جملات زیبای کتاب دلهره‌ی مدام گریختن | طاقچه
تصویر جلد کتاب دلهره‌ی مدام گریختن
off
٪۵۰
subscriptionAvailable

کتاب دلهره‌ی مدام گریختن

نوع کتاب
۴.۰ امتیاز(از ۳۹ رأی)
پدیدآورندگان: 
سابیر هاکا
انتشارات: 
نشر چشمه

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
bud
۲۲
بگذار چشم‌هایت سخن بگویند که زبان توان اعتراف به حقیقت‌ها را ندارد
کتاب‌ها مرا صدا می‌زنند...
۱۳
شخم نزن پدر این خاک پُر از خون را بگذار کمی تنها باشد با طراوت تن‌های برهنهٔ در آغوشش اگرچه هنوز بر سینه‌اش آرام نگرفته‌ایم
یك رهگذر
۱۲
تنهایی آرام و بی‌صدا در روحت رخنه می‌کند بی‌آن‌که کسی ببیند بی‌آن‌که کسی بفهمد حتا آن کسی که به تنهایی‌ات کشانده
آترین🍃
۱۲
تنها یک چیز بود که کمی چهرهٔ بدقواره و کثیف زندگی را از آن‌چه که بود کمتر نشان می‌داد و آن ادبیات بود.
bud
۱۲
به درون خالی‌ام بنگر!
zeinabb
۱۲
من عشق بوده‌ام پیش از آن‌که انسان بوده باشم
کرم های شب تاب
۱۱
شاید یک مرد بارها عشق را تجربه کند، زنان بسیاری را دوست بدارد، اما کمتر مردی سعادت آن را دارد که زنی تا سرحد مرگ دوستش داشته باشد.
zeinabb
۱۱
نه عشق و نه زندگی هیچ‌چیز این جهان مثل مرگ خود را منصفانه میان ما قسمت نکرده است
-Dny.͜.
۹
شخم نزن پدر این خاک پُر از خون را
محمد امین چیزانی
۸
مهم مرگ ما نیست مهم مرگ چیزهایی‌ست که با ما می‌میرند
Aiden
۸
من به اوج زشتی و وقاحت خود رسیده‌ام، خستگیِ کار، خستگیِ زندگی کردن و احساس این‌که هنوز زنده‌ام، خستگی مُردن و دوباره مُردن، خستگیِ تحمل دیگران و زندگی‌های‌شان، خستگیِ خستگی.
حیران
۸
چه کسی توانسته از گذشته‌اش زنده بازگردد چه کسی توانسته نمُرده باشد لحظه‌ای که فراموش شده است مگر یک خاطرهٔ کوچک چندبار انسان را تا دمِ مرگ می‌کشاند
محمد امین چیزانی
۷
کوه را خستگیِ ایستادن می‌فرساید رود را خستگیِ رفتن و انسان در میانهٔ ایستادن و رفتن
⊹₊ Poetic Visions ⊹₊
۷
چگونه می‌توان به دست‌هایی اعتماد کرد که می‌دانی دستی دیگر را رها کرده‌اند چگونه می‌توان خیره ماند در نمناکیِ رؤیای لب‌هایی که می‌دانی لبی دیگر را بوسیده‌اند در تکراری مداوم چرا باید این‌گونه باورنکردنی دوست داشت انسانی را که باقی‌مانده از عشق دیگری‌ست هر انسان باقی‌ماندهٔ انسانِ دیگری‌ست که نیست
NLM123
۷
هر روز از تعداد کسانی که بتوان دوست‌شان داشت کم می‌شود
خــــــــــــــزان
۷
هیچ‌چیز ما را زنده نخواهد کرد نه عشق و نه رؤیا از درون خشکیده‌ایم چنان درختی که با هیچ بهاری سبز ــ نه ــ نمی‌شود
یك رهگذر
۵
رؤیاها زیباتر از آن‌اند که حقیقت داشته باشند به رؤیا می‌مانی دور و دست‌نیافتنی
Vahid
۵
هر روز از تعداد کسانی که بتوان دوست‌شان داشت کم می‌شود
Vahid
۵
هر انسان تکه‌ای از وطن است
zeinabb
۵
و هر روز کم می‌شوم از آن‌چه بوده‌ام تا بازگردم به زمینی که از آن برخاسته‌ام
zAgros
۵
چه‌قدر تلخ است شاهد فروریختن خود بودن
مهرنوش
۵
ناگهان می‌آیی ‫بی‌وقفه و مدام ‫تمام دلتنگی‌های جهان را بر پوستم می‌کشی ‫ناگهان می‌روی ‫همچون بادی که می‌گذرد ‫بیهوده‌ست اگر بگویم «برگرد» ‫دوری‌ام ‫ای دوری‌ام ‫تو را برای زیستن می‌خواستم نه برای مُردن
مهرنوش
۵
رودرروی تنهایی‌ام می‌ایستم ‫در پوستم فرورفته‌ام ‫چنان پرنده‌ای ‫که در پرهای خود کز کرده باشد ‫تنهایی ‫این‌چنین دندان‌هایش را در گوشت و استخوان آدمی ‫فرومی‌کند
مهرنوش
۵
کاش می‌توانستم بمیرم ‫در اکنون ‫در این‌جا ‫جایی میان نبودن‌ها
خــــــــــــــزان
۵
رنج‌ها وفادارتر از عشق‌اند وفادار تا دمِ مرگ
آرزو ایران‌مهر
۴
همچون آبِ ریخته‌ای که خاک در خود فرومی‌کشد در خود فروکشیده مرا زیبایی‌ات
zeinabb
۴
مگر یک خاطرهٔ کوچک چندبار انسان را تا دمِ مرگ می‌کشاند هر انسان گوری‌ست از هر آن‌چه که در او بوده است در فاصلهٔ دیروز و امروز
zeinabb
۴
همچون صدای شکستن یخ است زیر پا صدای شکستن انسان شاهد ترک برداشتن خود بودن که چگونه دونیمه می‌شوی اندکی مُرده، اندکی زنده کمی آن‌جا، کمی این‌جا کوه را خستگیِ ایستادن می‌فرساید رود را خستگیِ رفتن و انسان در میانهٔ ایستادن و رفتن
Setayesh Talebiyan
۴
همیشه شروع کردن دشوار است، تمام زندگی‌ام پُر از شروع‌هایی است که هیچ‌گاه به پایان نرسانده‌ام و همین قضیه ترس درونم را دوچندان می‌کند، ترس از چیزی که هرگز نه دیده‌ام و نه لمسش کرده‌ام. از کجا معلوم کاری را که به عهده گرفته‌ام می‌توانم به پایان برسانم.
⊹₊ Poetic Visions ⊹₊
۴
هیچ‌چیز نمی‌تواند تنهاییِ انسان را پُر کند جز تن ــ هایی دیگر