
رئوف
۲
اگر میخواست داستانش را بنویسد چه مینوشت. مشکل این بود که نمیدانست از کجا شروع کند. یک داستان از کجا شروع میشود؟ فکر میکنم داستان شروع نمیشود، داستان رخ میدهد و آغازی ندارد. یا دستکم آن آغاز به چشم نمیآید، فرّار است؛ چون در آغازی دیگر، در داستانی دیگر، نوشته شده؛ آن آغاز تنها ادامهٔ آغازی دیگر است.
رئوف
۲
خاطرات، وقتی دور میشوند، به خیالات تبدیل میشوند
سجاد احمدی
۲
آنچه در گذشتهٔ ما بوده روزی بازمیگردد؛ پُرغرور و پرسشگر درِ خانهمان را میکوبد و اغلب لبخند به لب دارد، اما نباید فریبش را خورد. چندان فرق نمیکند که زندگی کنیم یا بنویسیم، درهرحال این توهم ما را به پیش میراند.
رئوف
۰
چه خوب است یکی کت بپوشد، از پلهها پایین برود، از صحن کلیسا رد شود و طرف جایگاه اعتراف برود. آنجا بگوید، من شاعرم، شعر دروغ است، همهٔ عمرم دروغ گفتم، نوشتن دروغ است، حتی واقعیترین چیزها، لطفاً گناهان مرا ببخشید، چیزی جز دروغ نگفتم
رئوف
۰
نشسته بودند پای صحبت شاعرِ سرشناس، که حالا دیگر تقریباً پیر و شکسته شده بود، در جوانی اما مبارزی بود پُرشور و بعدها که زیر بار حوادث و زندگی کمرش خم شد، پُرشوریاش جایش را به انتقاد و تلخی داد و بعضی از مبارزات در نهایت به حس شک و دیرباوریِ او دامن زدند، دیرباوری کسی که مبارزه کرد، شکست خورد و اقرار کرد که مبارزه کردن کار بیهودهای است.