«جسد تقریباً سیاه شده بود. با وجود این هرازگاهی نور ضعیفی درون آن شعله میکشید، جرقهای از آتشی سرد نشانههای زندگی برای آخرین بار در سینه و چشمها و در فضای خالی لگن زبانه میکشید و خاموش میشد.
«خون مانند تکههای یاقوت از سینهاش فرو میریخت و پرهای سفیدش را سرخ میکرد. او حتی در حال مرگ هم زیبا بود.