جملات زیبای کتاب بازمانده | طاقچه
تصویر جلد کتاب بازمانده

بریده‌هایی از کتاب بازمانده

نویسنده:پریمو لوی
انتشارات:نشر سیفتال
دسته‌بندی:
امتیاز
۲.۳از ۳ رأی
۲٫۳
(۳)
چیزی غم‌بارتر از قطار هم مگر هست؟ سرِ وقت مجبور به ترک ایستگاه است، فقط یک صدا می‌دهد و به‌یک مسیر می‌رود. هیچ‌چیز غمین‌تر از قطار نیست... به‌جز اسب گاری‌کش؛ که میان دو الوار بسته شده و نگاهی به‌اطراف هم نمی‌تواند کند و زندگانی‌اش سراسر حمالی‌ست... آدمی چه؟ آیا آدمی پرِ اندوه نیست؟ اگر زیادی تنها سَر کند، اگر خیال کند همه‌چیز به‌سر رسیده، آدمی هم چیز غم‌باری‌ست.
negar
«بگذار خورشید بارها برآید و فرو رود. روشنایی روز گذرای‌مان که تمام شود، به‌وسعت شبی بی‌انتها خواب خواهیم بود.»
negar
میلم است بتوانم شرح دهم حسرت آن ایام‌مان را برای قدم‌زدنی دوباره باهم، آزاد و رها زیر نور آفتاب.
negar
ای رنج‌آفرینان، نگاه‌بانان پنهان تندرهای مهلک! مصائبی که آسمان‌ها بر ما ارزانی می‌دارند کفایت‌مان می‌کند! پیش از آن‌که دکمه را بفشارید، لحظه‌ای درنگ کنید و بیندیشید.
Samane Ashrafi
امید نبند به گریز؛ امید نبند هرگز، که هرجای زمین باشی در پِی‌ات هستم؛
Samane Ashrafi
همو که نه بیم دارد و نه امید، نه انتظار چیزی کشد؛ بل نگاه خیره و مصممش به آفتاب غروب باشد.
Samane Ashrafi
از آن‌جا که رنج فردفردمان از آنِ همه است، هنوز درد تو را زیست می‌کنیم ای دخترک نحیف!
Samane Ashrafi