در همین لحظه آهویی از لای بوتهها بیرون پرید. در چمنزار یورتمه میرفت، شاید دنبال علف میگشت، ناگهان گوسفندها همه شروع به بعبع کردند و به طرف او هجوم آوردند. این اتفاق چنان سریع افتاد که آهو تلوتلو خورد و در دریایی از پشم و سُم، غرق شد.
هوا پُر شده بود از علف و خز.
چند ثانیه بعد همه پراکنده و آرام مشغول چریدن شدند. از آهو جز مقداری استخوان سفید و تمیز چیزی باقی نمانده بود.
من و آنابث بههم نگاه کردیم.
او گفت: «آنها مثل پیراناها هستند.»
«پیراناهای پشمالو. چهطور میتوانیم؟...»