جملات زیبای کتاب سفر در اتاق کتابت | طاقچه
تصویر جلد کتاب سفر در اتاق کتابت

بریده‌هایی از کتاب سفر در اتاق کتابت

نویسنده:پل آستر
انتشارات:نشر چشمه
دسته‌بندی:
امتیاز
۳.۸از ۱۴ رأی
۳٫۸
(۱۴)
مثل شبح در دنیا سرگردانم، و بعضی وقت‌ها از خودم می‌پرسم اصلاً وجود دارم یا نه. آیا اصلاً تا به‌حال وجود داشته‌ام.
Mohammad
اگر از دورترین کرانه‌های فضا به زمین بنگریم به کوچکی ذرهٔ غبار خواهد بود. دفعهٔ بعدی که کلمهٔ «انسانیت» را می‌نویسی این را به‌یاد داشته باش.
Mohammad
اگر بخواهید داستان خوب تعریف کنید نباید رحم داشته باشید.
siavash fouladi
کاری را که باید انجام می‌دهی و بعد یک‌سری عواقب دارد. هم چیزهای خوب و هم بد. این‌جوری است دیگر. شاید ماییم که داریم رنج می‌کشیم، ولی این دلیل دارد، دلیلی خوب، و هر کس هم که به‌خاطرش شکایت کند معلوم است که نمی‌داند زنده بودن یعنی چه.
da☾
اگر از دورترین کرانه‌های فضا به زمین بنگریم به کوچکی ذرهٔ غبار خواهد بود. دفعهٔ بعدی که کلمهٔ «انسانیت» را می‌نویسی این را به‌یاد داشته باش.
کاربر ۶۲۲۷۱۰۸
این نهایت چیزی است که الان می‌خواهم. ایستادن در فضای باز و نگاه کردن به آسمان آبی پهناور بالای سرم، خیره شدن به آسمان دلگیر بی‌انتها
da☾
نوشتن دیگر برای من اختیاری نیست، مسئلهٔ بقاست.»
کاربر حسن ملائی شاعر
اگر کسی به من می‌گفت مجبورم تا آخر عمرم تمام روز را به تو نگاه کنم، هیچ اعتراضی نداشتم.
کاربر حسن ملائی شاعر
این‌ها را نمی‌گویم که خود را در معرض همدلی قرار دهم. لازم نیست کسی برایم احساس تأسف کند، و لازم نیست کسی اشتباهاتی را که بعد از این حوادث مرتکب شدم توجیه کند. من انسانم، نه فرشته، و اگر غمی که اغلب مرا فرا می‌گیرد نگاهم را کدر کرد و به بعضی لغزش‌های رفتارم منتهی شد، دلیل نمی‌شود که کسی بتواند به حقیقی بودن داستانم هم شک کند.
کاربر حسن ملائی شاعر
«نویسنده شدن مثل دکتر شدن یا پلیس شدن یک تصمیم شغلی نیست. بیشتر برایش انتخاب می‌شوید تا این‌که انتخابش کنید، و زمانی که پذیرفتید به درد هیچ کار دیگری نمی‌خورید، باید آماده باشید تا باقی روزهای‌تان را در مسیری سخت پیش بروید. نمی‌دانم چرا این‌کار را می‌کنم. اگر می‌دانستم، احتمالاً نیازی به انجام دادنش حس نمی‌کردم...
کاربر حسن ملائی شاعر
اگر شخصیت کسی را مورد تردید قرار دهیم، به ناگزیر هر چه او انجام می‌دهد به‌نظر فریب‌کارانه، مشکوک، و آکنده از انگیزه‌های دوگانه می‌آید.
کاربر حسن ملائی شاعر
کاری را که باید انجام می‌دهی و بعد یک‌سری عواقب دارد. هم چیزهای خوب و هم بد. این‌جوری است دیگر. شاید ماییم که داریم رنج می‌کشیم، ولی این دلیل دارد، دلیلی خوب، و هر کس هم که به‌خاطرش شکایت کند معلوم است که نمی‌داند زنده بودن یعنی چه.
مهدی
فکر می‌کند که از آن‌موقع به بعد چند ریگ دیگر در زندگی‌اش بوده است. آقای بلنک نمی‌تواند مطمئن باشد، چون حافظه‌اش درست کار نمی‌کند، ولی می‌داند ده دوازده‌تایی بوده‌اند، یا شاید حدود بیست‌تا ــ احتمالاً این ریگ‌ها بیش از آن بوده‌اند که بتواند بشمردشان، ریگ‌هایی که آنا هم جزءشان است، دختر برجا مانده از دیرباز، که امروز در این ساحل بی‌کران عشق او را باز می‌یابد.
مهدی
یک روز صبح، مادرش متوجه حالت عبوس پسر شد و از او پرسید چه مشکلی پیش آمده است. آقای بلنک هنوز آن‌قدر جوان بود که در مورد درددل کردن با مادرش هیچ تردیدی نداشت، و بنابراین کل ماجرا را برایش گفت. مادرش در جواب گفت: نگران نباش؛ هنوز که ریگ‌های ساحل تمام نشده‌اند. اولین‌بار بود که آقای بلنک این اصطلاح را می‌شنید، و برایش جالب بود که دخترها با ریگ مقایسه شوند، در حالی‌که احساس می‌کرد اصلاً شباهتی به‌هم ندارند، دست‌کم در تجربهٔ او که این‌طور بود. به‌هر حال، منظور از این استعاره را فهمید، و با این‌که متوجه شد مادرش می‌خواهد چه چیز به او بگوید، با او مخالف بود، چون که شور و اشتیاق کور است، و هیچ ندیده و نمی‌بیند الا یک چیز، و تا آن‌جا که به آقای بلنک مربوط می‌شد، فقط یک ریگ در این ساحل بود که اهمیت داشت، و اگر نمی‌توانست به آن ریگ دست یابد، ریگ‌های دیگر برایش جالب نبودند. مسلماً زمان همهٔ این چیزها را تغییر داد، و با گذشت سال‌ها متوجه حکمت گفتهٔ مادرش شد.
مهدی
می‌توانم انزوای اجباری را تاب بیاورم، فقدان صحبت و ارتباط انسانی را تحمل کنم، ولی دلم برای این‌که دوباره در هوای باز و زیر نور باشم غنج می‌زند
da☾
اگر از دورترین کرانه‌های فضا به زمین بنگریم به کوچکی ذرهٔ غبار خواهد بود. دفعهٔ بعدی که کلمهٔ «انسانیت» را می‌نویسی این را به‌یاد داشته باش.
کاربر حسن ملائی شاعر
در مورد خودم، ضعف‌های مورد بحث ناشی از رنج بودند نه از بدخواهی: ناشی از سردرگمی، نه دغل‌کاری.
کاربر حسن ملائی شاعر
بعضی شب‌ها بدتر بود. هر وقت با یکی از آن شب‌های بد مواجه می‌شدم، افکارم شروع می‌کردند به درهم شکستنم، و چیزی نمی‌گذشت که به خفگی می‌افتادم. سرم پر می‌شد از تصاویر همسر و دخترم، و دوباره و دوباره بدن‌های گل‌آلودشان را می‌دیدم که به داخل خاک فرو می‌رفتند، و دوباره و دوباره دست و پای برهنه‌شان را می‌دیدم که در میان دست‌ها و پاهای اجساد دیگر داخل حفره تاب خورده است،
کاربر حسن ملائی شاعر

حجم

۱۱۰٫۰ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۸۶

تعداد صفحه‌ها

۱۳۵ صفحه

حجم

۱۱۰٫۰ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۸۶

تعداد صفحه‌ها

۱۳۵ صفحه

قیمت:
۹۰,۰۰۰
تومان