گرمای پتو لحظهای پگاه را آرام کرد. برگشت رو به سیلور که نشسته بود کنار پنجره و از گوشهٔ چشم نگاهش میکرد. انگشتش را کشید روی پنجره. حیوان نوک زد به شیشه و سرش را بالاوپایین برد، بعد نوکش را کرد توی بالش و چند پَر کَند و انداخت روی زمین. «مامانبزرگم هر وقت میخواست ما رو نصیحت کنه یا یه حرفی بزنه که روش نمیشد، میگفت بیاید براتون فال بگیرم.»
کاربر ۳۶۹۵۰۸۰