
بریدههایی از کتاب دلهرهی مدام گریختن
۴٫۰
(۲۷)
بگذار چشمهایت سخن بگویند
که زبان توان اعتراف به حقیقتها را ندارد
bud
من عشق بودهام
پیش از آنکه انسان بوده باشم
zeinabb
شاید یک مرد بارها عشق را تجربه کند، زنان بسیاری را دوست بدارد، اما کمتر مردی سعادت آن را دارد که زنی تا سرحد مرگ دوستش داشته باشد.
کرم های شب تاب
تنها یک چیز بود که کمی چهرهٔ بدقواره و کثیف زندگی را از آنچه که بود کمتر نشان میداد و آن ادبیات بود.
آترین🍃
شخم نزن پدر
این خاک پُر از خون را
بگذار کمی تنها باشد
با طراوت تنهای برهنهٔ در آغوشش
اگرچه هنوز بر سینهاش آرام نگرفتهایم
.ً..
نه عشق
و نه زندگی
هیچچیز این جهان
مثل مرگ
خود را منصفانه میان ما قسمت نکرده است
zeinabb
به درون خالیام بنگر!
bud
تنهایی آرام و بیصدا در روحت رخنه میکند
بیآنکه کسی ببیند
بیآنکه کسی بفهمد
حتا آن کسی که به تنهاییات کشانده
یك رهگذر
مهم مرگ ما نیست
مهم مرگ چیزهاییست که با ما میمیرند
محمد امین چیزانی
من به اوج زشتی و وقاحت خود رسیدهام، خستگیِ کار، خستگیِ زندگی کردن و احساس اینکه هنوز زندهام، خستگی مُردن و دوباره مُردن، خستگیِ تحمل دیگران و زندگیهایشان، خستگیِ خستگی.
Aiden
رؤیاها زیباتر از آناند که حقیقت داشته باشند
به رؤیا میمانی
دور و دستنیافتنی
یك رهگذر
همچون آبِ ریختهای که خاک
در خود فرومیکشد
در خود فروکشیده مرا زیباییات
آرزو ایرانمهر
شخم نزن پدر
این خاک پُر از خون را
-Dny.͜.
و هر روز کم میشوم از آنچه بودهام
تا بازگردم
به زمینی که از آن برخاستهام
zeinabb
هر روز
از تعداد کسانی که بتوان دوستشان داشت
کم میشود
Vahid
تنها در چشمهای توست که تنهایی را باور خواهم کرد
bud
مگر یک خاطرهٔ کوچک
چندبار انسان را تا دمِ مرگ میکشاند
هر انسان گوریست
از هر آنچه که در او بوده است
در فاصلهٔ دیروز و امروز
zeinabb
همچون صدای شکستن یخ است زیر پا
صدای شکستن انسان
شاهد ترک برداشتن خود بودن
که چگونه دونیمه میشوی
اندکی مُرده، اندکی زنده
کمی آنجا، کمی اینجا
کوه را
خستگیِ ایستادن میفرساید
رود را
خستگیِ رفتن
و انسان
در میانهٔ ایستادن و رفتن
zeinabb
باید مثل یک نویسندهٔ حرفهای عمل کنم، تمام سعیام را بکنم شما را خسته نکنم هر چند برای من خستگیِ شما چندان اهمیتی ندارد و مهم آن است که خودم راحتتر بتوانم بنویسم.
آترین🍃
در دنیای مُردهٔ اشیا
دور افتادهام
bud
هر انسان تکهای از وطن است
Vahid
از خودم میپرسم چه کسی هستم، آیا همانی هستم که میخواستم باشم؟ همهٔ دردهای گذشته را بهیکباره در خود احساس میکنم.
محمد امین چیزانی
کوه را
خستگیِ ایستادن میفرساید
رود را
خستگیِ رفتن
و انسان
در میانهٔ ایستادن و رفتن
محمد امین چیزانی
شاید یک مرد بارها عشق را تجربه کند، زنان بسیاری را دوست بدارد، اما کمتر مردی سعادت آن را دارد که زنی تا سرحد مرگ دوستش داشته باشد.
پاییز بانو
به کجا میتوان پناه برد
از دست خاطراتی که در خود ما هستند
zeinabb
هر انسانی در زندگی دوبار میمیرد
یکبار در درون خود
یکبار در بیرون
برای هر کدام از ما پیش آمده که در خاطر کسی مُرده باشیم
یا کسی را در خاطرمان کُشته باشیم
اولین مرگها چنیناند
و پیوسته در این مُردن میمیری و باز میمیری
هربار تازگیات را از دست میدهی
به گذشته پناه میبری
به عمق روزها و خاطرهها
zeinabb
هیچچیز زنده نمیماند
در قلبی که گریسته باشد
زمانی که توجیه بودن ترسناکتر از نبودن است
زندگی ما سیاهتر از هر شبیست
چنان که
انگار دو شب را روی هم ریخته باشند
در سکوت شب همهچیز طولانیتر است
کاش میتوانستم بمیرم
در اکنون
در اینجا
جایی میان نبودنها
Sahar B
چنین است زندگی کسانی که از مرگ جا ماندهاند
فاصله بسیار است
میان آنچه هستیم
و میخواستیم
نگین حاجی محمدی
شاید یک مرد بارها عشق را تجربه کند، زنان بسیاری را دوست بدارد، اما کمتر مردی سعادت آن را دارد که زنی تا سرحد مرگ دوستش داشته باشد.
یك رهگذر
به پناه بیدریغ پهنهٔ بیکران آوارگیهایم
bud
حجم
۲۶٫۶ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۶
تعداد صفحهها
۶۳ صفحه
حجم
۲۶٫۶ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۶
تعداد صفحهها
۶۳ صفحه
قیمت:
۴۵,۰۰۰
۲۲,۵۰۰۵۰%
تومان