
بریدههایی از کتاب دلهرهی مدام گریختن
۴٫۱
(۳۸)
بگذار چشمهایت سخن بگویند
که زبان توان اعتراف به حقیقتها را ندارد
bud
شخم نزن پدر
این خاک پُر از خون را
بگذار کمی تنها باشد
با طراوت تنهای برهنهٔ در آغوشش
اگرچه هنوز بر سینهاش آرام نگرفتهایم
کتابها مرا صدا میزنند...
تنهایی آرام و بیصدا در روحت رخنه میکند
بیآنکه کسی ببیند
بیآنکه کسی بفهمد
حتا آن کسی که به تنهاییات کشانده
یك رهگذر
تنها یک چیز بود که کمی چهرهٔ بدقواره و کثیف زندگی را از آنچه که بود کمتر نشان میداد و آن ادبیات بود.
آترین🍃
به درون خالیام بنگر!
bud
من عشق بودهام
پیش از آنکه انسان بوده باشم
zeinabb
شاید یک مرد بارها عشق را تجربه کند، زنان بسیاری را دوست بدارد، اما کمتر مردی سعادت آن را دارد که زنی تا سرحد مرگ دوستش داشته باشد.
کرم های شب تاب
نه عشق
و نه زندگی
هیچچیز این جهان
مثل مرگ
خود را منصفانه میان ما قسمت نکرده است
zeinabb
شخم نزن پدر
این خاک پُر از خون را
-Dny.͜.
مهم مرگ ما نیست
مهم مرگ چیزهاییست که با ما میمیرند
محمد امین چیزانی
من به اوج زشتی و وقاحت خود رسیدهام، خستگیِ کار، خستگیِ زندگی کردن و احساس اینکه هنوز زندهام، خستگی مُردن و دوباره مُردن، خستگیِ تحمل دیگران و زندگیهایشان، خستگیِ خستگی.
Aiden
چه کسی توانسته از گذشتهاش زنده بازگردد
چه کسی توانسته نمُرده باشد لحظهای که فراموش شده است
مگر یک خاطرهٔ کوچک
چندبار انسان را تا دمِ مرگ میکشاند
حیران
کوه را
خستگیِ ایستادن میفرساید
رود را
خستگیِ رفتن
و انسان
در میانهٔ ایستادن و رفتن
محمد امین چیزانی
چگونه میتوان به دستهایی اعتماد کرد
که میدانی
دستی دیگر را رها کردهاند
چگونه میتوان خیره ماند
در نمناکیِ رؤیای لبهایی
که میدانی لبی دیگر را بوسیدهاند
در تکراری مداوم
چرا باید اینگونه باورنکردنی
دوست داشت انسانی را
که باقیمانده از عشق دیگریست
هر انسان باقیماندهٔ انسانِ دیگریست
که نیست
⊹₊ Poetic Visions ⊹₊
هر روز
از تعداد کسانی که بتوان دوستشان داشت
کم میشود
NLM123
رؤیاها زیباتر از آناند که حقیقت داشته باشند
به رؤیا میمانی
دور و دستنیافتنی
یك رهگذر
هر روز
از تعداد کسانی که بتوان دوستشان داشت
کم میشود
Vahid
هر انسان تکهای از وطن است
Vahid
و هر روز کم میشوم از آنچه بودهام
تا بازگردم
به زمینی که از آن برخاستهام
zeinabb
چهقدر تلخ است
شاهد فروریختن خود بودن
zAgros
ناگهان میآیی
بیوقفه و مدام
تمام دلتنگیهای جهان را بر پوستم میکشی
ناگهان میروی
همچون بادی که میگذرد
بیهودهست اگر بگویم «برگرد»
دوریام
ای دوریام
تو را برای زیستن میخواستم نه برای مُردن
مهرنوش
رودرروی تنهاییام میایستم
در پوستم فرورفتهام
چنان پرندهای
که در پرهای خود کز کرده باشد
تنهایی
اینچنین دندانهایش را در گوشت و استخوان آدمی
فرومیکند
مهرنوش
کاش میتوانستم بمیرم
در اکنون
در اینجا
جایی میان نبودنها
مهرنوش
همچون آبِ ریختهای که خاک
در خود فرومیکشد
در خود فروکشیده مرا زیباییات
آرزو ایرانمهر
مگر یک خاطرهٔ کوچک
چندبار انسان را تا دمِ مرگ میکشاند
هر انسان گوریست
از هر آنچه که در او بوده است
در فاصلهٔ دیروز و امروز
zeinabb
همچون صدای شکستن یخ است زیر پا
صدای شکستن انسان
شاهد ترک برداشتن خود بودن
که چگونه دونیمه میشوی
اندکی مُرده، اندکی زنده
کمی آنجا، کمی اینجا
کوه را
خستگیِ ایستادن میفرساید
رود را
خستگیِ رفتن
و انسان
در میانهٔ ایستادن و رفتن
zeinabb
همیشه شروع کردن دشوار است، تمام زندگیام پُر از شروعهایی است که هیچگاه به پایان نرساندهام و همین قضیه ترس درونم را دوچندان میکند، ترس از چیزی که هرگز نه دیدهام و نه لمسش کردهام. از کجا معلوم کاری را که به عهده گرفتهام میتوانم به پایان برسانم.
Setayesh Talebiyan
هیچچیز نمیتواند تنهاییِ انسان را پُر کند
جز تن ــ هایی دیگر
⊹₊ Poetic Visions ⊹₊
یاد آرید کُشتهٔ خود را
که خود شاهدیست بر تمامی آنچه از سر گذراندیم
ستایش جنیدی
باید مثل یک نویسندهٔ حرفهای عمل کنم، تمام سعیام را بکنم شما را خسته نکنم هر چند برای من خستگیِ شما چندان اهمیتی ندارد و مهم آن است که خودم راحتتر بتوانم بنویسم.
آترین🍃
