جملات زیبا از متن کتاب دلهره‌ی مدام گریختن | طاقچه
تصویر جلد کتاب دلهره‌ی مدام گریختن
off
٪۵۰
subscriptionAvailable

کتاب دلهره‌ی مدام گریختن

نوع کتاب
۴.۰ امتیاز(از ۴۱ رأی)
پدیدآورندگان: 
سابیر هاکا
انتشارات: 
نشر چشمه

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
bud
۲۳
بگذار چشم‌هایت سخن بگویند که زبان توان اعتراف به حقیقت‌ها را ندارد
Limou
۲۳
هر انسان باقی‌ماندهٔ انسانِ دیگری‌ست که نیست
Limou
۱۷
چشیدن رنج یک چیز است و از آن بیرون آمدن چیز دیگری
کتاب‌ها مرا صدا می‌زنند...
۱۵
شخم نزن پدر این خاک پُر از خون را بگذار کمی تنها باشد با طراوت تن‌های برهنهٔ در آغوشش اگرچه هنوز بر سینه‌اش آرام نگرفته‌ایم
آترین🍃
۱۴
تنها یک چیز بود که کمی چهرهٔ بدقواره و کثیف زندگی را از آن‌چه که بود کمتر نشان می‌داد و آن ادبیات بود.
zeinabb
۱۴
نه عشق و نه زندگی هیچ‌چیز این جهان مثل مرگ خود را منصفانه میان ما قسمت نکرده است
یك رهگذر
۱۳
تنهایی آرام و بی‌صدا در روحت رخنه می‌کند بی‌آن‌که کسی ببیند بی‌آن‌که کسی بفهمد حتا آن کسی که به تنهایی‌ات کشانده
zeinabb
۱۳
من عشق بوده‌ام پیش از آن‌که انسان بوده باشم
bud
۱۲
به درون خالی‌ام بنگر!
-Dny.͜.
۱۲
شخم نزن پدر این خاک پُر از خون را
Limou
۱۲
فاصله بسیار است میان آن‌چه هستیم و می‌خواستیم
کرم های شب تاب
۱۱
شاید یک مرد بارها عشق را تجربه کند، زنان بسیاری را دوست بدارد، اما کمتر مردی سعادت آن را دارد که زنی تا سرحد مرگ دوستش داشته باشد.
محمد امین چیزانی
۹
مهم مرگ ما نیست مهم مرگ چیزهایی‌ست که با ما می‌میرند
حیران
۹
چه کسی توانسته از گذشته‌اش زنده بازگردد چه کسی توانسته نمُرده باشد لحظه‌ای که فراموش شده است مگر یک خاطرهٔ کوچک چندبار انسان را تا دمِ مرگ می‌کشاند
Limou
۹
رنج‌ها وفادارتر از عشق‌اند وفادار تا دمِ مرگ
maha :)
۹
شاید یک مرد بارها عشق را تجربه کند، زنان بسیاری را دوست بدارد، اما کمتر مردی سعادت آن را دارد که زنی تا سرحد مرگ دوستش داشته باشد.
محمد امین چیزانی
۸
کوه را خستگیِ ایستادن می‌فرساید رود را خستگیِ رفتن و انسان در میانهٔ ایستادن و رفتن
Aiden
۸
من به اوج زشتی و وقاحت خود رسیده‌ام، خستگیِ کار، خستگیِ زندگی کردن و احساس این‌که هنوز زنده‌ام، خستگی مُردن و دوباره مُردن، خستگیِ تحمل دیگران و زندگی‌های‌شان، خستگیِ خستگی.
⊹₊ Poetic Visions ⊹₊
۸
چگونه می‌توان به دست‌هایی اعتماد کرد که می‌دانی دستی دیگر را رها کرده‌اند چگونه می‌توان خیره ماند در نمناکیِ رؤیای لب‌هایی که می‌دانی لبی دیگر را بوسیده‌اند در تکراری مداوم چرا باید این‌گونه باورنکردنی دوست داشت انسانی را که باقی‌مانده از عشق دیگری‌ست هر انسان باقی‌ماندهٔ انسانِ دیگری‌ست که نیست
NLM123
۸
هر روز از تعداد کسانی که بتوان دوست‌شان داشت کم می‌شود
خــــــــــــــزان
۷
هیچ‌چیز ما را زنده نخواهد کرد نه عشق و نه رؤیا از درون خشکیده‌ایم چنان درختی که با هیچ بهاری سبز ــ نه ــ نمی‌شود
مهرنوش
۶
ناگهان می‌آیی ‫بی‌وقفه و مدام ‫تمام دلتنگی‌های جهان را بر پوستم می‌کشی ‫ناگهان می‌روی ‫همچون بادی که می‌گذرد ‫بیهوده‌ست اگر بگویم «برگرد» ‫دوری‌ام ‫ای دوری‌ام ‫تو را برای زیستن می‌خواستم نه برای مُردن
Limou
۶
هر انسان تکه‌ای از وطن است
یك رهگذر
۵
رؤیاها زیباتر از آن‌اند که حقیقت داشته باشند به رؤیا می‌مانی دور و دست‌نیافتنی
Vahid
۵
هر روز از تعداد کسانی که بتوان دوست‌شان داشت کم می‌شود
Vahid
۵
هر انسان تکه‌ای از وطن است
zeinabb
۵
و هر روز کم می‌شوم از آن‌چه بوده‌ام تا بازگردم به زمینی که از آن برخاسته‌ام
zAgros
۵
چه‌قدر تلخ است شاهد فروریختن خود بودن
مهرنوش
۵
رودرروی تنهایی‌ام می‌ایستم ‫در پوستم فرورفته‌ام ‫چنان پرنده‌ای ‫که در پرهای خود کز کرده باشد ‫تنهایی ‫این‌چنین دندان‌هایش را در گوشت و استخوان آدمی ‫فرومی‌کند
مهرنوش
۵
کاش می‌توانستم بمیرم ‫در اکنون ‫در این‌جا ‫جایی میان نبودن‌ها