من کهنسال نیستم، اما
هنگام برخاستن از خواب، همچو کشتیِ شکستهٔ دریا، مغلوبِ دردم.
ziza
سوار بر امواج در نسیمی دلانگیز،
خورشید در بیکران،
سریعتر از هزاران اسب بر امواج سپید،
حقیقتا این است زندگی.
ziza
«جسد تقریباً سیاه شده بود. با وجود این هرازگاهی نور ضعیفی درون آن شعله میکشید، جرقهای از آتشی سرد نشانههای زندگی برای آخرین بار در سینه و چشمها و در فضای خالی لگن زبانه میکشید و خاموش میشد.
«خون مانند تکههای یاقوت از سینهاش فرو میریخت و پرهای سفیدش را سرخ میکرد. او حتی در حال مرگ هم زیبا بود.
ziza