
negar
۷
چیزی غمبارتر از قطار هم مگر هست؟
سرِ وقت مجبور به ترک ایستگاه است،
فقط یک صدا میدهد
و بهیک مسیر میرود.
هیچچیز غمینتر از قطار نیست...
بهجز اسب گاریکش؛
که میان دو الوار بسته شده
و نگاهی بهاطراف هم نمیتواند کند
و زندگانیاش سراسر حمالیست...
آدمی چه؟ آیا آدمی پرِ اندوه نیست؟
اگر زیادی تنها سَر کند،
اگر خیال کند همهچیز بهسر رسیده،
آدمی هم چیز غمباریست.
negar
۶
«بگذار خورشید بارها برآید و فرو رود.
روشنایی روز گذرایمان که تمام شود،
بهوسعت شبی بیانتها خواب خواهیم بود.»
negar
۲
میلم است بتوانم شرح دهم حسرت آن ایاممان را
برای قدمزدنی دوباره باهم،
آزاد و رها زیر نور آفتاب.
Bud
۲
در سینهات سرما جا دارد، گرسنگی، هیچ؛
دلیری را در تو خشکاندهاند.
Samane Ashrafi
۱
ای رنجآفرینان، نگاهبانان پنهان تندرهای مهلک!
مصائبی که آسمانها بر ما ارزانی میدارند کفایتمان میکند!
پیش از آنکه دکمه را بفشارید، لحظهای درنگ کنید و بیندیشید.
Bud
۱
ای بیچاره که دگر درد هم ندانی چیست
Samane Ashrafi
۰
امید نبند به گریز؛ امید نبند هرگز،
که هرجای زمین باشی در پِیات هستم؛
Samane Ashrafi
۰
همو که نه بیم دارد و نه امید، نه انتظار چیزی کشد؛
بل نگاه خیره و مصممش به آفتاب غروب باشد.
Samane Ashrafi
۰
از آنجا که رنج فردفردمان از آنِ همه است،
هنوز درد تو را زیست میکنیم
ای دخترک نحیف!
Bud
۰
اگر قرار به ملاقاتمان باشد دگربار
آنبالا در خرّمدنیای زیر آفتاب،
با چه رویی خواهیم دید همدیگر را؟
Bud
۰
میل دارم باور کنم چیزی...
چیزی فراتر از مرگْ نیست و نابودت کرد.
با آنکه غرقگشته بودیم،
میلم است بتوانم شرح دهم حسرت آن ایاممان را
برای قدمزدنی دوباره باهم،
آزاد و رها زیر نور آفتاب.