
بریدههایی از کتاب نه آدمی
نویسنده:اوسامو دازای
مترجم:مرتضی صانع
ویراستار:امیر معدنیپور
انتشارات:انتشارات کتاب فانوس
دستهبندی:
امتیاز
۳.۹از ۱۷۹ رأی
۳٫۹
(۱۷۹)
این نیز بگذرد.
این تنها عبارتیست که در دوزخِ آدمیان به درستیِ آن رسیدهام.
Agha_M@hdiar
دوستداشتهشدن چه سخت است.
mj
گمان میکردم اگر دستگیرم کنند حبس کشیدن برایم مثل آب خوردن خواهد بود؛ تو بگو ابد باشد. ترجیح میدادم در زندان سر راحت بر بالین بگذارم تا اینکه هر شب از ترس واقعیتهای زندگی در بستر بنالم.
شلاله
دیگر نه شاد بودم نه ناشاد.
این نیز بگذرد.
این تنها عبارتیست که در دوزخِ آدمیان به درستیِ آن رسیدهام.
این نیز بگذرد.
~نگار
همیشه گونهٔ زنِ آدمیزاد را چند صد بار پیچیدهتر و درکناپذیرتر از مردش میدیدم.
Agha_M@hdiar
از خدا هم میترسم. نمیتوانم به مهرش دل ببندم. تنها به کیفرش ایمان دارم. ایمان باور به پذیرش قهر خداست با سری افکنده. میشد به دوزخ ایمان داشت ولی به بهشت نه.
نازنین بنایی
سرکوفتها را در سکوت با سری افکنده میپذیرفتم، حال آنکه ترس از درون دیوانهام میکرد.
محمدرضا
کنارم دراز کشید. نزدیک سپیدهدم برای نخستین بار گفت: «مرگ». او هم زیر بار آدم بودن کمر خم کرده بود.
دکتر بی مریض
پنداشت پیروزی و بقا برای آدمی بیآنکه کارزار و ستیزی در میان باشد میسر نیست. از حس وظیفه به میهن دم میزنند و هدفشان جز فرد نیست.
Agha_M@hdiar
شاید مرام را کمتر برای زنان بهکار ببرند ولی تجربهام در شهر میگوید چهبسا مرام زنان از مردان بیشتر باشد
Rezvan
همیشه دوستانه رفتار کردهام و هیچ دوستی نداشتهام.
Mitir
بیراه نیست میگویند جهان فقط و فقط آدم غمگین میپرورد.
~نگار
زندگی گروهی از نشدنهاست.
حانحان
هرچه هم که نابغه باشید چنین قانونی وجود دارد. بازیگر بیشتر جلوی تماشاگران شهر خودش دستپاچه میشود.
I'm 26
«میگن فقر که از در بیاد تو عشق از پنجره درمیره. همه منظور این مثل رو اشتباه برداشت میکنن. فکر میکنن این یعنی هروقت جیب مرد خالی شد زنش دورش میزنه. جیب مرد که خالی شه خودش بسه، خودش بدبختیه. دیگه به هیچ دردی نمیخوره. خنده کمکم از لبش میافته و ابروهاش تو هم میره. سرانجام از سر ناامیدی زنه رو دک میکنه. این داره میگه اگه یه مردی بههم بریزه اونقدر درجا میگرده و میگرده که زنش رو دور میزنه. باور نداری تو فرهنگ کانازاوا برو معنیش رو نگاه کن. بدبختی اینجاست که من فاصلهٔ چندانی با این داستان ندارم.»
نازنین بنایی
هر لاله که پژمرد نخواهد بشکفت...
Rezvan
همیشه میکوشیدم درگیر پیچیدگیهای کثیف مردم نشوم. هراس گرفتاری در گردابشان کشنده بود. من و سونکو فقط یک شب دلباختهٔ همدیگر بودیم. مال من نبود. دور بود بخواهم نام چنین حسی را حسرت بگذارم. ولی باز خشکم زد.
نازنین بنایی
پیش خودم میگفتم تا وقتی میتوانم آنها را بخندانم همه چیز خوب است. اگر خوب کارم را انجام بدهم شاید پایشان را از کفشم بیرون بکشند و برایشان مهم نباشد که ازشان فاصله گرفتهام.
کاربر ۴۲۱۷۵۰۱
چنان تخت میخوابند که گویی مردهاند. کسی چه میداند. شاید برای خوابیدن زندهاند.
Fatemeh Amiri
اکنون دیوانهام. بیرون هم که بروم باز برایشان دیوانهام. یک خطخورده.
نهآدمی.
دیگر آدم نیستم.
m_
هرچه بیشتر فکرش را میکنم کمتر دستگیرم میشود. هرآنچه هست نکبت و عذاب این اندیشه است که تنها منام که با دیگران فرق دارم. گفتوگو برایم میسر نبود. از چه باید میگفتم؟ چطور میگفتم؟ نمیدانم.
NeginJr
میدانم آنان که مرا خوشبخت میخواندند هزاران بار از من خوشبختتر بودند.
i live the moment
اگر به راستگویی عادت داشتم تا حالا صد بار داستان را پیش پدر یا مادرم بازگو کرده بودم. ولی مشکل اینجاست که آنها را هم قبول ندارم. اگر هم میگفتم آب از آب تکان نمیخورد. گیریم به پدر میگفتم، یا مادرم، یا پلیس، یا حکومت؛ آخر سر جهاندیدهای با دلیل و منطق و بهانههای جهانپسندانهاش مرا به سکوت وامیداشت.
بابونه
شکوه را نزد آدمیزاد بردن مهمل است.
کاربر ۴۲۱۷۵۰۱
«تعجبی نداره. این هم یه نمونه از رفتار آدمه. تعجب نداره.»
f.z
این نیز بگذرد.
این تنها عبارتیست که در دوزخِ آدمیان به درستیِ آن رسیدهام.
melika
«آدم برای یه لقمه نون جون میکنه، چون اگه پیداش نکنه از گشنگی میمیره.»
I'm 26
از آنجا که پیش آنها اعتمادبهنفسی برای بودن و صحبت کردن نداشتم، دردهای تنهاییام را در صندوق سینه مُهر و موم میکردم. خاکشان میکردم تا نکند فاش شوند. ادای آدمهای خوشبین را درآوردم و عاقبت از خود تلخکی تراز اول ساختم.
zahra haqiqi
اگر ده میلیون نفر روزانه سه دانه برنج از بشقابشان بیفتد میدانید روزانه چند کیسه برنج به هدر میرود؟ اگر ده میلیون نفر هرکدام روزانه یک دستمال کاغذی کمتر مصرف کنند میدانید چند درخت زنده میماند؟ حقایق و آمارهای علمی از این دست هم همیشه مرا میآزرد. هرگاه دانهٔ برنجی میافتاد یا فین میکردم عذاب وجدان میگرفتم. حس میکردم باعث افتادن صدها درخت و به هدر رفتن صد من برنجام.
همچنان خواهم خواند...
آدم محترم کسی بود که خوب دیگران را فریب میداد و در نهایت دستش پیش زرنگتر از خودش رو میشد و او هم چنان خرابش میکرد که رسواییاش از مرگ پیشی میگرفت.
AS4438
حجم
۸۵٫۴ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۸
تعداد صفحهها
۱۰۲ صفحه
حجم
۸۵٫۴ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۸
تعداد صفحهها
۱۰۲ صفحه
قیمت:
۳۰,۰۰۰
تومان