چیزی غمبارتر از قطار هم مگر هست؟
سرِ وقت مجبور به ترک ایستگاه است،
فقط یک صدا میدهد
و بهیک مسیر میرود.
هیچچیز غمینتر از قطار نیست...
بهجز اسب گاریکش؛
که میان دو الوار بسته شده
و نگاهی بهاطراف هم نمیتواند کند
و زندگانیاش سراسر حمالیست...
آدمی چه؟ آیا آدمی پرِ اندوه نیست؟
اگر زیادی تنها سَر کند،
اگر خیال کند همهچیز بهسر رسیده،
آدمی هم چیز غمباریست.
negar
«بگذار خورشید بارها برآید و فرو رود.
روشنایی روز گذرایمان که تمام شود،
بهوسعت شبی بیانتها خواب خواهیم بود.»
negar
میلم است بتوانم شرح دهم حسرت آن ایاممان را
برای قدمزدنی دوباره باهم،
آزاد و رها زیر نور آفتاب.
negar
ای رنجآفرینان، نگاهبانان پنهان تندرهای مهلک!
مصائبی که آسمانها بر ما ارزانی میدارند کفایتمان میکند!
پیش از آنکه دکمه را بفشارید، لحظهای درنگ کنید و بیندیشید.
Samane Ashrafi
امید نبند به گریز؛ امید نبند هرگز،
که هرجای زمین باشی در پِیات هستم؛
Samane Ashrafi
همو که نه بیم دارد و نه امید، نه انتظار چیزی کشد؛
بل نگاه خیره و مصممش به آفتاب غروب باشد.
Samane Ashrafi
از آنجا که رنج فردفردمان از آنِ همه است،
هنوز درد تو را زیست میکنیم
ای دخترک نحیف!
Samane Ashrafi