جملات زیبای کتاب جهان را به شاعران بسپارید | طاقچه
تصویر جلد کتاب جهان را به شاعران بسپارید

بریده‌هایی از کتاب جهان را به شاعران بسپارید

انتشارات:نشر چشمه
امتیاز
۳.۸از ۱۸ رأی
۳٫۸
(۱۸)
هر کجا نگاه می‌کنم ردپای اوست پس چرا هر چه می‌روم نمی‌رسم به دوست؟!
helya.B
جهان را به شاعران بسپارید مطمئن باشید کلمات را بیدار می‌کنند
*sunnǭ
دلتنگ آن نباش که شب بی‌ستاره است گاهی زبان عشق فقط یک اشاره است
lucifer
صدای آمدنت را دوباره می‌شنوم همیشه سرزده می‌آیی! و باز پشتِ دری پس چرا نمی‌آیی؟!
سیما
دوستش دارم چرا که نه تسلیم قلاده می‌شود نه بازیچهٔ سیرک! آزاد رها وارسته گرگ گرگِ زبان‌بسته!
*sunnǭ
بانو، هزار مرتبه گفتم گفتم تمام می‌شود این ابرهای سرد گفتم تمام می‌شود این روزهای تلخ گفتم، حصارها... بانو، حصار این شب سنگین شکستنی‌ست بانو، بهار می‌رسد از راه بانو، بخند تا که بخندد گل‌وگیاه بانو بخند تا که بتابد نگاه ماه
sama
اگر اختیار با من بود جهان را پُر از پروانه می‌کردم تا زیبایی همهٔ مرزها را تصرف کند.
سحــر
خاطره‌ها گاه‌وبی‌گاه می‌آیند کنارم می‌نشینند می‌خندند گریه می‌کنند اما، پیر نمی‌شوند
Maryam
آمدی درست مثل باران! غافل‌گیرم کردی درست مثل شعر! در دلم نشستی درست مثل عشق! و به من جانی تازه بخشیدی درست مثل جوانی! تعجب می‌کنم! نکند تو آنی! نکند تو همانی؟!
Sky_Blue
و مگر فراموش می‌شود اطلس‌ها شمعدانی‌ها و غم‌های مادرم که آن‌ها را پشت حوصلهٔ همین گلدان‌ها پنهان می‌کرد!
sajan
هر کجا نگاه می‌کنم ردپای اوست پس چرا هر چه می‌روم نمی‌رسم به دوست؟!
مامانِ لیلی و مهتاب و ارغوان
تو بیا بیا و بنشین چو شکوفه‌ای به جانم گل من اگر تو باشی همه عمر باغبانم
nia
اتفاقی که نیفتاد و فراموش نشد شعلهٔ آن شب خاموش که خاموش نشد
helya.B
خاطره‌ها گاه‌وبی‌گاه می‌آیند کنارم می‌نشینند می‌خندند گریه می‌کنند اما، پیر نمی‌شوند
soroush
انگشتان کشیده‌ات را دوست می‌دارم چرا که نمی‌دانم مرا به کدام خاطره می‌کشاند!
sajan
تو بیا بیا و بنشین چو شکوفه‌ای به جانم گل من اگر تو باشی همه عمر باغبانم
sajan
من از کدام جهت رو به نیستی رفتم؟! کجا تمام شدم از عبورِ نیلوفر؟! کجا شکفتن دل آخرین نفس را زد؟!
محمدحسین
این حصارها حصارهای بستهٔ بلند یادگارِ شوکت و شکوه و افتخار نیست در پناه سایه‌سارِ این حصارها ردپای امن و راحت و قرار نیست این حصارهای بستهٔ بلند یادگاری از تبار دوردستِ ماست یادگار اضطراب‌ها این حصارها که باز هم به‌جاست
helya.B
من دلم برای روزهای زندگی گرفته است
soroush
هر کجا نگاه می‌کنم ردپای اوست پس چرا هر چه می‌روم نمی‌رسم به دوست؟!
fatemeh
چشم‌درراه تواَم با همهٔ حال‌وهوایش تا کجا می‌کشدم چشم تو و حادثه‌هایش؟!
sama
دلتنگ آن نباش که شب بی‌ستاره است گاهی زبان عشق فقط یک اشاره است
sama
برای همهٔ ما همهٔ روزها فراموش می‌شوند به‌جز همان یک روز که نشانیِ آن را به هیچ‌کس نگفته‌ایم
Maryam
نکند تو آنی! نکند تو همانی؟!
*sunnǭ
عالی‌جناب خلاصه بگویم ما از پس شاعران برنمی‌آییم! آنان با همین کلمات پیش‌پاافتاده همه‌چیز را عوض می‌کنند! بی‌آن‌که گلوله‌ای شلیک شده باشد!
*sunnǭ
وقتی دیگر نگران شعر نیستی و دیگر چشمانت منتظر قایقی نیست که از دریاهای دور می‌آید! چرا می‌گویی نگران منی؟!
*sunnǭ
در جنگل قایق‌رانی پیر پارو می‌زند از دریا کبوتری خسته برایم کتابی‌می‌آورد و من، برای مهربانی شعر می‌نویسم
*sunnǭ
چه‌قدر گُم شده‌ام چه‌قدر دور شدم از قرابت دریا چه‌قدر سوخته در من گیاه نامِ کسی که مثل روشنیِ من بود
nia
تقصیر توست فکر نکن که نمی‌دانم این هزار پروانهٔ رنگارنگ را فرستاده‌ای تا دور سرم بچرخند و هزار و یک شعر در دلم جوانه بزند
nia
«تا نفس باقی‌ست» «فرصت چشمت تماشایی‌ست»
nia