
saye.mfd
۸
دخالتی نمیکنم. آزادت میگذارم. فقط به تو میگویم: اگر چیزی یا کسی را زندانی کنیم، در واقع با این کار خودمان را زندانی کردهایم. آنچه را نابود میکنیم، به نوبهٔ خود ما را هم به نابودی میکشاند. ده ثانیه، هنوز وقت داری. خوب فکرهایت را بکن. دستها و چشمهایت را به ناپاکی میکشاند، ایزابل. در تومیگندد.
arman eghbali
۷
میگوید اگر با آدم حرف بزنند، شفا مییابد، حرف زدن، سگ را هم میتواند معالجه کند.
fuzzy
۶
خوب میدانی کسانی که منتظرشان هستی، درون خودت گم شدهاند.
مریم برزویی
۶
وقتی آنهایی که دوستتان دارند خوابند، هیچ خطری تهدیدتان نمیکند. اگر آنها خوابیدهاند دلیل بر این است که مطمئن شدهاند هیچ حادثهٔ ترسناکی در کمینتان نیست. تازه، استراحت کردنشان به این معنا نیست که حضور ندارند، بیشتر مانند چراغی هستند که فتیلهاش را پایین کشیده و نورش را کم کردهاند، بیآنکه خاموش شده باشد.
MIEL
۵
خانهها هم مانند آدمها هستند؛ سنوسال خودشان را دارند و خستگیها و دیوانهبازیهاشان را. یا نه، آدمها هستند که مثل خانهها، زیرزمین دارند، یا انباریهای زیرشیروانی، با دیوار و گاه پنجرههایی بسیار روشن که طرف باغها و حیاطهایی قشنگ باز میشوند.
کاربر ۲۰۸۴۰۷۳
۴
هیچوقت هیچ کاری را تمام نمیکند. در هر کاری همزمان روی دو مسیر حرکت میکند، به همین دلیل هم هیچکدام را به پایان نمیرساند
FMG
۴
آدم هرگز نباید خلاف میلش عمل کند، هرگز.
saye.mfd
۴
از همهٔ اینها گذشته هیچچیز شاهدی بر آن نیست، تصویری برای خوشبختی وجود ندارد. خوشبختی عدم حضور است، سرانجام از خود رها شدن و به همهٔ چیزیهای دوروبر پیوستن. عدم حضور تصویری ندارد. با اینهمه، چرا، میتوانم از این سالها تصویری داشته باشم. کافی است چشمهایم را ببندم و فکرم را کامل متمرکز به اتاق سبز بکنم وقتی در آن نیستم، یا به درخت گیلاس قرمز وقتی نمیبینمش، یا به ترانههای ژاک موقعی که آنها را نمیشنوم. خوشبخت بودن یعنی این، یعنی زمانی که وجود نداشتهام، یعنی وقتی زندگیام هنوز در این زندگی نبوده، موقعی که زندگیام به طور کامل در زندگی مستحیل میشده. هیچجا، خوشبختییی وجود نداشته.
siavash fouladi
۴
دیروز خوشبخت بودم. امروز عاشقم، این دو خیلی باهم فرق دارند. چهبسا کاملاً متضادند.
khorasani
۴
میگوید اگر با آدم حرف بزنند، شفا مییابد، حرف زدن، سگ را هم میتواند معالجه کند.
fuzzy
۳
وقتی آدم میکوشد خود را هوشمند نشان دهد حرفهایی احمقانه به زبان میآورد.
khorasani
۳
پدر و مادرها آنچه هستند و دارند
به فرزندانشان میبخشند، انتخاب کردن را بلد نیستند، آنقدرها هم
که آدم گمان میکند بزرگ و نیرومند نیستند. بفهمینفهمی کمی بزرگتر
از هستهٔ یک گیلاساند. همهچیز بستگی به زمینی دارد که در آن کاشته شدهاند، این داستان را پایانی نیست، عزیز دلم، داستانی است بیانتها.
khorasani
۳
آنچه نمیشد فراموش کرد، خندهاش بود و نشاط خدشهناپذیرش. زندگی را رامِ خودش کرده بود
شرقزاد؛
۳
خوب میدانی کسانی که منتظرشان هستی، درون خودت گم شدهاند.
کاربر ۲۰۸۴۰۷۳
۲
آزمندانه کلمات را میبلعد، افسون کسی شده که از رویدادهایی چنان سیاه و غمانگیز با صدایی چنان روشن و دلپذیر حرف میزند، شگفتزده روبهروی کسی نشسته که همزادش است در آینهای کهنه و گردوخاکگرفته، بچهیتیمی هفتاد و نهساله.
saye.mfd
۲
این اصطلاح ابلهانه است: صفحه را ورق بزن. چون از زندگی کتابی میسازد که باید بهآرامی زیر نور چراغ آن را خواند، حال آنکه از این کتاب چیزی نمیتوان دید، حتا عنوانش را هم نمیشود خواند، چون آدم خودش توی آن است و قلبش پر از مرکب، قلبی با تاروپودی ظریف و رهاشده. چه کسی میتواند صفحهای را که داریم میخوانیم ورق بزند. چه کسی میآید کتابی را بخواند که آدم خودش در آن است. با اینهمه احساس میکنم این صفحه را امروز، در این صبح روشن و آفتابی تابستان خودم ورق زدهام. توفان رویدادها، یا جریان هوایی از میان درِ نیمهباز وزیده و قلب وضعش تغییر کرده؛ و حالا مرکبهای دیگری در همان کتاب مطالب دیگری را رقم زده است
siavash fouladi
۲
احساس حماقت میکردم، ولی خوشبخت بودم.
احساس حماقت میکردم، ولی خوشبخت بودم
siavash fouladi
۲
احساس حماقت میکردم، ولی خوشبخت بودم.
احساس حماقت میکردم، ولی خوشبخت بودم
siavash fouladi
۲
کافی است چشمهایم را ببندم و فکرم را کامل متمرکز به اتاق سبز بکنم وقتی در آن نیستم، یا به درخت گیلاس قرمز وقتی نمیبینمش، یا به ترانههای ژاک موقعی که آنها را نمیشنوم. خوشبخت بودن یعنی این، یعنی زمانی که وجود نداشتهام
fuzzy
۲
پدر و مادرها آنچه هستند و دارند
به فرزندانشان میبخشند، انتخاب کردن را بلد نیستند
کاربر ۵۳۲۱۵۸۰
۲
خانهها هم مانند آدمها هستند؛ سنوسال خودشان را دارند و خستگیها و دیوانهبازیهاشان را.
MIEL
۲
اولین بچهٔ خانواده بودن کار آسانی نیست. برعکس چنان سخت است که اول از همه، باید با مراقبت و نگهداری از پدر و مادر شروع و باظرافت و در نهان، برای اجرای نقش دشوار پدر و مادر بودن راهنمایی کرد. بعد نوبت به خواهر کوچکتر میرسد. طوری توی زندگی آدم جا خوش میکند، که انگار خانهٔ خودش است. همه از شما میخواهند جایی هم به او بدهید، بهترین جا را. شما که به دنیا آمدید، پدر و مادر در کار شگفتزدگی بودند و سرخوشی و ترس از اینکه بد بارتان بیاورند.
MIEL
۲
بزرگترها هیچ کاری را تا ابد ادامه نمیدهند.
MIEL
۲
خانهها هم مانند آدمها هستند؛ سنوسال خودشان را دارند و خستگیها و دیوانهبازیهاشان را. یا نه، آدمها هستند که مثل خانهها، زیرزمین دارند، یا انباریهای زیرشیروانی، با دیوار و گاه پنجرههایی بسیار روشن که طرف باغها و حیاطهایی قشنگ باز میشوند.
MIEL
۲
خوشبخت بودن یعنی این، یعنی زمانی که وجود نداشتهام، یعنی وقتی زندگیام هنوز در این زندگی نبوده، موقعی که زندگیام به طور کامل در زندگی مستحیل میشده. هیچجا، خوشبختییی وجود نداشته.
MIEL
۲
هیچوقت نباید با این چیزها دربارهٔ اشخاص داوری کرد، فقط خودشان میدانند چه چیزی میتواند تسکینشان بدهد، همچنان که فقط خودشان از آنچه متأسفشان میکند آگاهاند.
khorasani
۲
ترس بهتر از عقربههای ساعت گذشت ثانیهها را اعلام میکند.
شرقزاد؛
۲
ترجیح میدهد دیگر فکر نکند، فقط یقین داشته باشد. فکر کردن همیشه آدم را سوی بدترینها میکشاند. یقین به جایی نمیرسد، همان جا که هست درجا میزند
شرقزاد؛
۲
وقتی آدم میکوشد خود را هوشمند نشان دهد حرفهایی احمقانه به زبان میآورد.
کاربر ۲۰۸۴۰۷۳
۱
وقتی آنهایی که دوستتان دارند خوابند، هیچ خطری تهدیدتان نمیکند. اگر آنها خوابیدهاند دلیل بر این است که مطمئن شدهاند هیچ حادثهٔ ترسناکی در کمینتان نیست. تازه، استراحت کردنشان به این معنا نیست که حضور ندارند، بیشتر مانند چراغی هستند که فتیلهاش را پایین کشیده و نورش را کم کردهاند، بیآنکه خاموش شده باشد
