پشیزی اهمیت نمیدهم که کسی حرفام را باور کند یا نه، سودی در این کار ندارم. و به خاطر این چیزهای جزئیئی که میدانم، مدت مدیدی است جز زحمت نصیبی نبردهام. ا
MTA
خانمِ ویل میگوید: «دربارهٔ من چه فکر کردید؟»
خانمِ بارگریو میگوید: «فکر کردم شما هم مثل بقیهٔ دنیا یید، آسایش و رفاه موجب شده هم من و هم خودتان را فراموش کنید.»