ماشاءاللهخان با دست صورت خود را باد زد و گفت:
ــ البته ازدواج باید فوری باشد. ولی من باید رضایت پدرم را بگیرم. انا لازم الجلب الرضایت الابوی.
مسرور سری فرود آورد و گفت:
ــ انا موافق.
ماشاءاللهخان نفس راحتی کشید و گفت:
ــ مرحبا، مرحبا، انا متشکر.
مسرور گفت:
ــ انت طالب الرضایت الابوی؟
ــ نعم.
ــ هذا اللزوم و الضرورت؟
ــ البته که نعم. الرعایت الحق ابوی واجب الی الفرزند.