جملات زیبای کتاب ماهی ها پرواز می کنند | طاقچه
تصویر جلد کتاب ماهی ها پرواز می کنند

بریده‌هایی از کتاب ماهی ها پرواز می کنند

انتشارات:نشر چشمه
امتیاز
۴.۴از ۱۰ رأی
۴٫۴
(۱۰)
پیش خودم فکر می‌کنم که اگر کسی علامتی بِهِم آویزان کند که رویش چیزی نوشته شده باشد، داشتن آن علامت، مرا به آن چیز تبدیل نمی‌کند. با وجود این تا جایی که یادم می‌آید مردم همیشه به من گفته‌اند «کُندذهن»، آن هم درست جلوی رویم! شاید خیال می‌کنند آن‌قدر خنگم که منظورشان را درک نمی‌کنم! مردم طوری رفتار می‌کنند که انگار اصطلاح «کُندذهن»، تمام خصوصیاتم را از سیر تا پیاز به آن‌ها می‌گوید! درست مثل این‌که، من قوطی سوپ آماده‌ام، و آن‌ها فقط با خواندن برچسبِ پشت قوطی، دقیقاً می‌فهمند از چه موادی درست شده‌ام! درحالی‌که یک‌عالمه از ویژگی‌های سوپ، پشت قوطی نوشته نشده است؛ مثلاً عطرش، طعمش، و این‌که وقتی آن را می‌خورید، چه‌قدر گرم می‌شوید، و این‌جور چیزها. پس، مردم نباید به من، فقط به چشم کسی که نمی‌تواند خوب بخوانَد، نگاه کنند.
trialogue
«خُب، معلومه. هیچ‌کس نهنگ قاتل رو انتخاب نمی‌کنه!» آلبرت می‌گوید «اما نهنگ قاتل در حالت عادی هیچ‌وقت به انسان حمله نمی‌کنه. درحالی‌که، سنگ‌ماهی با سیزده‌تا کیسهٔ زهرداری که تو ستون مهره‌هاشه، خیلی‌خیلی خطرناک‌تره! بنابراین، اگه اسم نهنگ قاتل رو، نهنگ مهربون می‌ذاشتن، هیچ‌کس ازش نمی‌ترسید!»
کاربر ۶۱۳۶۴۲۳
«خُب دیگه اَلای، این‌قدر به خودت سخت نگیر، باشه؟ می‌دونی، دانشمندی گفته همه باهوشن؛ مُنتها جورهای مختلف باهوشن. پس اگه تو، هوشِ ماهی رو، تو این ببینی که بتونه از یه درخت بره بالا، ماهی بینوا تمام عمرش فکر می‌کنه یه خنگِ تمام‌عیاره!»
trialogue
معلم‌ها شبیه ماشین‌های خودکارند، که بچه‌ها توی آن‌ها سکّه می‌اندازند تا توپ لاستیکی بگیرند! بچه‌ها می‌دانند دنبال چه‌جور توپ لاستیکی‌ای هستند، اما مطمئن نیستند که دقیقاً همان‌جورش دست‌شان برسد! ب
o.m
معلم رِزرو می‌پرسد «کجا داری می‌ری؟» «بیرون.» «برگرد این‌جا و نقاشی‌ات رو بکش. همین حالا! شنیدی؟» «تمومش کرده‌ام.» «چی رو تموم کرده‌ای؟ ورقه‌ات که سفیده!» «نه، سفید نیست. یه شبح رو تو برف کشیده‌ام.»
کاربر ۶۱۳۶۴۲۳
بیشتر معلم‌ها انگار دوست دارند شاگردان‌شان، همه عین هم باشند؛ بی‌عیب‌وایراد و بی‌سروصدا.
زهرا
فکر کنم به خاطر این بدجنسی کردم که تنها و بی‌کس بودم. حالا می‌دانم که در دنیا چیزهای بدتری از تنها بودن وجود دارد.
زهرا
«تازه، این رو می‌دونی؟ تو دختر شجاعی هستی!» از خدا می‌خواهم شجاع باشم، اما نیستم! «تو هر روز می‌آی مدرسه؛ با وجود اون‌که می‌دونی به دردسر می‌افتی، می‌دونی بِهِت سخت می‌گذره، می‌دونی بچه‌ها سربه‌سرت می‌ذارن. ولی جا نمی‌زنی! باز هم می‌آی و دست از تلاش برنمی‌داری.»
زهرا
«خُب دیگه اَلای، این‌قدر به خودت سخت نگیر، باشه؟ می‌دونی، دانشمندی گفته همه باهوشن؛ مُنتها جورهای مختلف باهوشن. پس اگه تو، هوشِ ماهی رو، تو این ببینی که بتونه از یه درخت بره بالا، ماهی بینوا تمام عمرش فکر می‌کنه یه خنگِ تمام‌عیاره!»
زهرا
«مردم همیشه از آدم می‌پرسن، در آینده می‌خوای چی بشی؟ خُب، من می‌دونم در آینده می‌خوام چه‌جور بزرگ‌سالی بشم. ولی نمی‌دونم الان کی هستم!»
زهرا
یادم می‌آید که همیشه فکر می‌کردم مشکل خواندن من، درست مثل کشیدن بلوک سیمانی‌ای به این‌سو و آن‌سو است. و چه‌قدر دلم برای خودم سوخت! اما حالا می‌فهمم که همهٔ آدم‌ها بلوک سیمانی خودشان را دارند. و همه هم، از کشیدنش احساس سنگینی و خستگی می‌کنند!
زهرا

حجم

۲۰۵٫۵ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۵

تعداد صفحه‌ها

۲۸۷ صفحه

حجم

۲۰۵٫۵ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۵

تعداد صفحه‌ها

۲۸۷ صفحه

قیمت:
۱۶۱,۰۰۰
تومان