چشمهایت را باز کردی و گوشوارهام را چرخاندی. آرام گفتی «توی زندگی بعدی ولی چاقو میشم. چاقوی زنجان.»
نگاهت کردم و باز هم دلم خواست چشمهایم میشی بود با مژههای برگشته و بلند. گفتم «من دوست دارم قصه بشم توی زندگی بعدیم، تو بیای من رو بنویسی. ولی تو که میشی چاقوی زنجان. چهطور میتونی من رو بنویسی؟» دستم را گذاشتی روی چشمهایت.
فهمیدم که دوباره باید رعدوبرق درست کنم. گفتی «چاقو رو یک انسان اولیه پیدا میکنه و قصه رو حک میکنه روی سنگها. فکرش رو بکن. من تو رو مینویسم که بمونی برای همیشه.»