لیزی پرسید: «همهچیز روبهراهه؟»
«ببخشید که بهت زنگ نزدم. خیلی کار داشتم و باید خیلی زودتر اینها رو بهتون میگفتم بچهها. حقیقت اینه که ما بهخاطر شغل پدرم نیومدیم اینجا. برادر کوچولوم داره دورهٔ درمانی بیمارهای سرطانی رو انجام میده.»
لیزی نفس عمیقی کشید و بغلم کرد، اما امیلی رفت عقب. وقتی لیزی رفت کنار امیلی پرسید: «یعنی تمام این مدت این اتفاقها داشت میافتاد؟»
«آره. ببخشید. ول جمعه حالش خیلی بد شد و بردیمش بیمارستان. همهٔ هفته رو اونجا بودم.