
کاربر... :)
۲۰
گاهیاوقات آدمها تغییر میکنند. و یا شاید نگاه تو به آنها تغییر میکند و ناگهان آنها، آدمهای متفاوتی برایت میشوند.
Book
۱۴
دستهای مامان همیشه گرم بود.
Bitt
۱۳
برای بچههایی که زود بزرگ میشوند
کاربر... :)
۱۰
مامان میگفت اینجوری برایش بهتر است و خوب است ما تنهایش بگذاریم؛ اما اشتباه میکرد؛ تنها بودن هیچوقت هیچچیز را بهتر نمیکرد.
Book
۸
نگرانی به آدمها سنجاق میشود نه به مکانها.
zahra °-°
۷
لیزی پرسید: «همهچیز روبهراهه؟»
«ببخشید که بهت زنگ نزدم. خیلی کار داشتم و باید خیلی زودتر اینها رو بهتون میگفتم بچهها. حقیقت اینه که ما بهخاطر شغل پدرم نیومدیم اینجا. برادر کوچولوم داره دورهٔ درمانی بیمارهای سرطانی رو انجام میده.»
لیزی نفس عمیقی کشید و بغلم کرد، اما امیلی رفت عقب. وقتی لیزی رفت کنار امیلی پرسید: «یعنی تمام این مدت این اتفاقها داشت میافتاد؟»
«آره. ببخشید. ول جمعه حالش خیلی بد شد و بردیمش بیمارستان. همهٔ هفته رو اونجا بودم.
m
۶
اما نگرانی بالأخره یک راهی برای آمدن به دل آدم پیدا میکند؛ هرچقدر هم که تلاش کنی ازش دور بمانی.
niloofar rezabandehloo
۶
ناراحت بودم از اینکه خیلی دیر فهمیده بودم چه چیزی بیشترین اهمیت را دارد. خیلی دیر برادرم را انتخاب کرده بودم. خندهدار بود که فکر میکردم اگر برگردم خانه نگرانیهایم تمام میشود، اما هر جا که میرفتم همان مشکلات را داشتم، چون هنوز خودم بودم؛ نگرانی به آدمها سنجاق میشود نه به مکانها.
aida
۶
در آتشسوزی، این شعلهها نیستند که خطرناک و کشندهاند، بلکه دود است.
شرلوک هلمز
۵
چطوری عزیزم؟»
«خوبم.» چون واقعاً خوب بودم. برای اولینبار در این مدت طولانی
Book
۵
باید واسه چیزهایی که دوست داری بجنگی
Yasna
۴
دشمنِ دشمنت دوستت است.
نگین حاجی محمدی
۳
اما نگرانی بالأخره یک راهی برای آمدن به دل آدم پیدا میکند؛ هرچقدر هم که تلاش کنی ازش دور بمانی.
ش،ح
۳
گاهیاوقات آدمها تغییر میکنند. و یا شاید نگاه تو به آنها تغییر میکند و ناگهان آنها، آدمهای متفاوتی برایت میشوند.
aida
۳
در لایهٔ زیرین چیزهای دیگر مخفی شده بودند و خبر از چیز جدیدی میدادند.
Book
۳
چه چیزی آدم را اینقدر بد میکند که تمام روزش را صرفِ بدجنسی درحقِ بقیه بکند.
Yasna
۳
چانهام را گرفت و گفت: «تییامو.» معنیاش میشد «دوستت دارم.»
Yasna
۳
آن بغل میلیونها دلار میارزید.
Yasna
۳
با خودم فکر کردم که چطور چیزی به آن وحشتناکی در یک لحظه میتواند به چیز خوبی تبدیل شود؛ با چند کلمهٔ ساده.
🪷.Mohadd3.⛈️
۳
اما او کم نمیآورد. میگفت بد نیست که کمی رگِ کلهشقی داشته باشی.
موفنری
۳
بعضیوقتها آدم نمیتونه انتخاب کنه که کجا بره. به خاطر اینکه داری توی داستان یکی دیگه زندگی میکنی.
نگین حاجی محمدی
۲
وقتی با کری بحث میکرد انگار از همهٔ آدمهای دیگر بلندتر بود. این یکی دیگر از نیروهای فوقالعادهاش بود؛ به اضافهٔ نوشتن لیست.
Book
۲
اما گاهیاوقات آدمها تغییر میکنند. و یا شاید نگاه تو به آنها تغییر میکند و ناگهان آنها، آدمهای متفاوتی برایت میشوند.
Yasna
۲
اما در آتشسوزی، این شعلهها نیستند که خطرناک و کشندهاند، بلکه دود است.
نگین حاجی محمدی
۱
چون موقعیتهای اضطراری برای آدمهایی مثل ما زیاد اتفاق میافتاد؛ ممکن بود در مدرسه جا بمانیم یا در کلاس شنا و یا حتی توی میوهفروشی؛ چون خانوادهمان میخواست یکی از اعضایش را زنده نگه دارد و در این شرایط از یاد رفتن یکی دیگر از اعضا چندان مسئلهٔ مهمی نبود.
Book
۱
مامان بهم فکر میکرد و مغزم را میخواند.
کتابخانهیبنفش
۱
اما گاهیاوقات آدمها تغییر میکنند. و یا شاید نگاه تو به آنها تغییر میکند و ناگهان آنها، آدمهای متفاوتی برایت میشوند.
lumin
۱
کلمهها جلایم میدادند؛ احساس میکردم چیزی را بهحرکت درمیآوردند؛ اندوه را ته دلم میکاشتند.
طناز بدری
۱
ما همه نفسهایمان را برای شروع نمایش حبس کرده بودیم. برای یک شروع دوباره. خیلی عالی نبود؛ توی خانهمان هم نبود.
اما من دقیقاً جایی بودم که بهش تعلق داشتم.
Black
۰
وقتی کسی بهتان میگوید ممکن است برادر کوچکتان بمیرد، دیگر با همهچیز موافق میشوید. از برنامههای تفریحی بعدِ مدرسه میگذرید، چون کسی نیست شما را تا آنجا ببرد. دیگر بهجای چیپس پیاز و جعفری، چیپس کلم میخورید، چون مادرتان گفته سرشار از آنتیاکسیدان است؛ یعنی اینکه سالم است. حتی حاضر میشوید به نقطهٔ دیگری از کشور بروید، اگر راهحل مشکل آنجا باشد.
اینطور شد که سر از نیویورک درآوردیم.