
هانیه
۴۰
از همان لحظاتی که وقتی داری زندگیشان میکنی، معمولیاند و وقتی بهشان فکر میکنی، جادوییاند.
سیّد جواد
۱۳
بزرگترین فضیلت ما این نیست که هرگز زمین نخوریم،
بلکه این است که هر بار دوباره برخیزیم.
SARA
۱۱
«اگه پیری رو میشد راحت زندگی کرد، هیچکس دلش نمیخواست که تموم بشه. اینکه اینقدر دشواره زندگی رو از چشم آدم میندازه. پیری اختراع شده تا از زندگی دست بکشیم.»
سیّد جواد
۷
همهچیز در عصر یک روز شنبه فرو ریخت. همان شنبهای که پدرم مرد.
مبــینا
۷
آنقدر منتظر آن لحظه بودیم که چند ماه، هر دقیقهای که با هم نبودیم، یک دقیقهٔ تلفشده به حساب میآمد.
هانیه
۶
اما بعضی زخمها قویتر از بوسههای جادوییاند.
SARA
۶
بدون شک راز خوشبختی رو: زندگی همین الانه. اینجا و حالا. از دیروز فقط باید بخش مثبتش رو نگه داشت. از فردا نباید هیچ انتظاری داشت. گذشته رو نمیشه تغییر داد، آینده رو نمیشه پیشبینی کرد.
مبــینا
۶
زندگی هرقدر هم که طولانی باشه، به نظر کوتاه میآد.
خودِ خودِ سِوِروس اِسنیپ
۶
«ما دو زندگی داریم. دومین زندگی هنگامی آغاز میشود که
بفهمیم فقط یک زندگی داریم.»
بهنوش
۵
«من خیلی شانس دارم؛ هشتادوچهار سالمه، هنوز صدای جیکجیک پرندهها رو میشنوم، با یه عینک معمولی میتونم کتاب بخونم، هنوز چندتا از دندونهام مال خودمن
هانیه
۵
«ما دو زندگی داریم. دومین زندگی هنگامی آغاز میشود که
بفهمیم فقط یک زندگی داریم.»
کنفسیوس
هانیه
۵
«اگه نوهم بودین، بهتون میگفتم که ترس یه حس لازمه که میتونه ما رو از بعضی خطرات نجات بده. اما اگه بهش زیادی جای جولان دادن بدین، آدم رو فلج میکنه. من نمیدونم چه اتفاقی براتون افتاده، ژولیا، اما دارین راهتون رو با سنگریزههای ترس نشونهگذاری میکنین. اگه نوهم بودین، بهتون میگفتم که باید این ترس رو رام کنین. باید ازش بهعنوان سوخت استفاده کنین، نه ترمز.
مبــینا
۵
یکی از نقاط مثبت و غیرمنتظرهاش این بود که با دور شدن از بقیه به خودم نزدیک شدم.
خودِ خودِ سِوِروس اِسنیپ
۵
«طول زندگی یکسان است؛ چه آن را به
آواز خواندن بگذرانیم، چه به گریه کردن.»
ضربالمثل ژاپنی
یك رهگذر
۵
«هرچقدر اندوه در وجودتان شکاف عمیقتری بیندازد، شادی بیشتری در آن جای میگیرد.»
جبران خلیل جبران
neeka.
۵
مدتها آدمهای پیر را فقط به چشم آدمهای پیر نگاه کردهام، بدون توجه به اینکه چه کسانی پشت آن موهای خاکستری پنهاناند.
زی زی
۴
چند وقت پیش قرار ملاقات گذاشتیم، وقتی همهچیز خوب بود. وقتی زندگیام شبیه فیلم ترسناکی نبود که در آن نقش دختری را ایفا میکردم که با ضربات ارهبرقی از پا درمیآید و هر بار دوباره از جایش برمیخیزد. قبل از اینکه همهچیز به هم بریزد، همهچیز از هم بپاشد
هانیه
۴
«خوشبخت بودن به معنی بیعیب و نقص بودن همهچیز نیست؛
بلکه به معنی این است که شما تصمیم گرفتهاید
به فراتر از کم و کاستیها بنگرید.»
ارسطو
greenavin
۴
ما انسانها در نهایت مثل هم هستیم. اهل فرانسه باشیم یا مالی، موهایمان بور باشد یا فرفری یا اصلاً طاس باشیم، ترجیح بدهیم زبان بخوانیم یا شیمی، سخاوتمند باشیم یا بدبین، همه شادیهایی را تجربه میکنیم، همه از مصیبتهایی ضربه میخوریم، با درد و رنج آشنا میشویم، خوشبختی را میشناسیم. اسمش احساسات است. عمومی و جهانی است.
sasar.khanoom
۴
اما بعضی زخمها قویتر از بوسههای جادوییاند.
sasar.khanoom
۴
غصه معایب زیادی دارد، اما لااقل یک مزیت دارد: همه را با هم متحد میکند.
sasar.khanoom
۴
«زندگی این نیست که منتظر شوی تا طوفان بگذرد،
بلکه این است که یاد بگیری زیر باران برقصی.»
مبــینا
۴
هر روز صبح، ده دقیقهٔ تمام طول میکشه تا بتونم خودم رو از تخت بیرون بکشم. احساس میکنم که یه تیکه کاغذم که هشت بار تا خورده و باید با احتیاط بازش کنم تا پاره نشه.
محبوبه نصیری
۴
«بزرگترین فضیلت ما این نیست که هرگز زمین نخوریم،
بلکه این است که هر بار دوباره برخیزیم.»
یك رهگذر
۴
«زندگی این نیست که منتظر شوی تا طوفان بگذرد،
بلکه این است که یاد بگیری زیر باران برقصی.»
سنکای جوان
یك رهگذر
۴
هرگز اینقدر بهجزئیات کوچک زندگی اهمیت ندادهام. حالا قدرشان را میدانم. بیش از پیش معتقدم که خوشبختی از تکههای کوچکی که در راه رسیدن به آن جمع میکنیم، شکل میگیرد.
هانیه
۳
شاید یک روز یک نفر به عکسهای یک مادربزرگ نگاه کند و متوجه شود که او هم جوان بوده، که لبهایش را غنچه میکرده و عکس سلفی میگرفته، که دوست داشته از ته دل بخندد، که عشاق زیادی داشته، که شیفتهٔ دوستهایش بوده. یک روز مادربزرگِ آن عکس من خواهم بود.
greenavin
۳
«از دست دادن پدر و مادر، از دست دادن کودکیه. این حس رو دارم که دیگه هیچکس من رو نمیفهمه
مبــینا
۳
گاهی دلم میخواست که یک دوربین روی پیشانیام داشتم تا تکههای کوچکی از زندگی را ضبط کنم و روزهایی که روحیهام خراب است، برای خودم پخششان کنم.
زی زی
۲
از بچگی مغزمون رو با عشق آرمانی پر میکنن، عشقی که هیچ بحرانی نداره و در برابر همهچی مقاومت میکنه. قلبی که تاپتاپ میتپه، دلی که از دلشوره پیچ میره، مورمور شدنها، شور و هیجان... وکیل دیر کرد. توی اتاق انتظار، با خواهرم صحبت کردم. بهم گفت ‘تو چی خیال میکنی؟ تو خیال میکنی که هروقت ژان بهم نزدیک میشه، تنم مورمور میشه؟ تو واقعاً فکر میکنی که هیچوقت برام پیش نمیآد که بخوام سرش داد بزنم، که چمدونم رو ببندم و دیگه ریختش رو نبینم؟ تو خیال میکنی که عشق یه رمان مسخرهٔ آبکیه؟’