
Mohammad
۲۳
«شرمسار مباش که انسانی، مغرور باش!
در تو تاقها باز خواهد شد، تاق از پیِ تاقْ بیپايان.
تو هیچوقت کامل نخواهی شد، و جز اين هم قراری نيست.»
Mohammad
۱۸
او هرگز به پشتسر نگاه نکرد
اما درست به اين خاطر توانست آنچه را که تازه بود ببيند
و در آن چنگ بيندازد.
Mohammad
۱۲
حکم میراندند.
مردمی که در عوضِ چهره
آينده داشتند.
knight moho
۱
درياچه پنجرهایست رو به زمين.
knight moho
۰
او قلم را به کناری نهاد.
محمد امین چیزانی
۰
دکلِ ماه پوسيده و بادبانش مچاله شده.
کاکی مست شناور دور میشود بر آب.
چارگوشِ سنگينِ اسکله زغالين است.
ريسمان تاب میخورَد در تاريکی.
بيرون بر پلکان. صبح میکوبد و میکوبد بر خاراسنگِ دروازههای دريا و آفتاب جرقه میزند در حوالی جهان. خدايانِ نيمهخفهی تابستان در دودِ دريا کورمالی میکنند.
محمد امین چیزانی
۰
مورچهی جنگلی پاس میدهد آرام، نگاه میکند
در هيچی. و هيچ شنيده نمیشود مگر چکّهها
از شاخوبرگهای تاريک و پچپچِ شبانه در عمقِ تنگهی تابستان.
کاج همچون عقربهی ساعت ايستاده است،
خارخار. مورچه میگدازد در سايهسارِ کوه.
جيغِ پرنده! و سرانجام. ارابههای ابر آرام شروع میکنند به غلتيدن.
محمد امین چیزانی
۰
ميوهی زرد
میفريبد درخت را و فرو میافتد
