چرا اسلحهاش را داد؟ روزی، در خیابانهای شهری غریب، مردی با این تپانچه از پا درمیآید. و اگر زن از تصمیمش برگردد، چه کسی میداند این اسلحه عاقبت کجا میرود؟ دست چه کسی میافتد؟ برای چه جنایتی؟ دوباره به چهرهٔ زن فکر کرد. صورت او، زیبایی قرص و محکمی داشت، زیبایی آنها که راهشان را انتخاب کرده و مصمم هستند. زیبایییی که اراده، به نگاهِ انسان میدهد. درست است. او شبیه تودهٔ سختی از اراده بود. آنچه میخواست، چهرهاش را روشن میکرد. در مقایسه با او خودش را پوچ میدید. پوچییی همراه با رفاه که نفرتش را برمیانگیخت.