جملات زیبای کتاب اردوگاه عذاب | طاقچه
تصویر جلد کتاب اردوگاه عذابsubscriptionAvailable

کتاب اردوگاه عذاب

نوع کتاب
۳.۷ امتیاز(از ۹۶ رأی)
پدیدآورندگان: 
هرتا مولر، شروین جوانبخت
انتشارات: 
انتشارات خوب

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
زهرا
۵۰
دلم می‌خواست از این شهر کوچکی که از هر گوشه‌اش یک جفت چشم خیره نگاهم می‌کردند بروم.
roksana
۲۳
دلم می‌خواست از این شهر کوچکی که از هر گوشه‌اش یک جفت چشم خیره نگاهم می‌کردند بروم
Zahra kazemi
۱۴
می‌ترسیدند که در کشوری غریبه اتفاقی برایم بیفتد و من فقط می‌خواستم بروم جایی که کسی من را نشناسد
"Shfar"
۱۳
دلم می‌خواست از این شهر کوچکی که از هر گوشه‌اش یک جفت چشم خیره نگاهم می‌کردند بروم.
Zeinab
۶
همه در تلهٔ نان می‌افتند. تلهٔ مقاومت در صبحانه، تلهٔ جابه‌جایی نان وقت شام، تلهٔ نان در مخفیگاه بالش در شب. بدترین تلهٔ فرشتهٔ گرسنگی، تلهٔ مقاومت است: گرسنه باشی و نان داشته باشی و از خوردنش امتناع کنی. به خودت سخت بگیری، سخت‌تر از زمینِ تا بن یخ‌زده. هر روز فرشتهٔ گرسنگی می‌گوید: به شب فکر کن. عصرها، سرِ سوپ کلم، نان‌ها را تاخت می‌زنیم، چون نان آدم همیشه کوچک‌تر از نان بقیه به چشم می‌آید و این برای همه صدق می‌کند. قبل از تاخت زدن نان، سرگیجه داری و درست بعد از آن شک به جانت می‌افتد. بعد از تاخت زدن، نان در دست صاحب قبلی‌اش بزرگ‌تر به چشم می‌آمد تا در دست من. نانی که من گرفته‌ام، آب رفته است. ببین چه سریع رو برگرداند، او چشمش دقیق‌تر است، دست بالا را دارد، بهتر است دوباره نانم را تاخت بزنم. ولی نفر دیگر هم همین احساس را دارد، فکر می‌کند من دست بالا را دارم و او هم رفته سرِ معاملهٔ دوم نان. دوباره نان در دستم آب می‌رود. دنبال نفر سوم می‌گردم و با او تاخت می‌زنم. بعضی‌ها دارند غذا می‌خورند. اگر بتوانم کمی دیگر تاب بیاورم، تعویض چهارمی هم هست، و پنجمی. اگر هیچ‌چیزی کارگر نبود، یک بار دیگر تاخت می‌زنم و آخر، نان خودم را پس می‌گیرم.
حسین یزدی
۶
دلم می‌خواست از این شهر کوچکی که از هر گوشه‌اش یک جفت چشم خیره نگاهم می‌کردند بروم.
Judy
۲
یک بار وقتی قدم می‌زدیم، خودش را در میان علف‌های قدکشیده انداخت و وانمود کرد که مرده است. من هشت‌ساله بودم. وحشت کردم؛ انگار آسمان میان چمن‌ها سقوط کرد. چشم‌هایم را بستم تا نبینم که آسمان من را هم می‌بلعد. مادرم از جایش پرید، تکانم داد و گفت: پس دوستم داری. ببین، هنوز زنده‌ام.
Zeinab
۲
فقط به‌اندازهٔ چشم‌برهم‌زدنی به مرده‌ها فکر می‌کردیم. تا ملال بیاید جا خوش کند، آن را می‌راندیم، اندوه کوبنده را از خود دور می‌کردیم. هیبت مرگ همیشه دربرابرمان قد علم می‌کند و جان همه را می‌خواهد. نباید برایش زمان بگذاری. باید مثل سگی مزاحم از خود برانی‌اش.
Marziyeh
۲
شاید درست در تضاد باهم بودند، مثل یبوست و اسهال.
علاقه بند
۲
یک بار وقتی قدم می‌زدیم، خودش را در میان علف‌های قدکشیده انداخت و وانمود کرد که مرده است. من هشت‌ساله بودم. وحشت کردم؛ انگار آسمان میان چمن‌ها سقوط کرد. چشم‌هایم را بستم تا نبینم که آسمان من را هم می‌بلعد. مادرم از جایش پرید، تکانم داد و گفت: پس دوستم داری. ببین، هنوز زنده‌ام.
ز غوغای جهان فارغ:)
۲
من فقط می‌خواستم بروم جایی که کسی من را نشناسد.
Mogtaba ETEMADMOGHADDAM
۲
وقتی سه نفر اولمان از گرسنگی مردند، درست می‌دانستم که بودند و به چه ترتیب مردند. چندین روز طولانی به هرکدام فکر کردم. ولی سه، همیشه سه نمی‌ماند. یک عدد به عددی بعد می‌رسد و هرچه عددها بیشتر می‌شوند، سرسخت‌تر می‌شوند. وقتی جز پوست و پاره‌ای استخوان از آدم نمانده و وضعیتش خوب نیست، هرچه بتواند می‌کند تا مرگ را دور نگه دارد. نشانه‌های ریاضی نشان می‌دادند که تا ماه مارس سال چهارم، ۳۳۰ نفر مرده بودند. با چنین ارقامی، آدم دیگر توان تفکیک احساساتش را ندارد. فقط به‌اندازهٔ چشم‌برهم‌زدنی به مرده‌ها فکر می‌کردیم.
Mogtaba ETEMADMOGHADDAM
۲
زن‌ها فکر می‌کنند چون زمانی، کتاب همراهم بود، خجالتی‌ام. معتقدند کتاب خواندن آدم را حساس و شکننده می‌کند. هیچ‌وقت کتاب‌هایی را که همراهم به اردوگاه آوردم، نخواندم. چون کاغذ اکیداً ممنوع است، تا میانهٔ تابستان اول، کتاب‌هایم را زیر چند آجر پشت خوابگاه‌ها مخفی کردم. بعد آن‌ها را به مزایده گذاشتم. برای ۵۰ صفحه کتاب زرتشت که کاغذ سیگار شد، ۱ فنجان نمک گرفتم، و برای ۷۰ صفحه‌اش، ۱ فنجان شکر. پیتر شیِل برای یک جلد فاوست با عطف پارچه‌ای، یک شانهٔ ضد شپش حلبی برایم ساخت. مجموعه شعر هشت قرن را به‌شکل آرد ذرت و روغن خوک مصرف کردم و نسخهٔ جیبی واین‌هبر را به ارزن تبدیل کردم. وقتی از کتاب این‌طوری استفاده کنی، حساس و شکننده نمی‌شوی؛ ملاحظه‌کار می‌شوی.
پویا پانا
۲
چمدانی از سکوت همراهم است. مدت‌هاست برای خودم آن‌قدر سکوت جمع کرده‌ام که دیگر با واژه‌ها نمی‌توانم چمدانم را خالی کنم. وقتی حرف می‌زنم، انگار چمدانی دیگر برای خودم می‌بندم.
پویا پانا
۲
تمام واژه‌ها هم برای وصف رنج گرسنگی کافی نیستند.
پویا پانا
۲
جهان مرا فراموش کرده است.
پویا پانا
۲
من در خودم زندانی بودم
زیتون'
۲
و من فقط می‌خواستم بروم جایی که کسی من را نشناسد.
زیتون'
۲
چمدانی از سکوت همراهم است. مدت‌هاست برای خودم آن‌قدر سکوت جمع کرده‌ام که دیگر با واژه‌ها نمی‌توانم چمدانم را خالی کنم. وقتی حرف می‌زنم، انگار چمدانی دیگر برای خودم می‌بندم.
YASHAR
۱
سیمان دزد ماست، همه‌چیزمان را برده، ما دزد سیمان نیستیم. فقط این نیست، سیمان آدم را کینه‌ای می‌کند. وقتی پخش‌وپلا می‌شود، بذر بدگمانی می‌پاشد، سیمان دسیسه‌گر است.
یونا
۱
چیزهایی که دوام می‌آورند، هرگز خودشان را تلف نمی‌کنند، فقط به یک پیوستگی بی‌واسطه به جهان نیاز دارند. استپ با کمین کردن به جهان متصل است، ماه با نور تاباندن، سگ‌های استپ با فرار کردن، چمن با موج برداشتن. پیوستگی من با جهان از طریق غذا خوردن است.
Zeinab
۱
نمی‌دانم چرا وقتی رنگ صورتی عمر می‌کند و خاکستری می‌شود، از زیبایی‌اش قلب آدم از تپش می‌ایستد، دیگر مثل مواد معدنی نیست، ماده‌ای محزون است، مثل آدم‌ها. آیا دلتنگی برای وطن رنگ دارد.
صاد
۱
فکر کردم، دنیا جشن بالماسکه نیست و کسی که مجبور است سر سیاه زمستان به روسیه برود، نباید نگران باشد که مسخره به نظر بیاید.
صاد
۱
مادربزرگم گفت: می‌دانم که برمی‌گردی. تلاشی نکردم جمله‌اش را به‌خاطرم بسپارم. بی‌اختیار آن را همراه خودم به اردوگاه بردم. اصلاً نمی‌دانستم همراهم آمده است. ولی چنین جمله‌ای از خودش اراده دارد. درونم جوشید، بیشتر از تمام جمله‌های کتاب‌هایی که با خودم برده بودم. می‌دانم که برمی‌گردی شریک بیل قلبی‌شکل و دشمن فرشتهٔ گرسنگی شد. و چون برگشتم، می‌توانم بگویم: چنین جمله‌ای، زنده نگهت می‌دارد.
حسین یزدی
۱
می‌ترسیدند که در کشوری غریبه اتفاقی برایم بیفتد و من فقط می‌خواستم بروم جایی که کسی من را نشناسد.
Mo0onet
۱
چطور گرسنگی مزمن را توصیف کنم. شاید باید گفت گرسنگی‌ای است که تو را از گرسنگی قبلی‌ات خسته می‌کند. به گرسنگی‌ات اضافه می‌شود. آن گونه‌ای از گرسنگی است که همیشه تازه است، بی‌امان رشد می‌کند، به گرسنگی قدیمی سیرنشدنی‌ات، که به چه تلاشی رام شده بود، حمله می‌بَرَد. چطور می‌توان با دنیا روبه‌رو شد، وقتی تنها واژه‌ای که توصیفت می‌کند «گرسنه» است.
علاقه بند
۱
چمدانی از سکوت همراهم است. مدت‌هاست برای خودم آن‌قدر سکوت جمع کرده‌ام که دیگر با واژه‌ها نمی‌توانم چمدانم را خالی کنم.
mansore
۱
سیمان و فرشتهٔ گرسنگی شریک جرم‌اند. گرسنگی منافذ پوستت را باز می‌کند و درونشان خانه می‌کند. وقتی جا خوش کرد، سیمان همه‌چیز را مهروموم می‌کند و بعد تو می‌مانی؛ محبوس در پوسته‌ای سیمانی.
mina3062
۱
بدگمانی بلندتر از هر دیواری قد می‌کشد.
Waver
۱
اگر چیزهای به‌جا را نداشته باشی، مجبور می‌شوی بداهه کار کنی. چیزهای نابه‌جا، ضروری می‌شوند. بعد چیزهای ضروری درست همان چیزهایی می‌شوند که به‌جا هستند، فقط هم برای اینکه تنها چیزهایی هستند که داری.