم؟ فردا، وقتی که بیدار شدم، یا فکر کردم که شدم، در مورد امروز چی بگم؟ اینکه با دوستم استراگون، در این مکان، تا سر شب، منتظر گودو بودیم؟ اینکه پوتزو رد شد، با باربرش و با ما صحبت کرد؟ احتمالا. ولی توی همه این‌ها چه حقیقتی وجود داره؟»
nazanin z
استراگون: یه روز دیگه هم گذشت. ولادیمیر: هنوز نه. استراگون: واسه من گذشته و رفته، دیگه مهم نیست چه اتفاقی می‌افته.
Pendar Ghorbani
استراگون: چی بگم؟ ولادیمیر: بگو من خوشحالم. استراگون: من خوشحالم. ولادیمیر: منم همین‌طور. استراگون: منم همین‌طور. ولادیمیر: ما خوشحالیم. استراگون: ما خوشحالیم. (سکوت) خب حالا چی‌کار کنیم، حالا که خوشحالیم؟
Pendar Ghorbani
پوتزو: شما کی هستید؟ ولادیمیر: آدمیم.
Pendar Ghorbani
آلبر کامو در نمایشنامهٔ اسطورهٔ سیزیف (۱۹۴۲) نوشت: «احساس بی‌معنایی می‌تواند هرکسی را در گوشه و کنار هر خیابان در برگیرد.» و بدین‌ترتیب اصطلاح «ابزورد» را در مرکز مباحثهٔ فلسفی و در رأس تفکر هنری سال‌هایی که از پی می‌آمد قرار داد. از نظر کامو «احساس بی‌معنایی جهان» ناشی از مواجهه میان وجدان انسان، ذهن او، عطش وی نسبت‌به عقلانیت و جهان ناشناخته و غیرعقلانی و ساکن است؛ اما، برخلاف عقاید متداول، تحقق چنین تفکیک علاج‌ناپذیری به یأس منفعلانه یا خودکشی روشنفکرانه منتهی نمی‌شود. انسان با دریافت نهایت بی‌معنایی زندگی، برای وضوح بیشتر و زندگی کامل‌تر در جهت ضرورتی اخلاقی تلاش می‌کند؛ چون زندگی، در هر صورت، تنها واقعیت ملموس انسان است.
Pendar Ghorbani
«در زمانی که جهان از نظر من خالی از معناست، واقعیت به امری غیرواقعی بدل می‌شود. همین احساس غیرواقعیت و جست‌وجو برای واقعیت اساسیِ فراموش‌شده و بی‌نام است که من سعی می‌کنم از طریق شخصیت‌هایم بیان کنم؛ شخصیت‌هایی که بی‌هدف سرگردان‌اند و به‌هیچ‌وجه نمی‌توانند خود را از نگرانی‌های خود، شکست‌های خود و تهی‌بودن زندگی‌شان کنار بکشند. آدم‌هایی که در بی‌معنایی غرق شده‌اند فقط می‌توانند گروتسک باشند؛ رنج آنها فقط می‌تواند به‌گونه‌ای مضحک تراژیک باشد»؛ و می‌افزاید: «من قادر نیستم جهان را درک کنم، بنابراین چگونه می‌توانم نمایشنامهٔ خودم را درک کنم؟ امیدوارم کسی آن را برای من توضیح بدهد»
Pendar Ghorbani
یه روز عالی بیدار شدم و دیدم عین سرنوشت کورم. (مکث) گاهی اوقات می‌مونم نکنه هنوز خواب باشم.
nepeta
ولادیمیر: اگه خنده ممنوع نبود از دستت خنده‌م می‌گرفت. استراگون: ما حقوقمون رو از دست داده‌یم؟ ولادیمیر: از شرشون خلاص شدیم.
سروناز

حجم

۱۱۵٫۵ کیلوبایت

سال انتشار

۱۴۰۱

تعداد صفحه‌ها

۱۵۵ صفحه

حجم

۱۱۵٫۵ کیلوبایت

سال انتشار

۱۴۰۱

تعداد صفحه‌ها

۱۵۵ صفحه

قیمت:
۹۰,۰۰۰
تومان