
بریدههایی از کتاب دلهرهی مدام گریختن
۴٫۰
(۳۶)
بگذار چشمهایت سخن بگویند
که زبان توان اعتراف به حقیقتها را ندارد
bud
شاید یک مرد بارها عشق را تجربه کند، زنان بسیاری را دوست بدارد، اما کمتر مردی سعادت آن را دارد که زنی تا سرحد مرگ دوستش داشته باشد.
کرم های شب تاب
شخم نزن پدر
این خاک پُر از خون را
بگذار کمی تنها باشد
با طراوت تنهای برهنهٔ در آغوشش
اگرچه هنوز بر سینهاش آرام نگرفتهایم
کتابها مرا صدا میزنند...
من عشق بودهام
پیش از آنکه انسان بوده باشم
zeinabb
تنها یک چیز بود که کمی چهرهٔ بدقواره و کثیف زندگی را از آنچه که بود کمتر نشان میداد و آن ادبیات بود.
آترین🍃
به درون خالیام بنگر!
bud
نه عشق
و نه زندگی
هیچچیز این جهان
مثل مرگ
خود را منصفانه میان ما قسمت نکرده است
zeinabb
تنهایی آرام و بیصدا در روحت رخنه میکند
بیآنکه کسی ببیند
بیآنکه کسی بفهمد
حتا آن کسی که به تنهاییات کشانده
یك رهگذر
مهم مرگ ما نیست
مهم مرگ چیزهاییست که با ما میمیرند
محمد امین چیزانی
شخم نزن پدر
این خاک پُر از خون را
-Dny.͜.
من به اوج زشتی و وقاحت خود رسیدهام، خستگیِ کار، خستگیِ زندگی کردن و احساس اینکه هنوز زندهام، خستگی مُردن و دوباره مُردن، خستگیِ تحمل دیگران و زندگیهایشان، خستگیِ خستگی.
Aiden
رؤیاها زیباتر از آناند که حقیقت داشته باشند
به رؤیا میمانی
دور و دستنیافتنی
یك رهگذر
چگونه میتوان به دستهایی اعتماد کرد
که میدانی
دستی دیگر را رها کردهاند
چگونه میتوان خیره ماند
در نمناکیِ رؤیای لبهایی
که میدانی لبی دیگر را بوسیدهاند
در تکراری مداوم
چرا باید اینگونه باورنکردنی
دوست داشت انسانی را
که باقیمانده از عشق دیگریست
هر انسان باقیماندهٔ انسانِ دیگریست
که نیست
⊹₊ Poetic Visions ⊹₊
چه کسی توانسته از گذشتهاش زنده بازگردد
چه کسی توانسته نمُرده باشد لحظهای که فراموش شده است
مگر یک خاطرهٔ کوچک
چندبار انسان را تا دمِ مرگ میکشاند
حیران
ناگهان میآیی
بیوقفه و مدام
تمام دلتنگیهای جهان را بر پوستم میکشی
ناگهان میروی
همچون بادی که میگذرد
بیهودهست اگر بگویم «برگرد»
دوریام
ای دوریام
تو را برای زیستن میخواستم نه برای مُردن
مهرنوش
هر روز
از تعداد کسانی که بتوان دوستشان داشت
کم میشود
NLM123
همچون آبِ ریختهای که خاک
در خود فرومیکشد
در خود فروکشیده مرا زیباییات
آرزو ایرانمهر
هر روز
از تعداد کسانی که بتوان دوستشان داشت
کم میشود
Vahid
هر انسان تکهای از وطن است
Vahid
کوه را
خستگیِ ایستادن میفرساید
رود را
خستگیِ رفتن
و انسان
در میانهٔ ایستادن و رفتن
محمد امین چیزانی
و هر روز کم میشوم از آنچه بودهام
تا بازگردم
به زمینی که از آن برخاستهام
zeinabb
هیچچیز نمیتواند تنهاییِ انسان را پُر کند
جز تن ــ هایی دیگر
⊹₊ Poetic Visions ⊹₊
تنها در چشمهای توست که تنهایی را باور خواهم کرد
bud
مگر یک خاطرهٔ کوچک
چندبار انسان را تا دمِ مرگ میکشاند
هر انسان گوریست
از هر آنچه که در او بوده است
در فاصلهٔ دیروز و امروز
zeinabb
همچون صدای شکستن یخ است زیر پا
صدای شکستن انسان
شاهد ترک برداشتن خود بودن
که چگونه دونیمه میشوی
اندکی مُرده، اندکی زنده
کمی آنجا، کمی اینجا
کوه را
خستگیِ ایستادن میفرساید
رود را
خستگیِ رفتن
و انسان
در میانهٔ ایستادن و رفتن
zeinabb
تو را برای زیستن میخواستم نه برای مُردن
⊹₊ Poetic Visions ⊹₊
مهم مرگ ما نیست
مهم مرگ چیزهاییست که با ما میمیرند
⊹₊ Poetic Visions ⊹₊
همیشه شروع کردن دشوار است، تمام زندگیام پُر از شروعهایی است که هیچگاه به پایان نرساندهام و همین قضیه ترس درونم را دوچندان میکند، ترس از چیزی که هرگز نه دیدهام و نه لمسش کردهام. از کجا معلوم کاری را که به عهده گرفتهام میتوانم به پایان برسانم.
Setayesh Talebiyan
چهقدر تلخ است
شاهد فروریختن خود بودن
zAgros
رودرروی تنهاییام میایستم
در پوستم فرورفتهام
چنان پرندهای
که در پرهای خود کز کرده باشد
تنهایی
اینچنین دندانهایش را در گوشت و استخوان آدمی
فرومیکند
مهرنوش
حجم
۲۶٫۶ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۶
تعداد صفحهها
۶۳ صفحه
حجم
۲۶٫۶ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۶
تعداد صفحهها
۶۳ صفحه
قیمت:
۴۵,۰۰۰
۲۲,۵۰۰۵۰%
تومان