جملات زیبا از متن کتاب مرگ فروشنده | طاقچه
تصویر جلد کتاب مرگ فروشندهsubscriptionAvailable

کتاب مرگ فروشنده

مجموعه آثار میلر (۱)

۳.۹(از ۸۰ امتیاز)
نوع کتاب
پدیدآورندگان: 
آرتور میلر، حسن ملکی
انتشارات: 
نشر بیدگل
categoryدسته‌بندی: 
نمایشنامه

قیمت:

۱۹۰,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

همیشه تصمیم قاطع گرفته‌م که زندگیم رو بی‌خودی هدر ندم، اما هر بار که برمی‌گردم اینجا، متوجه می‌شم که تنها  کاری که کرده‌م این بوده که زندگیم رو هدر داده‌م.
محمد حسین
۷۸
زد به جنگل، وقتی اومد بیرون، در بیست و یک‌سالگی، ثروتمند بود! دنیا یه‌جور صدفه، منتها توُ رختخواب نمی‌شه بازش کرد!
Ati
۳۴
ساکت و مؤدب و جدی باش. آدم شوخ رو شاید همه دوست داشته باشن، اما کسی پول دستش نمی‌ده.
سـورن
۳۲
می‌دونی رمز کارش چی بود؟ می‌دونست چی می‌خواد، رفت دنبالش، بهش رسید!
Ati
۲۹
دنیا یه‌جور صدفه، منتها توُ رختخواب نمی‌شه بازش کرد!
pejman
۲۴
مهم نیست چی می‌گی، مهم اینه که چه‌جوری بگی‌چون همیشه شخصیت آدمه که برنده‌ست.
سـورن
۱۶
همیشه همین رو می‌خواسته‌م. یه آپارتمان از خودم داشته باشم، یه ماشین، و یه مشت زن. بااین‌همه باز هم منِ لعنتی تنهام.
Ati
۹
تصورش رو بکن! اسمش رو من روش گذاشتم. اسم هاوارد رو من روش گذاشتم.
محمد حسین
۸
تصورش رو بکن. یه عمر کار می‌کنی، قسط خونه می‌دی. آخرش که صاحبش شدی، دیگه کسی نیست توش زندگی کنه.
مهتاب
۸
ویلی: تصورش رو بکن. یه عمر کار می‌کنی، قسط خونه می‌دی. آخرش که صاحبش شدی، دیگه کسی نیست توش زندگی کنه. لیندا: خب، عزیزم، زندگی همینه، باید بگذاری و بری. همیشه همین‌طور بوده.
Sara Keshavarz
۶
به قول معروف: «درست می‌شه، فقط معلوم نیست کِی.»
مهتاب
۵
همیشه تصمیم قاطع گرفته‌م که زندگیم رو بی‌خودی هدر ندم، اما هر بار که برمی‌گردم اینجا، متوجه می‌شم که تنها  کاری که کرده‌م این بوده که زندگیم رو هدر داده‌م.
محمد حسین
۴
خیلی دلم می‌خواد یه روزی بفهمم چطوری به اینجا رسید. ویلی: می‌دونی رمز کارش چی بود؟ می‌دونست چی می‌خواد، رفت دنبالش، بهش رسید! زد به جنگل، وقتی اومد بیرون، در بیست و یک‌سالگی، ثروتمند بود! دنیا یه‌جور صدفه، منتها توُ رختخواب نمی‌شه بازش کرد!
مهتاب
۴
ویلی: تصورش رو بکن. یه عمر کار می‌کنی، قسط خونه می‌دی. آخرش که صاحبش شدی، دیگه کسی نیست توش زندگی کنه. لیندا: خب، عزیزم، زندگی همینه، باید بگذاری و بری. همیشه همین‌طور بوده.
فاطیما میرزائیان
۴
بیف: رؤیاهای اشتباهی داشت. همه‌شون، همه‌شون اشتباه بودن. هپی: (تقریباً آماده برای ستیزه با بیف) این حرف رو نزن! بیف: هیچ‌وقت نفهمید چه‌جور آدمیه.
صبا
۳
بیف: بگذار  یه چیزی بهت بگم، هپ، من دیگه نمی‌دونم آینده چیه. دیگه نمی‌دونم‌چی قراره بخوام.
Arefeh
۳
من دیگه نمی‌دونم آینده چیه. دیگه نمی‌دونم‌چی قراره بخوام.
sarahhmyl
۳
مهم نیست چی می‌گی، مهم اینه که چه‌جوری بگی‌چون همیشه شخصیت آدمه که برنده‌ست.
Sethernal
۳
تصورش رو بکن. یه عمر کار می‌کنی، قسط خونه می‌دی. آخرش که صاحبش شدی، دیگه کسی نیست توش زندگی کنه.
zZz
۳
لیندا: روم‌روم نمی‌شه. چطوری می‌تونم به روش بیارم؟ هر   روز می‌رم پایین و اون لولهٔ لاستیکی رو برمی‌دارم. اما، وقتی برمی‌گرده خونه، دوباره می‌گذارم سر جاش. چطور می‌تونم کاری کنم بهش بر بخوره؟ نمی‌دونم چی‌کار کنم. هر   روز  می‌میرم و زنده می‌شم، بچه‌ها. یه چیزی رو بهتون بگم، هر فکری به سر اون بزنه، من می‌فهمم. شاید به نظر اُمل‌بازی و احمقانه بیاد، اما بهتون می‌گم: اون همهٔ زندگیش رو برای شما گذاشت،
bitii
۲
پدر اوج خوشحالیش مواقعیه که انتظار چیزی رو می‌کشه!
Faezeh ☕
۲
ویلی: گور پدر همه‌شون هم کرده، فهمیدی. دو تا آدم پُردل‌وجرئتِ نترس بار آوردم عوضش. چارلی: ویلی، زندون‌ها پُر از این‌جور آدم‌های نترسن ها.
Bud
۲
خب، عزیزم، زندگی همینه، باید بگذاری و بری. همیشه همین‌طور بوده.
Elmira
۲
زندگی‌کردن به بی‌ارزش‌ترین شکل ممکن. صبح‌های داغ تابستون توُ مترو چپیدن. تمام زندگیت رو وقف انبارداری‌کردن، یا تلفن‌زدن، یا فروختن و خریدن. پنجاه هفتهٔ سال رو جون‌کندن برای خاطر دو هفته تعطیلی‌ای که نهایت عشقت این باشه که، بدون پیرهن، بری توُ فضای باز. و یک عمر ناچاری زور بزنی از بغل‌دستیت جلو بزنی. باز با همهٔ اینهاآینده‌ت رو این‌طوری می‌سازی.
Shiva
۲
زندگی همینه، باید بگذاری و بری. همیشه همین‌طور بوده.
zZz
۲
من دیگه نمی‌دونم آینده چیه. دیگه نمی‌دونم‌چی قراره بخوام.
Ghazal Gohari
۲
همیشه تصمیم قاطع گرفته‌م که زندگیم رو بی‌خودی هدر ندم، اما هر بار که برمی‌گردم اینجا، متوجه می‌شم که تنها  کاری که کرده‌م این بوده که زندگیم رو هدر داده‌م.
Ghazal Gohari
۲
دنیا یه‌جور صدفه، منتها توُ رختخواب نمی‌شه بازش کرد!
ell
۱
شماها نمی‌فهمید: ویلی یه فروشنده بود. برای یه فروشنده، زندگی آخر خط نداره. اون پیچ توُ مهره نمی‌کنه، از قانون حرف نمی‌زنه، یا نسخه برای مریضیت نمی‌ده. یه مردیه که کیلومترها دور از خونه، در اوج غصه هم باشه، زندگیش بسته به یه لبخند و کفشیه که برق بزنه. و وقتی که دیگه کسی جواب لبخندش رو نده‌اون‌وقت زلزله می‌شه. کافیه چهارتا لک بیفته به کلاهت، دیگه کارت تمومه. هیچ‌کس جرئت نداره این مرد رو سرزنش کنه. فروشنده باید رؤیا ببافه، پسر. این ذات این رشته‌ست. بیف: چارلی، اون مرد نمی‌دونست کیه.
صبا
۱
دنیا یه‌جور صدفه، منتها توُ رختخواب نمی‌شه بازش کرد!
سـورن
۱