
بریدههایی از کتاب بهار برایم کاموا بیاور
۳٫۴
(۹۳)
نمیدانم چرا هر کس را بغل میکنی آرام میشود. انگار روی شانههایت آرامبخش ریختهاند.
n re
دستهایت را باز کردی. یکعالمه جمله میخواستم بگویم. دستهایت همهٔ حرفهای ما بود.
n re
«خوب شو توروخدا. وقتی مریض میشی تمام زندگیم بههم میریزه.»
n re
به روی خودت نیاوردی. همیشه همینطور است؛ وقتی نخواهی، نمیبینی.
n re
همیشه میگفتی «مثل رگبار بهاری، یک لحظه خوبی، یک لحظه غمگین.»
Aysan
وقتی لازمت دارم در دسترس نیستی.
n re
گفتی برای اولینبار وقتی عاشقم شدی که چای نصفهٔ لیوان تو را خورده بودم!
n re
جای خالی همهٔ آنچه بوده و حالا نیست، بزرگ و بزرگتر میشود.
n re
میترسیدم گم شوم میان آنهمه لحظه و دقیقه و ثانیه.
n re
چشمهایت را باز کردی و گوشوارهام را چرخاندی. آرام گفتی «توی زندگی بعدی ولی چاقو میشم. چاقوی زنجان.»
نگاهت کردم و باز هم دلم خواست چشمهایم میشی بود با مژههای برگشته و بلند. گفتم «من دوست دارم قصه بشم توی زندگی بعدیم، تو بیای من رو بنویسی. ولی تو که میشی چاقوی زنجان. چهطور میتونی من رو بنویسی؟» دستم را گذاشتی روی چشمهایت.
فهمیدم که دوباره باید رعدوبرق درست کنم. گفتی «چاقو رو یک انسان اولیه پیدا میکنه و قصه رو حک میکنه روی سنگها. فکرش رو بکن. من تو رو مینویسم که بمونی برای همیشه.»
fatima
به سکوت گوش دادم که با هیچ کلیدی شکسته نمیشد.
n re
خانم فروشنده هم خیلی خوشگل بود؛ چشمهای درشتی داشت و ماتیک قرمزش مرا یاد قیافهٔ بیرنگوروی خودم انداخت.
Arman ekhlaspour
چشمهایت را باز کردی و گوشوارهام را چرخاندی. آرام گفتی «توی زندگی بعدی ولی چاقو میشم. چاقوی زنجان.»
نگاهت کردم و باز هم دلم خواست چشمهایم میشی بود با مژههای برگشته و بلند. گفتم «من دوست دارم قصه بشم توی زندگی بعدیم، تو بیای من رو بنویسی. ولی تو که میشی چاقوی زنجان. چهطور میتونی من رو بنویسی؟» دستم را گذاشتی روی چشمهایت.
فهمیدم که دوباره باید رعدوبرق درست کنم. گفتی «چاقو رو یک انسان اولیه پیدا میکنه و قصه رو حک میکنه روی سنگها. فکرش رو بکن. من تو رو مینویسم که بمونی برای همیشه.»
ویدا🌻
همیشه آخر نامهها دوست دارم حتماً بگویم که مراقب خودت باش. اگر زیر باران رفتی با موی خیس نخواب، زیاد سیگار نکش و صبحانهٔ کامل بخور. چند مخروط کاج هم برایم بیاور. شاید دانههای کاج، گنج باشند. شاید سنگِ تو یا سنگِ من گنج باشد. چه میدانم...
کرم های شب تاب
گور پدر دنیا و بازیهایش. اینها را میگفتیم تا یادمان نماند آنهمه چیز توی زندگیمان نداشتیم و شاید هیچوقت هم به دست نمیآوردیم.
Mohadese
زل زدهام به دیوار سفید. زل زدهام به دیوار سفید. زل زدهام به دیوار سفید. زل زدهام به دیوار سفید. زل زدهام به دیوار سفید. زل زدهام به دیوار سفید. زل زدهام به دیوار سفید. زل زدهام به دیوار سفید. زل زدهام به دیوار سفید. زل زدهام به دیوار سفید. زل زدهام به دیوار سفید. زل زدهام به دیوار سفید
مهتاب
ما یک چیزی آنطرفتر از خل هستیم؛ هم من، هم تو.
مهتاب
همیشه سکوت برف را دوست داشتم. وقتی میخواستی سربهسرم بگذاری میگفتی «تو احتمالاً اصلونسبِت به خرس قطبی میرسه.» حالا میترسیدم از آنهمه سکوت.
زهرا
«هر کسی با یک خطی نوشته میشه. من بد نوشته شدم از اول. شاید
هم خدا میخواست.
n re
همیشه که قرار نیست زمستون بمونه. یکی دو هفتهٔ دیگه باید بریم سراغ بهار.
n re
«گنج همیشه زیر سنگهاست.
n re
دستم را دور گردنش حلقه کردم. بوی زخمهای درخت میداد.
n.movahedi
هزاربار دیگر مراقب خودت باش.
سپیده
داستان از خانهای قدیمی و تکافتاده شروع میشد، وسط برهوت. مه را حس میکردم و صدای زمزمه و خندههای ریز زنی تنها. زن مدام میبافت و میبافت. برای درختها، سنگها، شاخهها، پرندهها... برای همه لباس میبافت و گاهی صدای خندهاش در باد میپیچید. زن شبیه من بود، حتا راه رفتنش، و نگاه خیره و صدای عجیبش.
مهتاب
دوست داشتم زودتر بیایی توی اتاق. آنقدر حرف داشتم برایت بگویم که نمیدانستم از کجا شروع کنم.
زهرا
زمان که گم شود، حتا کلمات هم گم میشوند. یادم نمیآید کجا بودهام. خانهٔ من که اینجا نیست. یک نفر دیگر با من هست. شاید او را گم کردهام.
سرت را گذاشته بودی روی زانویم. با نوک انگشتانم توی موهایت رعدوبرق درست میکردم. برای اولینبار پرسیدی «دستم خیلی رو شده، نه؟»
چشمهایت را بسته بودی. همیشه میگفتی که با چشم بسته راحتتر حرف میزنی. گفتم «تموم که بشه تازه میفهمیم چه خبر بوده توی این مدت.» موهای سفید و کوتاه را لابهلای موهایت پیدا میکردم. «پیرمرد شدی دیگه. کتابت که تموم بشه مجبورت میکنم موهات رو رنگ کنی.»
غلت زدی و دامنم را بوسیدی. «تموم میشه... همین روزها. فکر کنم توی زندگی قبلیت پرنده بودی. همونطور سبک و نرم.»
زهرا
گفتی «ژاکت برات آوردم. بپوش سرما میخوری.»
خودت میدانی که همین ریزهکاریهایت وقت بحران، مرا کشاند به این برهوت. انگار از ته دل مطمئن بودم برایم هیچ اتفاقی نمیافتد حتا اگر قرار باشد با دوتا بچه تنها بمانم تا پنج عصر که برگردی و کلید بیندازی توی قفل.
Mohamad Faraji
یکبار گفتی «توی آشپزخانه چهکار میکنی وقتی کاری نداری؟» گفتم غصههایم را پهن میکنم روی سفرهٔ میز صبحانه، هر کدامشان را میگذارم روی یک گل، بعد اگر خیلی باشند با تو قهر میکنم. اگر کاری به کارم نداشته باشی قهرم طول میکشد، ولی اگر همان موقع بیایی یک حرف خوب بزنی، غصههایم را از روی گلهای رومیزی برمیدارم و پرت میکنم توی سبد سفید ظرفشویی.
منصوره جعفری
یادت هست گفتی «میدونی چهقدر قشنگ میشی با این قهر و آشتیهای بیمعنیت؟»
منصوره جعفری
کاش نغمه میفهمید که همهٔ دخترکوچولوها گنجشک میشوند و همهٔ پسرکوچولوها گنج.
seyyed hasan emadi
