جملات زیبا از متن کتاب پشیمانم کن | طاقچه
تصویر جلد کتاب پشیمانم کن
off
٪۵۰
subscriptionAvailable

کتاب پشیمانم کن

مجموعه شعر

۲.۹(از ۱۵ امتیاز)
نوع کتاب
پدیدآورندگان: 
عباس صفاری
انتشارات: 
نشر چشمه
categoryدسته‌بندی: 
شعر معاصر

۹۸,۰۰۰

۵۰٪

قیمت:

۴۹,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

فرار از سر تنهایی که باشد انتقال تنهایی‌ست از مکانی به مکان دیگر
reyhan
۴۲
شبیه تو را هیچ شهر و خیابانی به خود ندیده است بیا و پشیمانم کن از تماشای چهره‌هایی که در ازدحام خیابان‌ها اندک شباهتی به تو داشته‌اند بیا و از تمام «من» های بی «تو» پشیمانم کن.
علیرضا
۱۳
در غیاب تو آب از آب آن‌قدر تکان خورده است که هر شب سیلابی خروشان آوار می‌کند خواب مرا
Gloria
۹
یقین داشته باش از این دنیا تو نباشی سر سوزنی کم نخواهد شد و من نیز همچنان خواهم بود و روزم را به شب خواهم رسانید اگرچه به جان کندن.
AmirHossein
۷
بیا و از تمام «من» های بی «تو» پشیمانم کن.
کتاب‌ها مرا صدا می‌زنند...
۷
نقطهٔ پایان را بر این کسالت صعب‌العلاج تو باید بگذاری
علیرضا
۶
در تقویم ما روزهایی هست پیش‌بینی‌ناشده و شبیه روز مبادا که هیچ‌چیزش به هیچ‌چیز نمی‌آید
Gloria
۶
هربار که آمده‌ای آخرین‌بار بوده است و هربار که رفته‌ای اولین‌بار فردا تو را برای اولین‌بار خواهم دید همان‌طور که دیروز برای آخرین‌بار دیدمت
(:Ne´gar:)
۵
فرار ‫از سر تنهایی که باشد ‫انتقال تنهایی‌ست ‫از مکانی به مکان دیگر ‫چه‌بسا از چیزی گریخته‌ای ‫که در جسم‌وجان خودت ‫آشیانه داشته است
مهرنوش
۵
گناهی که نیاز به توبه نداشته باشد عین ثواب است
AmirmohammadYavari
۴
اگرچه هنوز می‌تواند گلی را در پیاده‌رو آن‌چنان ببوید که سلول‌های کسلِ بینی‌اش به رقص درآیند اما پشت‌کرده به گلزارهای دنیا خود را در آینه‌های پژمردهٔ غروب در هیئت چهارپایه‌ای می‌بیند سرنگون که بر فراز آن مردی حلق‌آویز در هوا تاب می‌خورد.
• Khavari •
۴
باد با سوراخ‌های نی بازی می‌کند باران با ساقه‌های سربه‌راه علف و من با چند کلمهٔ گیج و بی‌خبر از خود که از خواب اصحاب کهف به‌زور بیدار و قبراق‌شان کرده‌ام
متین
۴
بیا ‫و از تمام «من» های بی «تو» ‫پشیمانم کن.
مهرنوش
۴
در این عصر خودشیفته ‫زمانی گم‌شده محسوب می‌شوی ‫که جای خالی‌ات اشکی ‫از چشمی جاری کند
مهرنوش
۴
بیا کنار این قاب مهتابی در برابرم بنشین و سراپا پشیمانم کن از تمام گناهانی که هرگز مرتکب نشدم پشیمانم کن
علیرضا
۳
مثل مرگ در دریا که نمی‌آید به کودکان سوری و سفرهٔ خالی که به هیچ خانه‌ای نمی‌آید
Atena
۲
فرار از سر تنهایی که باشد انتقال تنهایی‌ست از مکانی به مکان دیگر
ali73
۲
در چشم رسولانی که از دم چوپان بوده‌اند گوسفندی بیش نیستی در یک‌قدمی گرگ
کاربر
۲
موج‌ایم که آسودگیِ ما عدمِ ماست می‌پنداری از دنیا آن‌قدر جلو زده‌ای که خوابی آسوده در غار اصحاب کهف پاداش پیروزی‌ات باشد اما بیدار که می‌شوی دنیا مانند لاک‌پشت کارکشته‌ای از تو سبقت گرفته است.
شهاب‌واره
۲
مهم نیست ‫از کدام دندهٔ نحس ‫بیدار شده باشی از خواب ‫در تقویم ما روزهایی هست ‫پیش‌بینی‌ناشده ‫و شبیه روز مبادا ‫که هیچ‌چیزش ‫به هیچ‌چیز نمی‌آید
مهرنوش
۲
در غیاب تو آب از آب آن‌قدر تکان خورده است که هر شب سیلابی خروشان آوار می‌کند خواب مرا بیا و بیدارم کن از این کابوس و بگذار در آن لحظهٔ سیاه سقوط به گل‌های سپید دامنت چنگ بیندازم
AmirmohammadYavari
۱
در غیاب تو آب از آب آن‌قدر تکان خورده است که هر شب سیلابی خروشان آوار می‌کند خواب مرا
کتاب‌ها مرا صدا می‌زنند...
۱
فکر فرار و گم‌وگور شدن به سرت اگر زده است راه دوری شاید لازم نباشد بروی چه‌بسا دیرزمانی است در شهر و دیار خودت گم شده و خود خبر نداری در این عصر خودشیفته زمانی گم‌شده محسوب می‌شوی که جای خالی‌ات اشکی از چشمی جاری کند
AmirHossein
۱
اگر به جست‌وجویت کسی آستین بالا نزند قطعاً گم نشده‌ای نهایتش در یکی از ایستگاه‌های هستی‌ات جا مانده‌ای یا در بن‌بست روزگار داری درجا می‌زنی بی‌حضوری‌ات اگر خواب‌وخیال کسی را مختل نکرده باشد قطعاً گم نشده‌ای و اخبار گم شدنت نیز با عکس شش‌درچهار در تیراژ میلیونی هم چاپ شود ناخوانده خواهد ماند.
Mina.
۱
خسته از دست من وقتی به خیابان زدی مثل آدمک برفی اواخر اسفند سراپا گریه بودی و اشک گیرم تمام چراغ‌های دنیا سبز تمام آدرس‌ها سرراست و لبخند تمام رهگذران به پهنای خوشامد نوروزی مگر نمی‌دانستی کسی که سایه‌اش را روی این صندلی جا بگذارد و عطر آغوشش به عمق بالشت‌ها و کوسن‌های این خانه نفوذ کرده باشد راه دوری نخواهد رفت زیر آسمان خدا فقط قلب آکبند فرشته‌هاست که هرگز نمی‌شکند.
Mina.
۱
در چشم رسولانی که از دم چوپان بوده‌اند گوسفندی بیش نیستی در یک‌قدمی گرگ در چشم اولیایت کودک سربه‌هوایی که هرگز بزرگ نخواهی شد در چشم دولتمردانی که رأی تو رقم می‌زند اقتدارشان را رقم بی‌مقداری هستی در همسایگی صفر و سرانجام در چشم ملک‌الموتی که از ابتدا چشم دیدنت را نداشته است مخلوق گندم‌خورده‌ای که خود اکنون گندمزاری شده است آمادهٔ درو.
AmirHossein
۱
در غیاب تو آب از آب آن‌قدر تکان خورده است که هر شب سیلابی خروشان آوار می‌کند خواب مرا
نغمه میلانی
۱
مردی حلق‌آویز در هوا تاب می‌خورد.
A.mIr.1999
۱
فرار انتقامی‌ست که از خود می‌گیری
کاربر
۱
آینهٔ دست‌شویی چهره‌ای نشانت خواهد داد المثنای افسردگی‌ات
کاربر
۱