
Mohammad
۱۲۱
هرکس همان کلمات است که با خود میگوید
Mohammad
۲۰
ما نیستیم، و من سرِ آن ندارم که باشم.
Mohammad
۱۸
زندگی زاده میشود از هر روز
و مرگ زاده میشود از هر زندگی.
نورا
۵
ما به کشتنِ زمان محکوم ایم:
پس خواهیم مرد،
لحظه لحظه.
نورا
۴
اشیا از نامهایشان تهی شدند
و من در میان عنصرهای بیشمار
از گوشههای تنام
جاری شدم.
Javad Azar
۴
اگر انسان غبار است،
آنان که از خاک میگذرند
انسان اند.
negar
۴
ما زاده شدیم و تنها بهای زندگی زخمی بود،
زخمی که سر باز نمیکند،
اما میسوزد، اختری سوزان،
خردهزخمی که هرگز از میان نخواهد رفت
لکه خونی که تا ابد خواهد ماند،
و دری که از آن به درونِ ظلمت میشویم.
آدمی نیز جاری میشود، آدمی نیز فرو میریزد،
خیالی که ناگهان ناپدید خواهد شد.
Hedyeh Yosefyan
۲
چرا که شعر گفتن «نه شعری از زندگی سرودن، که زندگی را شعر کردن» بود.
Maryam
۱
دیگری
برای خودش صورتکی ساخت.
در پشتاش
چه بارها زیست و جان داد و باز زاده شد.
صورتاش حالا
چینوچروک همان صورتک را دارد.
چینوچروکاش بی صورت.
Maryam
۰
در برادری با درختان آموختم
که با خود در آشتی شوم،
نه با خود:
با آنچه مرا بر میکشد،
نگاهام میدارد،
و میگذارد که فرو افتم.
سُهاد
۰
اکتاویو پاز همواره بر این باور بود که زبان بزرگترین بهرهای است که انسان از جهان برده، و هر چه این زبان خلاقانهتر باشد لذت زیستن را برای آدمی افزونتر خواهد کرد.
