
بریدههایی از کتاب در انتظار گودو
۳٫۴
(۴۴)
استراگون: دست نزن بهم! سؤال نکن ازم! حرف نزن باهام! پیشم بمون!
ولادیمیر: هیچوقت ترکت کردهم؟
استراگون: تو گذاشتی که من برم.
شلاله
ما خوشحالیم. (سکوت) خب حالا چهکار کنیم، حالا که خوشحالیم؟
Ronak
دست نزن بهم! سؤال نکن ازم! حرف نزن باهام! پیشم بمون!
علی
اشکهای دنیا کمیّت ثابتی داره. چون هر کسی که گریه کنه، جای دیگه یه نفر دست از گریهکردن برمیداره. درمورد خنده هم همینطوره
میم. خ
استراگون: من بدبختم.
ولادیمیر: واقعآ! از کی؟
استراگون: یادم رفته.
ولادیمیر: این حافظه چه بازیهایی که نمیکنه!
|ݐ.الف
بکت شبیه هنرمندان و فلاسفه ماقبل خود، این پرسش را پیش میکشد که «انسانبودن به چه معناست؟». پاسخی که وی میدهد هولآور است: انسانبودن جستوجویی بیپایان است برای (یافتن) هویت و جهانی که (شخص بتواند) در آن لذت ببرد. این همان مخمصه انواع ماست.
nazanin z
این نالههای کمک که هنوز در گوش ما صدا میکنه، خطاب به همه بشریته! ولی در این مکان، در این لحظه از زمان، همه بشریت خواهناخواه ما هستیم، چه خوشمون بیاد یا نه. پس بیا قبل از اینکه دیر بشه، نهایت تلاشمان رو بکنیم! بیا برای یکبار هم که شده به بهترین وجهی نماینده این نژاد متعفنی باشیم که تقدیری ظالمانه ما رو بهش منتسب کرده
امیررضا عبدی
استراگون: حالا دیدی، وقتی من پیشت هستم تو حالت بدتر میشه. منم تنهایی حال بهتری دارم.
ولادیمیر: (رنجیده) پس چرا همیشه منتکشی میکنی برمیگردی؟
استراگون: نمیدونم.
ولادیمیر: نه، ولی من میدونم. برای اینکه نمیدونی چطور از خودت مواظبت کنی.
Mitir
ولادیمیر: خوشحالم که میبینم برگشتی. فکر کردم برای همیشه رفتهای.
استراگون: منم همینطور.
|ݐ.الف
بعد از انباشت بیش از حد تاریخ، ما معصومیت لازم برای اعتقاد به هر گونه توجیه بیشتر را از دست دادهایم. تنها قطعیاتی که بر جای ماندهاند، جعلیبودن همه ساختارهای تفسیری، و غیرقابلفهمبودن اساسی تجربه انسان بدون حضور این ساختارهاست
Arman ekhlaspour
هیچوقت از امور کوچیک زندگی غافل نشو.
Saeid Ghorbani
ولادیمیر: آیا خواب بودم، وقتی دیگران رنج میکشیدند؟ آیا الان هم خوابم؟ فردا، وقتی بیدار شدم، یا فکر کردم که شدم، در مورد امروز چی بگم؟ اینکه با دوستم استراگون، در این مکان، تا سر شب، منتظر گودو بودیم؟ اینکه پوتزو رد شد، با باربرش، و با ما صحبت کرد؟ احتمالا. ولی توی همه اینها چه حقیقتی وجود داره؟(استراگون که بیهوده با پوتینهایش ور میرفت، دوباره چرت میزند. ولادیمیر به او نگاه میکند.) اون هیچی نمیدونه. با من در مورد کتکهایی که خورده حرف میزنه و من یه هویج بهش میدم. (مکث) حیران میان گور و تولدی سخت. پایینِ سوراخ، به کندی، گورکن دست به کار قابلگی میشه. ما به اندازه کافی وقت داریم که پیر بشیم. هوا پر از نالههای ماست. (گوش میکند.) ولی عادت بیحسکننده بزرگه. شاید هم یه نفر به من نگاه میکنه، یه نفر هم در مورد من حرف میزنه، اون خوابه، اون هیچی نمیدونه، بذار بخوابه. (مکث) من نمیتونم برم! (مکث) چی گفتم؟
Ronak
ولادیمیر: اونها چی میگند؟
استراگون: در مورد زندگیشون حرف میزنند.
ولادیمیر: اینکه زندگی کردهند بس نیست واسشون؟
استراگون: باید در موردش حرف بزنند.
|ݐ.الف
شاید من آدم فوقالعادهای نباشم، ولی کی اهمیت میده؟
Saeid Ghorbani
دست نزن بهم! سؤال نکن ازم! حرف نزن باهام! پیشم بمون!
Saeid Ghorbani
استراگون: دست نزن بهم! سؤال نکن ازم! حرف نزن باهام! پیشم بمون!
ولادیمیر: هیچوقت ترکت کردهم؟
استراگون: تو گذاشتی که من برم.
ولادیمیر: بهم نگاه کن. (استراگون سرش را بلند نمیکند. با خشونت) نگام میکنی!
کیان
ولادیمیر: پوتینهات. با پوتینهات چهکار کردی؟
استراگون: (برمیگردد و به پوتینهایش نگاه میکند.) میذارمشون همینجا. (مکث) یکی دیگه میآد... دقیقآ مثل... مثلِ... مثلِ من، اما با پاهای کوچکتر، و این پوتینها خوشحالش میکنه.
ولادیمیر: ولی پابرهنه که نمیتونی بری!
استراگون: مسیح رفت.
ولادیمیر: مسیح! این چه ربطی به مسیح داره؟ تو نباید
خودت رو با مسیح مقایسه کنی!
استراگون: همه زندگیم خودم رو با اون مقایسه کردم.
ولادیمیر: ولی اونجایی که اون زندگی میکرد گرم بود،
خشک بود.
استراگون: آره. و اونها هم زود مصلوبش کردند.
(سکوت)
Reza.golshan
همه ما دیوونه به دنیا میآیم.
بعضیها همونطور باقی میمونند.
|ݐ.الف
«آیا خواب بودم، وقتی دیگران رنج میکشیدند؟ آیا الان هم خوابم؟ فردا، وقتی که بیدار شدم، یا فکر کردم که شدم، در مورد امروز چی بگم؟ اینکه با دوستم استراگون، در این مکان، تا سر شب، منتظر گودو بودیم؟ اینکه پوتزو رد شد، با باربرش و با ما صحبت کرد؟ احتمالا. ولی توی همه اینها چه حقیقتی وجود داره؟»
nazanin z
ولادیمیر: خب؟ حالا چهکار کنیم؟
استراگون: بیا هیچکاری نکنیم. اینطوری مطمئنتره.
___fareee___
استراگون: چی بگم؟
ولادیمیر: بگو من خوشحالم.
استراگون: من خوشحالم.
ولادیمیر: منم همینطور.
استراگون: منم همینطور.
ولادیمیر: ما خوشحالیم.
استراگون: ما خوشحالیم. (سکوت) خب حالا چیکار کنیم، حالا که خوشحالیم؟
Saeid Ghorbani
پوتزو: شما کی هستید؟
ولادیمیر: آدمیم.
Saeid Ghorbani
آلبر کامو در نمایشنامهٔ اسطورهٔ سیزیف (۱۹۴۲) نوشت: «احساس بیمعنایی میتواند هرکسی را در گوشه و کنار هر خیابان در برگیرد.» و بدینترتیب اصطلاح «ابزورد» را در مرکز مباحثهٔ فلسفی و در رأس تفکر هنری سالهایی که از پی میآمد قرار داد. از نظر کامو «احساس بیمعنایی جهان» ناشی از مواجهه میان وجدان انسان، ذهن او، عطش وی نسبتبه عقلانیت و جهان ناشناخته و غیرعقلانی و ساکن است؛ اما، برخلاف عقاید متداول، تحقق چنین تفکیک علاجناپذیری به یأس منفعلانه یا خودکشی روشنفکرانه منتهی نمیشود. انسان با دریافت نهایت بیمعنایی زندگی، برای وضوح بیشتر و زندگی کاملتر در جهت ضرورتی اخلاقی تلاش میکند؛ چون زندگی، در هر صورت، تنها واقعیت ملموس انسان است.
Saeid Ghorbani
ولی عادت بیحسکنندهٔ بزرگه.
Mosavi
همهٔ زندگیم سعی کردم این رو از خودم دور کنم، گفتم ولادیمیر، عاقل باش، تو که هنوز همهچیز رو امتحان نکردی. و مبارزه رو از سر گرفتم. (به فکر فرومیرود، در فکر مبارزه است.
töbi
تو باید شاعر میشدی.
استراگون: بودم. (به لباسهای کهنهاش اشاره میکند.) معلوم نیست؟
mlkesf
ولادیمیر: باعث شد وقت بگذره.
استراگون: به هر حال میگذشت.
ولادیمیر: آره، ولی نه به این سرعت.
(مکث)
شلاله
اشکهای دنیا کمیت ثابتی داره. چون هر کسی کهگریه کنه، جای دیگه یه نفر دست از گریهکردن برمیداره. در مورد خنده هم
همینطوره. (میخندد.) پس بیایید از نسل خودمون بد نگیم، چون اصلا از نسلهای قبلی بدبختتر نیست. (سکوت) زیاد هم تعریفش رو نکنیم. (سکوت) اصلا ازش صحبت نکنیم. (سکوت) حقیقت اینه که جمعیت هم زیاد شده.
Mitir
استراگون: دست نزن بهم! سؤال نکن ازم! حرف نزن باهام! پیشم بمون!
ولادیمیر: هیچوقت ترکت کردهم؟
استراگون: تو گذاشتی که من برم.
Mitir
استراگون: (اطوار وحشیانه، واژههای نامفهوم. و در نهایت) چرا هیچوقت نمیذاری بخوابم؟
ولادیمیر: احساس تنهایی میکردم.
استراگون: داشتم خواب میدیدم خوشبختم.
Reza.golshan
حجم
۱۱۵٫۵ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۱
تعداد صفحهها
۱۵۵ صفحه
حجم
۱۱۵٫۵ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۱
تعداد صفحهها
۱۵۵ صفحه
قیمت:
۹۰,۰۰۰
تومان