طبق پدیدهٔ توالی یا تغییر وضع روحی، یک رویا همیشه رویای دیگری را با خود میآورد:
سارگل
انگیزه خودبهخود میآید.
سارگل
چون اگر در روزها و شبهای سرشار از آن رخوت شیرین به سر میبردیم، باز این باعث نمیشد که به آینده فکر نکنم، به آیندهای که روزبهروز با رنگهای واضح و واضحتر میدیدمش.
سارگل
خواندن این مجلهها رویم حسابی تأثیر گذاشته بود. خیالپردازی میکردم. برای همین، از حرکات خیلی خشن و سؤالهای خیلی جزئی خودداری میکردم تا از رویا بیرون نیایم.
سارگل
منی که رویایم به دنیا آمدن در یک شهرستان کوچک بود، نمیفهمیدم چهطور کسی میتواند مکان کودکیاش، خیابانها، میدانها و خانههایی که چشمانداز زندگیاش را تشکیل میدهند، کنار بگذارد. اصلونسبش را انکار کند و با قلبی تپنده به آنجا برنگردد.
سارگل
روزهای اول، هتلهای مجلل برای آدم وسوسهکننده هستند، ولی طولی نمیکشد که دیوارها و وسایل حزنانگیزشان همان اندوه هتلهای بیدروپیکر را تلقین میکنند. تجمل بیمعنا و بوی بیطعم داخل راهروها برایم ناآشنایند؛ ولی این بو باید همان بوی دلواپسی باشد، بوی بیثباتی و خانهبهدوشی و بیارزشی.
سارگل