گویند «شهر چارهٔ او دارد:
در شهر کار هست و فراوان هست
آنجا کسی گرسنه و عریان نیست
غم نیست، رنج نیست... ولی نان هست»!
فردا سه رهنورد، ره خود را
سوی امید گمشده پیمودند
این هر سه رهنورد ــ اگر پرسی ـ
دهقان و همسر و پسرش بودند:
در پیش، سرنوشتِ پُر از ابهام
در پی، غم گذشتهٔ محنتبار
شش پای پینه بستهٔ بیپاپوش
میکوفت روی جادهٔ ناهموار...