هنگامی که تقسیمات میان احزاب طبقه کارگر در این مورد بلاتکلیفی ایجاد کرد که چنین جنبشی در کجا باید یافت شود، و شاید حتی خود موجودیت جنبش را که مارکس در باره آن مینوشت به زیر سؤال برد، خشکمغزانْ پیرویِ جزماندیشانه از نصِّ صریح متون مارکسی (یا از یکی از خوانشهای «ارتدوکس» متون او) را معادل با پیروی صادقانه از آن جنبش تلقی کردند. سرسپردگی خشکمغزانه معیار همبستگی پرولتاریا شمرده شد و تردید در حقیقت آنچه مارکس نوشته است خیانت به آن جنبش محسوب گردید. بنابراین مارکسیسم روح انتقادی علم و توانایی انطباق با شرایط تغییریافته را که مارکس گریزناپذیر میدانست از دست داد. «مارکسیسمِ» خودخوانده تقلید مسخرهای از خود آن شیوه مذهبیِ تفکر شد که مارکس انتقاد از آن را همواره مقدمه هر نقد اجتماعی میدانست.