ناگهان احساس میکند آنچه در چند ساعت اخیر بر او گذشته است نباید واقعیت داشته باشد. همه چیز در نظرش کابوسی هولناک جلوه میکند... کابوسی که به گونهئی باورنکردنی واقعی و تغییرناپذیر مینماید
Javad Azar
زمانی به درازای یک آن دچار چنان شرمی میشود که نظیرش را در عمر خود تجربه نکرده است. در مییابد که زنی ترسو و بدنهاد است.
Javad Azar
بیشک و تردید مُرده... و مُردهها سکوت میکنند.
کاربر ۸۸۵۹۴۵۴
با خود فکر کرد که در کنار جسد تنها نیست. روشنایی فانوس هم آنجا هست. احساس کرد روشنایی فانوس چیز خوب و مهربانی است و جا دارد که ممنون آن باشد. آن شعلهٔ کوچک از همهٔ آن شب گسترده که او را در بر گرفته بود زندهتر مینمود.
Hasti