جملات زیبا از متن کتاب مارون | طاقچه
با کد تخفیف OFF30 اولین کتاب الکترونیکی یا صوتی‌ات را با ۳۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کن.
تصویر جلد کتاب مارونsubscriptionAvailable

کتاب مارون

۴.۱(از ۵۸ رأی)
نوع کتاب
پدیدآورندگان:
بلقیس سلیمانی
publisherانتشارات:
نشر چشمه
categoryدسته‌بندی:
داستان ایرانی

قیمت:

۱۲۶,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید با کد OFF30ic-copy

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

بعدها نه‌تنها صمد بلکه همهٔ مارونی‌ها، بیرون آمدن مارها از گودال را نشانهٔ زلزله‌ای می‌دانستند که در ایران آمد و همه‌چیز را زیر و رو کرد.
maryam_z
۵
حالا تنها چیزی که می‌خواست این بود که کسی او را نخواهد.
Ailin_y
۲
«اعتصاب کمر مملکتو می‌شکنه. دولت باید تا کار بیخ پیدا نکرده، کار رو یک‌سره کنه.»
مروارید ابراهیمیان
۱
حفظ انقلاب از انقلاب کردن مهم‌تر است.
Mobina
۱
دوستی ندارد، اصلاً از بیرون می‌ترسد، از آدم‌ها، معلم‌ها، مردها...
Mobina
۱
گفته بود فیض بچه است، حالا یک چیزی گفته، بخشش از بزرگ‌تر است. آقاکور گفته بود «فعلاً که دنیا افتاده دست همین بچه‌ها.»
:)
۱
جوانی گفت «حالا بد هم نشد، گودال شد مقبرهٔ خانوادگی درویش و زلیخا. دیگه لازم نیست برن تا سر تپه.» برفو گفت «تا بود و نبود این گودال جای خرا و گاوای سقط‌شده بود.»
:)
۱
تقریباً همهٔ دخترهای مارون فرشتهٔ نگهبان داشتند، این اصطلاح فرشتهٔ نگهبان را هم یکی از پسرهای مارون اختراع کرده بود و حالا جوان‌های مارون به جای این‌که بگویند فلانی نامزد فلانی است، می‌گفتند فلانی فرشتهٔ نگهبان فلانی است
مروارید ابراهیمیان
۰
صمد به‌درستی نمی‌دانست هدفش چیست، فقط می‌دانست که از نظام شاه بیزار بوده و هست. البته از شاهی‌ها و نوچه‌های شاه مثل جلال‌خان بیشتر از شاه بیزار بود. خوشحال بود که به خواسته‌اش رسیده و نظام شاه سقوط کرده، اما این همهٔ خواسته‌اش نبود و اصلاً فکر نمی‌کرد روزی این‌طور در مسیر حوادث انقلاب قرار بگیرد.
مروارید ابراهیمیان
۰
«چه دنیایی. سروبیخش معلوم نیست.»
Mobina
۰
اصلاً مدت‌هاست این شهروز را ندیده، او را نمی‌شناسد و اصلاً چرا باید شوهر کند وقتی دارد کارش را می‌کند و دلش در پی کسی نیست.
Mobina
۰
«شب آبستن است تا چه زاید سحر.»
Mobina
۰
برادرِ الیاس سخنرانی غرّایی در استقبال از او ایراد کرد که تنها زندانی سیاسی گوران و سند جنایت پهلوی بود. از او خواستند حرف بزند، افشا کند. نزد، نمی‌توانست. حرف عادی‌اش را هم به‌زور می‌زد، چه برسد به سخنرانی. بعدها به‌وفور این‌جا و آن‌جا دعوت می‌شد تا از تجربیات انقلابی‌اش بگوید. نمی‌گفت، نمی‌توانست، سوادش را نداشت. او فقط یک دانش‌آموز بود، هجده سال بیشتر نداشت و یک جلد کتاب در عمرش نخوانده بود
هانیه
۰
«آدمیزاد سیرمونی نداره از کُشت‌وکشتار، خانه‌خراب.»
هانیه
۰
روز مبادا هرگز نیامد.
:)
۰
آقاکور خندید و گفت مرده مرده است، پیروجوان و فقیروغنی فرقی نمی‌کند.
:)
۰
صمد دیگر هرگز به مدرسه برنگشت، مگر برای آتش زدن تور والیبال در سال هزار و سیصد و پنجاه و هشت.
مرسده خدادادی
۰
نزدیک بود با دوستش الیاس دست‌به‌یقه شود، چون به‌کنایه گفته بود «دنیا رو ببین چه فیسه، خرچسونه رئیسه.»
مرسده خدادادی
۰
آقاکور خیلی زود حرف را از مارون به کشور کشاند، دستش را روی رادیوِ ترانزیستوری‌اش کشید و آرام پرسید «عزیزآقا اوضاع مملکت خوبه؟ خبرای بدی می‌شنوم.» عزیز دستش را گذاشت روی دست آقاکور و گفت «هیچ‌وقت به این خوبی نبوده تاج‌آقا.» آقاکور سرش را بالا گرفت و گفت «پس اینا چی می‌گن؟» و با انگشت زد روی رادیو. دایی‌عزیز گفت «انگلیسی‌جماعت هیچ‌وقت راست نمی‌گه.»
مرسده خدادادی
۰
برادرِ الیاس که حالا همه او را به اسم برادرنخعی می‌شناختند کنار گودال برای مارونی‌ها سخنرانی کرد و وعده داد به‌زودی وعدهٔ خداوند محقق می‌شود و آن‌ها وارثان زمین می‌شوند. برای مارونی‌ها وارث زمین شدن خیلی هم چیز عجیب‌وغریبی نبود. آقاکور گفته بود «اینا می‌خوان زمینای ارباب‌ها رو به بدبخت‌بیچاره‌ها بِدن؛ روزی رو می‌بینم که تو مارون سگ صاحب‌شو نشناسه.»
مرسده خدادادی
۰
بعدها زلیخا ناچار شد دو سه‌باری برود کرمان و اسکناس‌هایی را که پنهان کرده بود عوض کند. اسکناس شاهی بدهد و از بانک‌ها اسکناس جمهوری اسلامی بگیرد.
مرسده خدادادی
۰
در اعلامیه چنان از ظلم ارباب‌ها و خرده‌مالک‌ها و بچه‌های‌شان دادِ سخن داده شده بود که انگار کلِ فجایع ایران را همین چهارتا ارباب و خرده‌مالکِ مارون مرتکب شده‌اند.
مرسده خدادادی
۰
وقتی کلاس پنجم بود، وقتی آن اتفاق افتاد به شوهر فکر کرده بود، به آقای سلاطوری هم فکر کرده بود، اما بعد که آقای سلاطوری زن گرفته بود، ناامید شده بود. حالش از آدم‌ها، از مردها به‌هم خورده بود. حالا تنها چیزی که می‌خواست این بود که کسی او را نخواهد.
مرسده خدادادی
۰
مهرنسا در گوران اولین دختری بود که چادر مشکی پوشید و شد نمایندهٔ زنان انقلابی گوران که مردها را می‌ترساند. گره میان ابروهایش هرگز باز نمی‌شد، پشت به مردها می‌ایستاد و با آن‌ها حرف می‌زد. او اولین مربی تربیتی گوران بود که بلافاصله بعد از دیپلم وارد تنها دبیرستان دخترانهٔ گوران شد و راه صمد را ادامه داد.
مرسده خدادادی
۰
آب لوله‌کشی نداشتند ــ آب را با دبه و بادیه از چشمهٔ جافر می‌آوردند ــ اما برق داشتند. مارون چهار سال قبل از انقلاب برق‌دار شد. انقلاب که پیروز شد، برق هم ساعتی شد؛ می‌آمد و می‌رفت.
مرسده خدادادی
۰