جملات زیبا از متن کتاب بهار برایم کاموا بیاور | طاقچه
تصویر جلد کتاب بهار برایم کاموا بیاور
off
٪۵۰

کتاب بهار برایم کاموا بیاور

نوع کتاب
۳.۴ امتیاز(از ۹۵ رأی)
پدیدآورندگان: 
مریم حسینیان
انتشارات: 
نشر چشمه
٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
n re
۱۴
نمی‌دانم چرا هر کس را بغل می‌کنی آرام می‌شود. انگار روی شانه‌هایت آرام‌بخش ریخته‌اند.
n re
۱۴
دست‌هایت را باز کردی. یک‌عالمه جمله می‌خواستم بگویم. دست‌هایت همهٔ حرف‌های ما بود.
n re
۱۱
«خوب شو توروخدا. وقتی مریض می‌شی تمام زندگیم به‌هم می‌ریزه.»
Aysan
۱۰
همیشه می‌گفتی «مثل رگبار بهاری، یک لحظه خوبی، یک لحظه غمگین.»
n re
۹
به روی خودت نیاوردی. همیشه همین‌طور است؛ وقتی نخواهی، نمی‌بینی.
n re
۸
گفتی برای اولین‌بار وقتی عاشقم شدی که چای نصفهٔ لیوان تو را خورده بودم!
n re
۸
جای خالی همهٔ آن‌چه بوده و حالا نیست، بزرگ و بزرگ‌تر می‌شود.
n re
۷
وقتی لازمت دارم در دسترس نیستی.
n re
۷
می‌ترسیدم گم شوم میان آن‌همه لحظه و دقیقه و ثانیه.
fatima
۷
چشم‌هایت را باز کردی و گوشواره‌ام را چرخاندی. آرام گفتی «توی زندگی بعدی ولی چاقو می‌شم. چاقوی زنجان.» نگاهت کردم و باز هم دلم خواست چشم‌هایم میشی بود با مژه‌های برگشته و بلند. گفتم «من دوست دارم قصه بشم توی زندگی بعدیم، تو بیای من رو بنویسی. ولی تو که می‌شی چاقوی زنجان. چه‌طور می‌تونی من رو بنویسی؟» دستم را گذاشتی روی چشم‌هایت. فهمیدم که دوباره باید رعدوبرق درست کنم. گفتی «چاقو رو یک انسان اولیه پیدا می‌کنه و قصه رو حک می‌کنه روی سنگ‌ها. فکرش رو بکن. من تو رو می‌نویسم که بمونی برای همیشه.»
Arman ekhlaspour
۳
خانم فروشنده هم خیلی خوشگل بود؛ چشم‌های درشتی داشت و ماتیک قرمزش مرا یاد قیافهٔ بی‌رنگ‌وروی خودم انداخت.
ویدا🌻
۳
چشم‌هایت را باز کردی و گوشواره‌ام را چرخاندی. آرام گفتی «توی زندگی بعدی ولی چاقو می‌شم. چاقوی زنجان.» نگاهت کردم و باز هم دلم خواست چشم‌هایم میشی بود با مژه‌های برگشته و بلند. گفتم «من دوست دارم قصه بشم توی زندگی بعدیم، تو بیای من رو بنویسی. ولی تو که می‌شی چاقوی زنجان. چه‌طور می‌تونی من رو بنویسی؟» دستم را گذاشتی روی چشم‌هایت. فهمیدم که دوباره باید رعدوبرق درست کنم. گفتی «چاقو رو یک انسان اولیه پیدا می‌کنه و قصه رو حک می‌کنه روی سنگ‌ها. فکرش رو بکن. من تو رو می‌نویسم که بمونی برای همیشه.»
کرم های شب تاب
۳
همیشه آخر نامه‌ها دوست دارم حتماً بگویم که مراقب خودت باش. اگر زیر باران رفتی با موی خیس نخواب، زیاد سیگار نکش و صبحانهٔ کامل بخور. چند مخروط کاج هم برایم بیاور. شاید دانه‌های کاج، گنج باشند. شاید سنگِ تو یا سنگِ من گنج باشد. چه می‌دانم...
مهتاب
۳
زل زده‌ام به دیوار سفید. زل زده‌ام به دیوار سفید. زل زده‌ام به دیوار سفید. زل زده‌ام به دیوار سفید. زل زده‌ام به دیوار سفید. زل زده‌ام به دیوار سفید. زل زده‌ام به دیوار سفید. زل زده‌ام به دیوار سفید. زل زده‌ام به دیوار سفید. زل زده‌ام به دیوار سفید. زل زده‌ام به دیوار سفید. زل زده‌ام به دیوار سفید
n re
۲
«هر کسی با یک خطی نوشته می‌شه. من بد نوشته شدم از اول. شاید هم خدا می‌خواست.
n re
۲
به سکوت گوش دادم که با هیچ کلیدی شکسته نمی‌شد.
n.movahedi
۲
دستم را دور گردنش حلقه کردم. بوی زخم‌های درخت می‌داد.
سپیده
۲
هزاربار دیگر مراقب خودت باش.
Mohadese
۲
گور پدر دنیا و بازی‌هایش. این‌ها را می‌گفتیم تا یادمان نماند آن‌همه چیز توی زندگی‌مان نداشتیم و شاید هیچ‌وقت هم به دست نمی‌آوردیم.
مهتاب
۲
ما یک چیزی آن‌طرف‌تر از خل هستیم؛ هم من، هم تو.
مهتاب
۲
داستان از خانه‌ای قدیمی و تک‌افتاده شروع می‌شد، وسط برهوت. مه را حس می‌کردم و صدای زمزمه و خنده‌های ریز زنی تنها. زن مدام می‌بافت و می‌بافت. برای درخت‌ها، سنگ‌ها، شاخه‌ها، پرنده‌ها... برای همه لباس می‌بافت و گاهی صدای خنده‌اش در باد می‌پیچید. زن شبیه من بود، حتا راه رفتنش، و نگاه خیره و صدای عجیبش.
زهرا
۲
همیشه سکوت برف را دوست داشتم. وقتی می‌خواستی سربه‌سرم بگذاری می‌گفتی «تو احتمالاً اصل‌ونسبِت به خرس قطبی می‌رسه.» حالا می‌ترسیدم از آن‌همه سکوت.
n re
۱
همیشه که قرار نیست زمستون بمونه. یکی دو هفتهٔ دیگه باید بریم سراغ بهار.
n re
۱
«گنج همیشه زیر سنگ‌هاست.
منصوره جعفری
۱
یک‌بار گفتی «توی آشپزخانه چه‌کار می‌کنی وقتی کاری نداری؟» گفتم غصه‌هایم را پهن می‌کنم روی سفرهٔ میز صبحانه، هر کدام‌شان را می‌گذارم روی یک گل، بعد اگر خیلی باشند با تو قهر می‌کنم. اگر کاری به کارم نداشته باشی قهرم طول می‌کشد، ولی اگر همان موقع بیایی یک حرف خوب بزنی، غصه‌هایم را از روی گل‌های رومیزی برمی‌دارم و پرت می‌کنم توی سبد سفید ظرف‌شویی.
seyyed hasan emadi
۱
کاش نغمه می‌فهمید که همهٔ دخترکوچولوها گنجشک می‌شوند و همهٔ پسرکوچولوها گنج.
mhbmhd
۱
«قصه از ابتدا مال تو بود. حیران شده بودی میان صداها.»
زهرا
۱
ضربه‌های کوتاهی که به در می‌زدی قلبم را می‌لرزاند. مهتاب می‌گفت «چه لوس! یک‌جوری می‌ری در رو باز کنی انگار صد ساله ندیدیش!» خودت هم می‌دانی که همیشه ورودت را دوست داشتم. شاید به خاطر این باشد که قاب در را پُر می‌کردی. روزهای اول که توی خانهٔ پنجاه‌متری‌مان بودیم، هر روز می‌گفتم نان بخری و تو هم می‌خریدی. نصفش را هم نمی‌خوردیم و باز فردا نان می‌خواستم و تو باز می‌خریدی. عشق می‌کردم وقتی با نان گرم می‌آمدی توی خانه. گاهی دلم می‌خواست معمولی باشیم. تا وقتی نگفته بودی که از رژهای تیره و قرمز بدت می‌آید، یک ربع به آمدنت عطر می‌زدم، لباس می‌پوشیدم و به قول زهره لب‌هایم را مثل کون مرغ، قرمز می‌کردم تا تو بیایی. وقتی ناهار می‌آوردم و تو می‌گفتی خوشمزه است، فکر می‌کردم ازدواج قشنگ‌ترین کار دنیاست. اما عصرها و شب‌ها و آخرشب‌ها که تو می‌نوشتی و من گاهی ناخن‌هایم را می‌جویدم، ازدواج سخت می‌شد و باز وقتی برایم می‌خواندی، قشنگ بود.
زهرا
۱
دوست داشتم زودتر بیایی توی اتاق. آن‌قدر حرف داشتم برایت بگویم که نمی‌دانستم از کجا شروع کنم.
زهرا
۱
یک‌بار گفتی «توی آشپزخانه چه‌کار می‌کنی وقتی کاری نداری؟» گفتم غصه‌هایم را پهن می‌کنم روی سفرهٔ میز صبحانه، هر کدام‌شان را می‌گذارم روی یک گل، بعد اگر خیلی باشند با تو قهر می‌کنم. اگر کاری به کارم نداشته باشی قهرم طول می‌کشد، ولی اگر همان موقع بیایی یک حرف خوب بزنی، غصه‌هایم را از روی گل‌های رومیزی برمی‌دارم و پرت می‌کنم توی سبد سفید ظرف‌شویی. یادت هست گفتی «می‌دونی چه‌قدر قشنگ می‌شی با این قهر و آشتی‌های بی‌معنیت؟»